آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

سلامی دوباره

سلام بر اهالی پُرمحبت و دوست داشتنی وبلاگستان

دیر به دیر به وبلاگم سر می زدم چون به عنوان یک مبتدی در امور مدیریت وقت، در چالش و تنش و مبارزه با خود و در و دیوار و زمین و زمان بودم اما بالاخره نشانه های کوچکی از پیشرفت در handle کردن وقت در من دیده شده که مایه ی بسی خوشحالی و امید است! 


زبان انگلیسی

خب یک زمانی و برای مدتی وقتی دبیرستانی بودم کلاس زبان هم می رفتم اما بعداٌ دیگر رها کردم و به اصطلاح پشتم باد خورد. حالا شروع کردم تا نقاط ضعفی که در مسائل و مطالب پایه دارم را برطرف کنم؛ برای همین چندتا از کتاب های پایه را تهیه کردم و صد البته که همه را نخریدم بلکه کتابخانه عمومی برای همین جور مواقع ساخته شده است. کتاب English Grammar in use  را از کتابخانه امانت گرفتم و چندتا اپلیکیشن خیلی خوب و باحال هم از Google Play دانلود کردم. یکی English Vocabulary  است که لغات را با تصویر طبقه بندی کرده، تلفظ دارد و کلی امکانات دیگر شامل تست و فلش کارت و ... اپلیکیشن دیگرEnglish Idioms & Phrases است که آن هم خیلی جالب است ولی سطح بالایی دارد. بنابراین فعلاٌ زبان را اینطور یاد میگیرم تا بعد ببینم چه مسیری را طی کنم بهتر است.


شطرنج

بحث شیرین و خُرد کننده شطرنج. بازی جذاب و خیلی عمیقی است. من کاملاٌ مبتدی هستم و باید پایه ای ترین کتاب ها را مطالعه کنم. تحقیقاتی درباره مکاتب شطرنج انجام دادم. یک مکتب، مکتب شوروی است که بسیار قوی و منظم است. افراد متعهد و معتقد به این سبک، شطرنج را یک علم و ورزش به حساب می آورند. یعنی مطالعه و تحقیق می کنند و از طرفی باید آمادگی جسمانی و تناسب اندام را هم حفظ کنند.برای شطرنج اما مجبور شدم که از جیب هزینه کنم و نسخه فیزیکی را تهیه کنم چون نه کتابخانه عمومی و نه نسخه های الکترونیکی این کتاب ها موجود نبود.  یک درسنامه شطرنج که مجموعه ای از معماهای سطح بندی شده ی شطرنج است و نویسنده اش روسی است. کتاب دیگر با عنوان 50 درس اساسی آخر بازی. اصولاٌ گفته می شود باید شطرنج را از آخر به اول یاد گرفت. یعنی از یک حرکت مانده به مات!  بعد با مهندسی معکوس می آییم عقب تا برسیم به اول بازی ... عجیب است نه؟


پس از مدت ها

خب من برگشتم پس از گذشت قریب به 20 روز. می دانم که جای خالی من را در ذهن خود یک گل زیبا گذاشته بودید. از حسن انتخاب شما بسیار متشکرم. در این ایام که حسابی مشغول بودم و هستم اما از رصد وبلاگ دوستان غافل نبودم؛ از خواندن کامنت های دوستان در زیر پست بقیه دوستان متوجه شدم تراویس خان با یک آدرس جدید بازگشته، ولی متأسفانه امروز که رفتم مطالبشان را بخوانم با پیغام نقض قوانین بلاگ اسکای مواجه شدم. خانم ف مجدداٌ بسته. خانم دکتر یک غر مفصل زده بودند که حالا حذف کردند. بهار خانم گویا مشرف شدند به کربلا؟ بانوی کویر از دلایل عجیب لغو عقد ازدواج گفتند. خانمی که با عنوان حیوان ناطق می نویسند کلاٌ وبلاگشان را رمزی کردند. خانم بیدار بدتر از من کم پیدا شده اند. گیل پیشی درگیر امتحانات است. رامین درباره موسیقی راک و دیگر سبک ها صحبت کرده. آقای RA کانال تلگرام زده. ماهش هم درباره شعر و عشق و ... گویا با شخص نامعلومی صحبت کرده و ... گفتم که بدانید در جریان هستم 

