آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

چراغ اول رو روشن کردم!

سلام دوستان گرامی  بلاگستان

امیدوارم تعطیلات نوروزی بسیار خوشی را سپری کرده باشید. سال نو را خدمت تک تک شما دوستان دنیای مجازی تبریک عرض می کنم و آرزوی من سلامتی، شادی و رضایت خاطر شماست. معمولا در سال جدید مردم هدف گذاری می کنند و برنامه های تازه می چینند؛ اما من هنوز اندر خم اهداف سال گذشته هستم و تصمیم جدیدی برای امسال اتخاذ نکرده ام که با شرایطم سازگاری ندارد. سالی که نکوست از بهارش پیداست؛ مثلا قرار بود امسال بیشتر و منظم تر از گذشته بنویسم که خب همانطور که مستحضر هستید، بعد از گذشت 17 روز، این اولین پست سال نوی بنده است! 

یک نفر در کامنت پست قبلی، با نام مستعار "وا" نوشته بود که "ماشالا چقدر هم سعی کردی" ! خب این گزاره صحیح نیست، شاید من سعی کرده باشم ولی نتیجه نداده باشد خب  خانم ها گیل پیشی و قره بالا هم دیگر امیدی به من ندارند، ولی من هنوز هم آینده روشنی برای این وبلاگ قائلم (دروغ 13 با تأخیر )


فعلاً همین !

سعی می کنم سال جدید منظم تر و بیشتر بنویسم 

حتی من هم فهمیدم

من از علاقه مندان به فوتبال و فوتسال هستم؛ وقتی اول دبستان بودم، اصلا بازیم خوب نبود و حتی قوانین ساده را هم درست درک نمی کردم. مثلا این که چرا اوت با دست انداخته می شود و کرنر با پا زده می شود را قاطی می کردم  من را بازی می دادند فقط به این دلیل که یار کافی وجود نداشت، یعنی کاملا از سر اکراه. قدرت حمل توپ و مهارت شوت زنی که نداشتم، پس من را جلو نمی گذاشتند. از توپ هم می ترسیدم و موقع شوت زدن حریف، سر و بدنم را می چرخاندم، پس به درد دروازه هم نمی خوردم؛ بنابراین مجبور بودند من را در دفاع قرار دهند و خودشان را به دست سرنوشت بسپارند  خیلی خراب کاری می کردم ولی نمی توانستند من را کتک بزنند چون جثه ای به نسبت بزرگ داشتم و زورشان نمی رسید، فقط به ناسزا گفتن بسنده می کردند ... به همین منوال گذشت تا پایان سوم دبستان و من به یکباره شکوفا شدم و چنان تغییری کردم که بعدها برای هر کس تعریف می کردم که من در گذشته چه وضعیت اسف باری داشتم، هیچکس باور نمی کرد ...

به خاطر همین در طول زندگی خیلی به استعداد اعتقاد ندارم، به نظرم انگیزه و آموزش مناسب خیلی بیشتر تعیین کننده است به علاوه چاشنی تمرین و ممارست شخصی. فیلم و کلیپ فوتبال از هر طریقی تهیه می کردم و شیوه بازیکنان مورد علاقه ام را پیگیری و تقلید می کردم و چون به کتاب هم تمایل داشتم، حتی کتاب هم می خواندم و سطح بازی و درکم خیلی بیشتر از هم سن و سالانم شد ... به دلایلی ادامه ندادم و فکر کنم هرگز نمی توانم بفهمم ایا درست بود یا خیر؟

اینها را به این دلیل ذکر کردم تا بگویم که حداقل با اصول اولیه فوتبال آشنا هستم؛ وقتی یک نیمه ی کامل ما از بازی مستقیم و ارسال توپ های بلند استفاده کردیم و نتیجه نگرفتیم باید سیستم را از تکیه بر بازیکنان بلند قد و بازی هوایی به بازی روی زمین و با استفاده از بازیکنان سریع و ریزنقش تغییر می دادیم. این موضوع را حتی من که مخاطب آماتور فوتبال هستم فهمیدم به عبارتی تعویض هایی که انجام شد در راستای همان استراتژی اولیه (ضربه سر زدن بازیکنان قد بلند) که جواب نداده بود، رخ داد و در نهایت نشد که موفق بشویم.

بازیکنان خوبی داشتیم که سال ها در کنار هم بازی کرده بودند و هماهنگ بودند، 4 سال دیگر بیشتر این ها بازنشسته و یا پا به سن گذاشته اند و تقریباً دیگر شانسی برای درخشش ندارند؛ متاسفانه نسل خوب ما در فوتبال به نتیجه نرسید و احتمالاً تا سال های طولانی تیمی به این قدرت و پتانسیل نخواهیم داشت.

من به دلیل فساد و رانت بسیار زیاد و همچنین تبعیض به نفع رشته ی فوتبال (نسبت به رشته های دیگر حمایت و تزریق مالی بیشتری دارد) معمولاً علاقه ای به فوتبال داخلی و ملی نشان نمی دادم ولی دوست داشتم که این تیم حداقل به خاطر پتانسیل و بازیکنان خوبش موفقیتی کسب می کرد.

الان یک حس دلشوره ی بدی دارم، البته علت های دیگری هم دارد


حیف  که نشد

علیه آمار

سلام و عرض ادب

تنبل و کم کار شدم، هر چیزی بگویید حق دارید 

بازی ایران و ژاپن را از منزل دوستی تماشا کردم که اصلاً اهل فوتبال نیست. او روی مبل نشست، دراز کشید، خوابید! و گهگاهی با بلند شدن صدای گزارشگر بازی، محمدرضا احمدی، یک چشمش را باز کرد و نگاهی انداخت؛ خواهر زاده ی 6 ساله ی او اما، بسیار علاقه مند و در مقایسه با شش سالگی اینجانب خیلی بیشتر از فوتبال سر در می آورد.

بعد از بازی ایران و سوریه در مرحله ی قبلی مسابقات، سایت ورزش 3 مطلبی کوتاه ولی بسیار تأمل برانگیز درباره تقابل های قبلی ایران و ژاپن منتشر کرد. آماری که روی کاغذ شانس ما برای صعود را بسیار کم رنگ می کرد :

1. در مقابل سوریه بسیار موقعیت هدر دادیم

2. در مقابل سوریه که تیم ضعیف تری بود، خوب بازی نکردیم.

3. مهم ترین بازیکن تیم با خطایی ناشیانه از مسابقه ی بعدی (ژاپن) محروم شد.

4. ما به زور و فشار بالای فیزیکی و روانی 120 دقیقه مبارزه کردیم و نسبت به ژاپن خسته تر به مسابقه رسیدیم.

5. زمان ما برای تمرین، آنالیز و ریکاوری یک روز کمتر از ژاپن بود.

6. ژاپن 4 بار سابقه قهرمانی آسیا را داشت (رکورد دار از این حیث)

7. در طی چهار مسابقه قبلی در برابر این تیم، در قالب این مسابقات، ما 2 تساوی و 2 باخت کسب کردیم!

8. در طی این 4 مسابقه قبلی، ما هرگز نتوانستیم گلی به ژاپن بزنیم!؟


خب با این دلایل هر عقل سالمی شانس بسیار پایینی برای تیم ما قائل خواهد بود، اما با اینکه ابتدا یک گل هم دریافت کردیم به بازی برگشتیم و در نیمه ی دوم انصافا نمایشی عالی و برتر هم ارائه دادیم و مزد بازی خوب را هم گرفتیم ...


گاهی اوقات اتفاقات طوری رقم می خورند که کمتر کسی انتظار آن را دارد؛ این شانس است؟ تقدیر است؟ خواست خداست یا چی؟

نظر شما چیست؟

نقدی بر آناهیتا

سلام و درود خدمت اهالی گل وبلاگستان

برای چندمین بار اعتراف میکنم عجب باصفا و امن و مهربان هستند این اهالی وبلاگستان؛ واقعاً ایجاد کردن این وبلاگ و نوشتن در فضای مجازی برای من خیلی آموزنده و ارزنده بوده است. پس لازم می دانم از صمیم قلبم از تک تک شما دوستان، چه عزیزانی که مطالب بنده را مطالعه می کنند و نظر می دهند و چه عزیزانی که خوانندگان خاموش هستند، تشکر کنم 

از همان ابتدا قصد داشتم بعد از نوشتن هر داستان کوتاه، نقد و بررسی در حد خودم از داستان خودم ارائه بدهم تا نظرات شخصی و دیدگاه شما را جمع بندی کنم. بنابراین هدف از متن زیر، کنکاشی عمیق تر در داستان اصلی چخوف (آنیوتا) و کپی بنده از آن (آناهیتا) است 

ادامه مطلب ...