القصه زندگی سخت آقا جان؛ تغییر کردن، تغییر دادن یک طرز فکر، یک عادت، از نو یا از صفر شروع کردن سخت است. وقت و انرژی می گیرد. چون هنوز به روال جدید عادت نکردم، بدنم آداپته نشده، هنوز نمی توانم خوب از پس مدیریت کردنش بربیایم. در نتیجه از آنجایی که خوشبختانه اعتیاد به فضای مجازی ندارم و به احتمال زیاد تنها دلیلش این است که با گوشی وصل نمی شوم بلکه فقط از طریق دسکتاپ، از فعالیت مجازی کاسته و بر فعالیت حقیقی افزوده ام. مشغول یادگرفتن شطرنج، زبان و ورزش معمولی هستم. اضافه کردن این سه مورد و انجام دادن منظم و مرتب و درست اینها واقعاً برایم سخت است. نمی دانم شاید انجام همزمان هر سه خارج از توانم باشد و باید یک به یک شروع کنم. مثلاً یک ماهی روزی یک ساعت زبان بخوانم تا برنامه زبان جا بیفتد. بعد مورد دوم را اضافه کنم و بعد ...

امیدوارم که موفق بشوم، شما دوستان گرامی هم برایم دعا کنید، به تغییر کردن و بهتر شدن احتیاج دارم ... 

خدا به ایرانی ها پشت کرده؟!

متروی تهران

امروز عصر داخل مترو نشسته بودم؛ یعنی هنوز به اوج شلوغی نرسیده بود و یکی دوتا جا برای نشستن بود که نصیب من هم شد. داشتم به همان مسائل قبلی فکر می کردم (زندگی و ازدواج و اخلاق  ) یک خانمی بچه بغل بین ما راه می رفت و می گفت :"  برادرا، به من کمک کنین، برادرا منم بچه دارم، مستاجرم، برادرا منم نون آور خانواده ام " . کاری به راست یا دروغ بودن ادعای آن خانم ندارم من معمولاً در این جور موارد نگاهم را پایین می اندازم یا کلاً چشمانم را می بندم، چون قبلاً تجربه کردم اگر با ایشان چشم در چشم شوی حتماً به شما اصرار خواهند کرد و این یکی از بدترین صحنه ها و احساساتی است که دچار می شوم. همین که یک زن، باید ساعات طولانی با سر و وضعی کثیف، بچه ای (فزرند خود یا خدا داند فرزند دیگری) را در چنین محیطی حمل کند خود به تنهایی فاجعه است! زنی که باید محترم و محفوظ می بود، تحصیل می کرد، کاری در شأن و سبک، در خانه یا بیرون می داشت، محبوب و عزیز خانواده ی خود بود ساعت ها حیران و سیران خطوط و واگن های کثیف و فشرده مترو است.

این رفت بعدش یک دختر بچه حدوداً 9 ساله آمد و بسته های آدامسش را به مردم می فروخت. او نیز سر و وضعی نامناسب داشت. بعد یک مسافر ناشی یک بسته را برای نگاه کردن از دخترک گرفت و شد آنچه نباید می شد. سناریوی همیشگی؛ دخترک از پس گرفتن بسته آدامس امتناع می کرد و با قسم و آیه طلب پول می کرد. این حتی اگر فیلم است، فیلم بسیار زشتی است. دخترک مقصر نیست، احتمالاً مجبور است و مورد سوء استفاده قرار گرفته است. پسر جوان که بسته ادامس را در دست داشت مبهوت و معذب مدت ها دست را دراز نگه داشت و درخواست می کرد که دخترک آدامس را پس بگیرد ... دختر به پای پسر جوان افتاد، التماس کرد، سرا را بر زانوهای او گذاشت، قسمت های زیادی از زانوها و دست هایش به کف واگن مالیده شد و در آخر رفت ...

بعد از این دو سکانس بسیار متأثر شدم و با چشمان بسته بیشتر در درون خودم فرو رفتم. احساسی دوگانه داشتم، تمام این اتفاقات هم می توانست برای من بیفتد. ممکن بود من جای آن کودک در بغل مادر بودم؛ ممکن بود دختر من آدامس فروش مترو باشد ... اما حالا اینطور نیست. سوال بزرگ مجدداً در ذهنم تکرار شد، سوالی که هر وقت یک انسان مستضعف (ضعیف واقع شده)  را می بینم در ذهنم تداعی شده و پررنگ می شود. چه کردی با این سلامتی و امکاناتت ؟ که عمدتاً پاسخش یک احساس گیجی با یک صدای بوق است شبیه زمانی که آدمی شوکه می شود و در شُرُف غش کردن است ... وقتی آدم هایی را می بینم یا داستانشان را می شنوم که نقص عضو بودند و چه کارها که نکردند ... آدم هایی که خانواده های واقعاً فقیر با سختی و مشقت فراوان بزرگ شدند ولی به کجاها که نرسیدند ... حس می کنم باید کاری بکنم، ولی نمی دانم دقیقاً چه کار؟؟