آناهیتا

ا. ش. پوریان، دانشجوی سال دوم پزشکی، روی کاناپه‌ی قدیمی اما سالمِ وسطِ پذیرایی نشسته بود و خود را برای آزمون علوم پایه که اوایل شهریور برگزار می‌شد، آماده می‌کرد. 

ادامه مطلب ...

داستان کوتاه بنویسم؟

قبلاً یک کتابی درباره داستان نویسی آسان مطالعه کرده و در وبلاگ معرفی نمودم. اگر دوست دارید میتوانید از طریق کلیک بر اینجا آن پُست را بخوانید. کتابِ خلاصه و مفیدی بود. با بخش ها و زمینه های مختلف نویسندگی به طور کلی آشنا شدم و همچنین ترغیب شدم نوشتن را هم جدی تر دنبال کنم. هر چند تقریباً از آن زمان تا الان با روی آوردن به یادگیریِ یک  سری آموختنی های سخت (مثل زبان و شطرنج) از مقدار روزانه نویسی ام کاسته شده ولی خب الان تا حدودی از پس مدیریت کردن این ها برآمدم و بیشتر به شرایط و روال جدید عادت کردم. پس حالا قرار است در تحقق مرحله ی بعدی، گامی جدی و مصمم بردارم. 2 تا کتاب تهیه کردم یکی الکترونیکی و دیگری چاپی (فیزیکی؛ چون ارزان بود!). عنوان آن کتاب الکترونیک که از نرم افزار طاقچه خریداری کردم این است : راهنمای نگارش و ویرایش نوشته ی محمدجعفر یاحقی و ... این کتاب درباره ی اصول نوشتن، املای کلمات اختلافی و شیوه صحیح به کار بردن علائم نگارشی (سجاوندی) است. مثلاً بارها و بارها با این چالش مواجه شدم که وقتی می خواهم کتابِ او را با ضمیر "ش" بگویم، چطور باید بنویسم؟ "کتابش" یا کتاب اش" ؟ اینها و چیزهایی شبیه به این مواردی است که قرار است با خواندن این کتاب آموزش ببینم.

کتاب دومی، که از دیجی کالا با تخفیف! خریدم، نامش هست : کلاس نویسندگی خلاق از مارگارت اتوود. کتاب جالبی است؛ به عبارتی راهنمایی است برای شروع نوشتن و پیدا کردن یک روش مناسب و منسجم برای نوشتن. البته همانطور که اشاره کردم قبلاً درباره ی انگیزه ام برای نویسندگی مطالبی منتشر کردم و حتی از اهالی نازنین بلاگستان هم نظرخواهی به عمل آوردم. مثلاً خانم ماهش فرمودند که جناب جلال میرصادقی کتاب های خوبی در زمینه ی نویسنده شدن دارند، و الحق که راست می گفتند. اما مشکل این است که یک حجم کتاب های ایشان بسیار بلاست و دوم، تبعاً (یعنی به پیروی از مورد قبلی) گران قیمت؛ در نتیجه در مقطع فعلی و با سطح کنونی من، انتخاب آن کتاب ها هندوانه ای بزرگ و کفشی گشادتر از پای من است!  پس آن ها را به زمان های نامعلوم آینده موکول می کنم با این امید که بتوانم کتاب های ساده تر را با موفقیت بخوانم و تمرین کنم.