در حین این حالت از خود بی خودی صدای مردی رشته افکارم را برید : " خدا به ایرانیا پشت کرده " عجب! گل بود به سبزه نیز آراسته شد. این مرد میان سال بر خلاف دو مورد قبلی از سمت چپ به راست من می رفت، ظاهراً به سختی نفس می کشید، مقداری اضافه وزن داشت، اسپری آسم و چند تا اسکناس در دستش بود : به خدا من گدا نیستم، مریضم، آسم دارم، اگه میتونین کمک کنین ... "

خدا به ایرانیا پشت کرده. درست است؟ واقعاً این طور است؟ یا ما به به خدا پشت کردیم؟ داخل این مرز و بوم از هر طرف صدای امر به معروف و نهی از منکر به گوش می رسد و یک عده ای هم به گمان خودشان مثلاً دارند به این فریضه عمل می کنند. ترم یک یا دو دانشگاه یکی از این درس های معارف که به طور رندوم به هر گروهی یک چندتایی می افتد، به ما خدا را شکر لای به لای آن غیر قابل تحمل هایش، تفسیر موضوعی نهج البلاغه هم افتاد. کتاب خیلی خوبی بود خصوصاً بخش سیاسی آن و نظرات علی (ع) درباره نهی از منکر و این ها ... خیلی جالب و تعجب برانگیز است. متفاوت با دیده ها و شنیده های رایج و مرسوم.

به نظر من خدا به ما پشت نکرده، خدا دنیا را با قوانینی اداره می کند، هر کس از قوانین پیروی کند نتیجه مطلوبی می گیرد. این قوانین در اصطلاح سنت های الهی نامیده می شوند. دقیقاً مثل ریاضیات، اگر p فلان باشد آنگاه q فلان است. این قوانین یا در قرآن ذکر شده یا از زبان پیامبران و امامان نقل شده؛ به احتمال زیاد هم بخشی از اطلاعات مربوط به این سنت ها در طی قرون از بین رفته است و فقط بخشی باقی مانده، یعنی که این همه اش نیست. مثلاً می گوید : شما برترید اگر که ایمان داشته باشید. خب حالا اگر برتر نیستید معنی اش واضح است، یعنی یا ایمان ندارید یا توهم زدید که ایمان دارید  یا مثلاً هر کس آخرت را اصلاح کند خدا دنیایش را نیز اصلاح می کند و هر کس ارتباط خود با خدا را اصلاح کند، خدا میان او و مردم را اصلاح می کند. یا مثلاً علی (ع) نقل می کند که : آخرت خود را آباد کن تا دنیا با خواری به تو روی آورد. یا اگر نهی از منکر (واقعی) را ترک کنید، افراد بد از میان شما، بر شما مسلط می شوند؛ یعنی تحت سلطه ی کسانی قرار می گیرید که از خودتان هستند، مثلاً هم دین یا هم وطن هستند، ولی شایستگی ندارند ... جالب تر ادامه این حدیث که می فرماید : آن وقت هر چه دعا کنید مستجاب نشود !!

یا مثلاً در یک جنگی، در دوران خلافت علی، یک دشمنی، در میدان نبرد، یکی از یاران لشگر علی را به مبارزه دعوت می کند ولی آن یار علی رد می کند و نمی جنگد. بعد از جنگ علی او را به کناری می کشد و می پرسد چرا نجنگیدی؟ گفت : از من قوی تر بود توان غلبه نداشتم. علی پاسخی می دهد که یک سنت دیگر را مشخص می کند : پیروزی از آن متجاوز نیست! البته خب مسلماً این به معنی این نیست که نباید تمرین کنی، نباید سختی بکشی، نباید آموزش رزمی ببینی، همین جور بیایی میدان نبرد و انتظار داشته باشی فاتح هم بشوی ... 

این را هم بگویم که داستان های جالبی  درباره رشادت های علی (ع) موجود است؛ یکبار به او گفتند : تو با این سابقه و نام و آوازه در جنگ، چرا در حین نبرد سوار قاطر میشوی؟ در حالی که لایق داشتن بهترین اسب هایی؟ پاسخ داده است : من نه دشمنی که فرار کند دنبال می کنم و نه خود از دشمن می گریزم! مرا چه نیاز است به اسب تیزرو؟! 