خب در راستای تمرین کردن، که نکته ای بسیار کلیدی در پیشرفت است تصمیمَم بر آن شده که یک بخش جدید به وبلاگ با عنوان داستان کوتاه یا چیزی شبیه به این اضافه کنم. از آن کتاب اولی که خواندم یاد گرفتم باید آثار نویسندگان بزرگ را تحقیقاً مطالعه کرد و بعد تقلید کرد. تا در عمل شیوه و کلمات ایشان را به کار برد تا بلکه ملکه ذهن شود. از طرفی درباره فلسفه ی داستان کوتاه این را می دانم که با ورود به عصر تکنولوژی زندگی ها خیلی عجله ای و پرمشغله شد، در نتیجه نویسندگان تصمیم گرفتند برای اینکه مخاطب کلاً با کتاب غریبه نشود، از حجم داستان های خود بکاهند و داستان کوتاه را پایه گذاری کردند. پس من هم برای شروع، این دو نکته ای را که می دانم عملی خواهم کرد. یعنی از داستان های کوتاه نویسندگان بزرگ تقلید (کپی) خواهم کرد.

کتاب گزیده داستان های کوتاه آنتوان چخوف را از کتابخانه عمومی محله قرض گرفتم. می خواهم یک داستان بخوانم. بعد درباره بخش های مختلف آن مثل شیوه نوشتن، آغاز و پایان و عناصر داستان، آگاهانه تفکر کنم و بعد آن داستان را با زبان خودم و تغییراتی اندک یا زیاد، بازنویسی کنم 


شاید بتوانم هر هفته یا هر دو هفته یک داستان کوتاه تقلیدی در وبلاگ منتشر کنم

آرایشگاه - قسمت 3

اینجا بودیم که ...


- او : یکبار ... ههههه ... یکی زنگ زد، یعنی یه میش انداخت . قطع شد ... منم داشتم مشتری را راه مینداختم ... یه نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه ... گفتم اگه کاری اشت حتماً دوباره زنگ میزد دیگه

- من : خب؟

- او : یه ساعتی گذشت، یه آقایی اومد سلام کرد و همین طوری وایستاد؛ گفتم : جانم؟ بفرمایین؟ گفتش : نوبت گرفتم اومدم اصلاح کنی. گفتم : اسمتون چیه؟ من اونهایی که نوبت میگیرن رو با ماژیک کنار آینه مینویسم ... گفت : ساعت فلان میس انداختم !

- من : خخخخخخخخخخخخخخخ

- او : میبینی تو رو خدا، آخه من علم غیب دارم تو میس انداختی یعنی نوبت میخوای؟ یعنی هر کی به من زنگ میزنه فقط نوبت آرایشگاه میخواد؟ یعنی مثلاً تعمیرکار، املاک، دوست و آشنا و ... اصلاً مزاحم یا کسی که اشتباه کرده باشه به من زنگ نمیزنه، فقط واسه نوبت زنگ میزنن، مگه شماره مطبه آخه؟؟

- من : چی بگم 

- او : بعد یارو بهش برخورد و همچین با اخم و تخم نشسته بود ...

- من : آهان پس منصرف نشد؟

- او : نه، منتظر نشست، آخرین نفر هم شد ... نشست گفت : با ما حال نمیکنیا؟ گفتم : آخه مرد حسابی من تو رو میشناسم؟ تا حالا تو رو جایی دیدم؟ چیزی اصلاً ازت میدونم یا نه؟ گفت : نه. گفتم : خب پس چرا باید ازت بدم بیاد؟ گفت : ما رو انداختی آخر دیگه!

در حالی که آثار خشم در صورت پیدا شده بود، سری به نشانه ی تأسف تکان داد و موهای پیشانی من را با شانه بین دو انگشت نگه داشت و پرسید : اینقدر بگیرم خوبه؟

من هم با حرکت چشم تایید کردم ... چند باری این کار را ادامه داد تا دوباره خاطره ش را از سر بگیرد

- او : با یارو گفتم الان تو نشستی اینجا، یکی همین جوری از در بیاد تو بگه پاشو نوبت منه چه کار میکنی؟ خوشت میاد؟ گفت : نه. گفتم : خب چیزی که یه ساعت پیش دنبالش بودی همین بود دیگه ... بقیه نوبت گرفتن، من بهشون ساعت دادم که معطل نشن ... وقتی میش میندازی از کجا میدونی کی نوبتته؟ خلاصه که یارو خیلی شوت بود ... دیگه هم نیومد خدا رو شکر

کارم به آخر رسید، با انگشتان باز موهای مرا این ور و ان ور می کرد تا سریع تر خشک شوند. شانه را برداشت و همه را به سمت راست حواله کرد. با فرچه صورت و گوش و گردنم را تمیز کرد و بند پیشبند را گشود. بفرمایید ...