بحث از مترو سوار شدن من به قاطر سواری علی کشید، بس است تا اینجا ... دیگر خسته شدم 

1 شهریور

اول از همه روز پزشک را به همه ی دکترهای وبلاگستان تبریک می گویم. من فقط خانم دکتر قره بالا را می شناسم ولی گویا دو یا سه نفر پزشک دیگر هم هستند. ابن سینا عجب ادم باحالی بوده؛ گویا در بین کلاس های درسش ساز می زده برای رفع کسالت دانشجویانش. بسیار به نیروی جسمانی خودش می نازیده (یعنی تفاخر می کرده). انسانی بسیار رقابت طلب و چالش جو بوده و با خیلی ها کل می انداخته سر توانایی و مهارت های علمی، طوری که بزرگان زمانه او را متهم به بی ادبی می کردند ولی من فکر می کنم فقط بقیه که ادعاشان می شده حوصله ی این بنده ی خدا را سر می بردند. ذوالفنون بوده، به قول مرام نامه ی سامورایی ها، مرد یک فن، به کار نیاید! ازدواج نکرده به همین دلیل مغزش اینقدر خوب کار می کرده. عشق نافرجام هم گویا تجربه کرده! یک شعری را هم به ایشان نسبت می دهند که اینجا ذکر می کنم برای شما :

می از جهالت جُهال شد به شرع حرام

چون مَه که از سببِ منکرانِ دین شد شق

حلال گشته به فتوای عقل بر دانا

حرام گشته به احکام شرع بر احمق

شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد

زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق

نظرسنجی دختران خوشگل و بداخلاق

تا الان که نظرات خیلی جالب بوده است. اما در نظرسنجی یک نفر رای داده به " دختر خوشگل ندیدم تا حالا " خیلی باحال بود 

والا من که از 15 سالگی تا الان که قریب به 25 سال سن دارم، با هیچ دختری در ارتباط نبودم، پس نمی توانم بگوییم که دختران خوشگل، بداخلاق هستند یا نه. خودم که برخورد نداشتم. اما مسئله مهم تر که این چند روز ذهن من را به خودش مشغول کرده خود پدیده ی ازدواج و ارتباط با یک جنس مونث است. مردها و زن های اطرافم را نگاه میکنم. به اطلاعاتی که از زندگی شان دارم. خاطراتی را که از آنها در یاد دارم، مرور می کنم. به اینکه این زوج ها درباره ی هم چه چیزهایی می گویند، چه نظراتی دارند ...

از نظر من ازدواج کاری بسیار سخت و خطیر است؛ این که زن ها چه دیدی نسبت به این موضوع دارند اصلاً برای من مهم نیست؛ چون من زن نیستم. به عنوان یک مرد، البته مردی که از مردهای دیگر به طُرُق مختلف تبری می جوید، حس می کنم باید 5 الی 10 سال قبل از ازدواج، مهارت های زندگی مشترک به طور بسیار جدی و مثل یک اولویت آموزش داده بشود. من چنین آموزشی ندیدم. آیا حس می کنم برای یک زندگی مشترک آماده هستم؟ مسلماً خیر. اصلاً بحث مسائل مالی و شغل و خانه را فعلاً مطرح نمی کنم. روحی و مهارتی مد نظرم است. چنین توانی ندارم. اینکه با اختیار سرنوشت یک نفر دیگر را به خودت گره بزنی، انتخاب بسیار خطرناکی است. من آدم معتقدی هستم، اگر کسی را انتخاب کرده باشم پس نباید او را برنجانم، اذیت کنم، و وظیفه دارم بلد باشم تا او را درک کنم و نیازش را برطرف ...

در نتیجه ازدواج از نظر من مسیر سختی است که هر لحظه امکان دارد آتش جهنم را بر خودم حلال کنم  دیگر چه برسد به بچه دار شدن و تربیت فرزند، که رفتار و سبک زندگی طرفین از چند ماه قبل از تشکیل نطفه روی سرنوشت و آینده آن طفل بی گناه تأثیر دارد تا انواع بداخلاقی و بی حوصلگی های مستقیم (با خودِ فرزند) یا غیر مستقیم (با مادر فرزند). اگر برای ازدواج 5 تا 10 سال آموزش نیاز است، برای تربیت فرزند یک عمر اطلاعات مفید و کاربردی احتیاج است.