آرایشگاه - قسمت 2

از این آرایشگر خیلی خوشم می آید زیرا که فضول نیست؛ قبلاً من هم به همان آرایشگری مراجعه می کردم که پدرم می رفت. نزدیک به 10 یا شاید هم 15 سال مشتری ثابت او بودم. خب با توجه به سن و سالم آن زمان نوجوان بودم و این چیزها چندان برایم اهمیت نداشت. چه چیزهایی؟ همین فضولی ... به محض این که به زیر دستش می روی گویی او خداست و من را آفریده و این همه نعمت عطا کرده پس حق دارد حساب بکشد! به همه چیز آدمی کار دارد؛ خب مرد حسابی برای کوتاه کردن یا اصلاح کردن موهای مردم، واقعاً این سوالات واجب است؟ که من الان کجا کار می کنم؟ چند ساعت کار می کنم؟ چقدر پول می گیرم؟ مدرسه کجا بودم؟ دانشگاه کجا بودم؟ خدمت رفتم یا نه؟ و قص علی هذا ... وقتی سنم کمتر بود و همراه به آرایشگاه می رفتیم یا من سرم به کار خودم گرم بود یا برایم اهمیت نداشت ... شاید با خود بگویید خب می خواهد صحبت کند و درددلی کرده باشد و مثلاً معاشرت کند ... خیر پس چرا این آرایشگر جدید با اینکه از ابتدا تا انتها صحبت می کند هیچ بخشی از حرف هایش شامل این چنین سوالاتی نمی شود. طرف حتی نام فامیل من را هم نمی داند، چون واقعاً ضرورتی ندارد. القصه پس از چندین سال یک روز که بسیار از سوالات کنجکاوانه و اظهارنظرهای عالمانه ی این بشر خسته شدم و از قضا به بدترین شکل ممکن هم سرم را اصلاح کرد، الیته اصلاح که چه عرض کنم تباه کرد، با خشمی که فرو می خوردم کارت کشیدم و رفتم و هرگز هم بازنگشتم ...

حال این آرایشگر جدید هم خیلی مودب است و هم فضول نیست. به جای کنکاش در زندگانی مشتریان، اگر بخواهد حرف بزند از خودش می گوید یا از جامعه ... به آنجا رسیدیم که یک از خدا بی خبر بی فکری از ساعت 6:30 صبح تا حدود 10 ، بالغ بر 40 بار به ایشان زنگ زده و می خواسته برای عصر نوبت بگیرد 

بعد از چند فحش مودبانه و غیر رکیک از این موضوع عبور می کند. حالا او سکوت کرده و کار سفید کردن دور سر من با ماشین تمام شده. الان نوبت به شانه و قیچی رسیده تا نازک کاری ها را انجام دهد. حرکت پرندگان در پشت پنجره مثل حرکت آدمی روی شن و ماسه به گوش می رسد؛ زیرا که آرایشگر تمام فضای پشت پنجره با انبوهی از دانه پر کرده و با جا به جا شدن پرنده ها مقداری از دانه ها می ریزد. آن کبوتر لات که عرصه را برای خود و جفتش باز می کند احتمالاً آمده است. زیرا صدای شن و ماسه و باز شدن شدید بال به گوش می رسد ...

- او : گندشون اومد

- من : از سر و صداش معلومه!

- او : بدجور بقیه رو می زنه ... ولی اینها مثل بچه های منن، همه شون رو دوست دارم.

حالا کار به آب یاری رسیده. اسپری را برداشته و تمام سر من را خیس می کند. چند با با شانه در جهات مختلف روی سر من مانور می دهد. 

- او : یک سی چهل تایی هم سگ توی بیابون دارم!

- من : چی؟ به سگ ها هم غذا میدین؟

- او : آره تو بیابون های فلان جا، نزدیک خونه خواهرم اینا ...

من مخالف غذا دادن به سگ ها هستم. حیوانات را دوست دارم و همچنین سگ ها. ولی تعداد سگ ها به خاطر همین دلسوزی ها بسیار زیاد شده و روزی نیست که شکایتی از این اوضاع به دفتر شهردار محترم نرسد. البته او هم بیکار نشسته ولی خب دست و بالش هم تنگ است. مثلاً نمی تواند این ها را بکشد چون عده ی دیگر از شهردار شکایت خواهند کرد به علت حیوان آزاری یا خشونت علیه حیوانات و ... بنابراین مردهایشان را اخته می کند! حال نمی دانم این هایی که این آرایشگر غذا می دهد توپخانه شان سالم است یا بمب هایشان خنثی شده 

از آنجایی دوست ندارم اوقات خود یا او را تلخ کنم، و احتمال زیاد هم می دهم که آن سگ ها هم توسط تیم های چک و خنثی طبل توخالی شده اند، چیزی نمی گویم. با چند نفر از رهگذران سلام و احوال می کند ... زمان تعطیل شدن مدارس رسیده و کم کم سر و کله ی دانش آموزان با کیف های آویزان و دکمه های باز پیدا می شود. به ساعات شلوغ نزدیک می شویم. چند دانش  آموز که احتمالاً دوست هم هستند به این طبقه آمده اند. همهمه سکوت سالن را می شکند. من نمی توانم سرم را بچرخانم و ولی آنها را به کمک میدان دید آینه روبه رو  می توانم ببینم. دو عدد تپلی و یک معمولی. دکمه های لباس ها هم باز است. با هیجان آمده اند، تپلی ها نفس نفس می زنند. جلوی در یک مغازه که صاحبش چند دقیقه پیش از مغازه بیرون رفت و در را بست، توقف کردند. سراسیمه به اطراف نگاه می کنند. هر کدام به سویی می روند تا نشانه ای بیابند. یکی از آنها سرش را روی شیشه گذاشته و داخل مغازه را دید می زند. صبرشان تمام می شود. یکی از آنها از همان وسط سالن آرایشگر را مخاطب قرار می دهد:

- دانش آموز : عمو، این کی میاد؟

- ارایشگر : الان میاد

- دانش آموز : چی؟

- آرایشگر : گفتم الان میاد عمو، رفته بیرون الان میاد

- دانش آموز : باشه، Ok.

سر من را به چپ خم می کند و یاد خاطره ای دیگر از داستان های تلفنی اش افتاده. امروز روی دور تعریف خاطرات تلفنی است. 

- او : یک بار ... هههههه ... یکی یه زنگ زد، یعنی میس انداخت و قطع شد ... منم داشتم مشتری رو راه مینداختم ... یه نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه ... گفتم اگه کار داشت حتماً دوباره زنگ میزد دیگه


ادامه دارد 

آرایشگاه - قسمت 1

دارم با شرایط جدید کم کم اُخت می شوم و فکر می کنم اگر بنده را چشم نزنید به یک روال منطقی دست خواهم یافت مثلاً یک روز در میان ...


آرایشگاه

دیروز در راه برگشت به منزل، حدود ساعت 15 یک پیامی به آقای آرایشگر دادم. منتظر شدم تا ساعت 16 جواب نداد. زنگ زدم و برنداشت! چند دقیقه بعد پیام داد:

- او : سلام، خوبین؟ ساعت 4:30 بیاین

- من : سلام، مرسی. خدمت می رسم ...

راه افتادم ... مادرها و پدرها آرام آرام از منزل بیرون می آمدند تا به دنبال جوجوهای خود بروند و آنها را از مکتب به منزل منتقل کنند که مبادا پیشی ها آنها را در راه شکار کنند  مغازه آقای آرایشگر طبقه دوم یک پاساژ است که با خانه ما 5 دقیقه فاصله دارد و وقتی که من رسیدم آرایشگر دکان را باز کرده و دم در آن مشغول مکالمه بود. این آرایشگر برخلاف آن دیگری که در طبقه پایین است بسیار مودب و خوش برخورد است؛ البته آن آرایشگر طبقه پایین هم مودب است و خیلی جدی و اخمو تشریف دارد و آدم جرات نمی کند بگوید که چطور اصلاح کند 

تلفن را قطع کرد و با هم احوال پرسی کردیم. روی صندلی نشستم. مغازه او نورگیر است و به علت تابش مستقیم نور در طی این بعد از ظهر حسابی دم کرده بود. پرده ها را بالا داد و پنجره را باز کرد. هوا به سرعت مطبوع شد. کیسه ای بزرگ از دانه را از زیر یک میز درآورد و پشت پنجره را برای عصرانه ی قمری ها و کفترها پُر کرد. من روی صندلی نشسته و بی هیچ عجله ای نظاره گر او هستم. گوشی خود را با بلوتوث به باند های بلندگوهای مغازه متصل می کند. آهنگ پلی می شود. من متوجه نمی شوم اما احتمالاً کُردی است. وسایل را آماده می کند، پیش بند صورتی را به دور گردن من می بندد. در همین حین یاد مکالمه چند دقیقه پیش می افتد:

- او : کارکردن با خانم ها هم سخته ها !

- من : چرا؟ چی شده مگه؟

- او : زنه زنگ زده میگه بیا موهای من و دخترخاله و نمیدونم کی رو بزن.

- من (با تعجب که چرا از یک مرد دعوت کردند وقتی آرایشگر زن هست؟) : خب؟

- او : میگه همین الان تعطیل کن بیا، آخه من که نمی تونم کار مشتری هام رو ول کنم بیام پیش تو. به این همه آدم تایم دادم. میگم آخر شب میام ... خلاصه اصلاً گفتم نمیام

سری تکان می دهد و کبوترها و یاکریم ها هم از راه می رسند؛ ابتدا اوضاع آرام است و فضا باز. رفته رفته تعداد افزایش می یابد. فضا تنگ می شود. صدای برخورد نوک این پرندگان با سنگ پشت پنجره با طنین لرزشی به گوش می رسد که نشان از قدرت و ولع این موجودات دارد.

- او : بچه هام اومدن 

مشغول کار می شود. منتظر است تا من موارد دلخواه را خاطر نشان کنم ...

- من : لطفاً دورش رو سفید کنین و از روش هم یکی دو سانت بگیرین

- او : به همین رو شک داشتم

چند کفتر چاهی بزرگ هم آمده اند. من نمی توانم به سمت راست که پنجره است نگاه کنم چون او با ماشین مشغول کوتاه کردن شده است. اما از صدای بال تازه واردها تشخیص دادم که کفتران چاهی هستند و احتمالاً هم یکی دو تا از آن چشم قرمزهای وحشی هم در بین اینان باشد. سر و صدا زیاد می شود

- او : این بزرگا که میان بقیه رو میزنن، خصوصاً اون یکی ... وقتی میاد کل اونجا رو واسه خودش و جفتش خالی میکنه، اینها که سیر شن میرن بقیه راحت میخورن

همه ی این ها را با عشق و لبخند تعریف می کند. یاد یک خاطره دیگر افتاده است ...

-او : حالا شما اول پیام دادین، بعد یک ساعت یه بار زنگ زدین

- من : آخ ببخشین، خواب بودین؟

- او : نه خواب کدومه من ساعت 3 یا 4 صبح میخوابم دیگه بعد از ظهرها خواب نیستم، حموم بودم پیام دادین. آقا یکبار این گوشیه ما سایلنت بود و صبح بود ... من که گفتم دیر میخوابم ساعت 10 بیدار شدم گوشی رو نگاه کردم دیدم یه شماره ناشناس از 6:30 تا 10 حدود 40 بار زنگ زده ...

- من : عجب !

- او : من داشتم سکته می کردم، با خودم گفتم کسی چیزیش شده حالا اول به من زنگ زدن ... خواب و بیدار و با استرس، صدای قلبم رو توی گوشم میشنیدم زنگ زدم به یارو ... یه آقایی برداشت. گفتم : سلام ... شما؟ چیزی شده؟ ... مرتیکه میگه کی آرایشگاه هستی بعد از ظهر می خوام بیام!!! 

- من (از خنده ترکیدم و سرم تکان می خورد) : حالا تازه می خواسته واسه عصر نوبت بگیره ساعت 6:30 زنگ زده ها 

- او : همین بگو آخه، بی شعور یه بار زنگ زدی، 2 بار زنگ زدی طرف جواب نمیده یعنی حتماً نمیشه دیگه ... بعد میخواد واسه ظهرم نوبت بگیره ...


ادامه دارد