این فقط یک بُعد قضیه است. کسب آمادگی برای تشکیل یک زندگی. بُعد دیگر ارزش تحمل این سختی است. آیا حاضر هستم تا بپذیرم که باید آموزش ببینم و تغییر کنم تا یک همسر شایسته و پدری خوب باشم؟ بله، حتماً. ولی هنوز هم حاضر نیستم خلوت و تنهایی خودم را با کسی شریک بشوم. اینطور باید تایمم را با او تنظیم کنم، سبک زندگی و غذا خوردن و خوابیدن و هزار چیز دیگر را باید تغییر بدهم، حاضرم؟ خیر و هزاران خیر  عاشق شدم؟ فکر نمی کنم، یک علائقی بود ولی شدتی نداشت یا شاید من نگذاشتم که قوت بگیرد. عشق چیست؟ احساسی که به شما ثابت می کند ادامه زندگی فقط با وجود والدین، فامیل و دوستان و ... ممکن نیست یا تکمیل نیست. آن آدم که بیاید خودش این احساس را بوجود می آورد و یک جایی در قلب  ما باز می کند، به عبارتی خلأیی در قلب ایجاد می کند، یک فضای خالی، یک ظرفیت جدید، که خودش هم آن را پُر خواهد کرد. من فعلاً که احساس خلأ ندارم ...

نمی دانم این بخشی از رُشد آدمی است که به مرحله ای می رسد که دوست دارد زندگی را با کسی شریک بشود یا خیر، فقط یک توهم و یا عرفی که در ذهن ما فرو کردند که ازدواج یک باید است، از نظر من یک شاید است که فقط باید برای بعضی از آدم های شایسته اتفاق بیفتد نه برای هر کس ... باز به اطرافم نگاه میکنم، مردها و زن هایی می بینم که تنها دلیلشان برای ازدواج، نه رشد عقل یا روح آن ها، بلکه رقابتی با دیگر اعضای فامیل یا تلاشی برای نشان دادن این بوده که عیبی نداشتند و اجاقشان کور نیست؛ درکی از اهمیت موضوع ندارند و وقعی هم قائل نمی شوند. زندگی را آموزش ندیدند، آموزش هم نمی دهند، زندگی هم نمی کنند؛ در مستی و سردرگمی خویش می لولند ... زندگی اتفاقی است که برای اندکی از زنده ها می افتد!

پس به قول آن جمله ی محاوره ی بانمک، به احتمال فراوان من : 

یک سینگل به گور خواهم بود

30 مرداد

آن گربه ی بیچاره که در پُست قبلی وصف حال خودش و بچه هایش را به تصویر کشیدم، حالا چند روزی است که 2 تا از بچه هایش کم شده! مردم مجتمع خیلی با اینها ارتباط داشتند، نمی دانم کسی برداشته برده خانه اش یا بیچاره ها ناهار هاپوها شدند ... بالاخره این هم جزئی از چرخه ی طبیعت است؛ ولی حیف خیلی ناز بودند 


این هفته که نبودم و کم پیدا، کجا بودم؟ عوارض و عواقب زندان را جبران می کردم. آن روزهایی که مهمانی های منزل این و آن را به زور به من تحمیل و تمدید می کنند، یک بنده خدایی باید جای من کار کند. حالا من در آن مهمانی ها که تجدید قوا نمی کنم، بلکه بدتر انرژی از دست می دهم، تا چند روز بعد باید خستگی آن روزها را جبران کنم، بعد هم باید جای این و آن اضافه کار بیاستم تا آنها بروند عشق و حال؛ البته انگار مال آنها واقعاً عشق و حال است ... خلاصه این هفته روزها و عصرها سر کار بودیم تا نبودن های قبلی جبران بشود ...


دیروز که ساعت حدود 6 عصر شده بود با دو تا از همکارها داشتیم یک مسیری را پیاده بر می گشتیم؛ اینها هم مثل بنده مجرد هستند و کمی جوان تر ولی خیلی بیشتر از من ازدواجی  ما سه نفر داشتیم از وسط یک پارکی عبور می کردیم و من وسط این دو نفر بودم که دائم در حال گفتگو درباره ی معیارهای فعلی و تجربیات تلخ گذشته شان بودند، هر دو از ارتباطات قبلی زخم خورده و پشیمان بودند و به بنده توصیه می کردند که فقط برای ازدواج وارد رابطه شو والا حتماً ضرر می کنی ... بحث این ها بالا گرفته بود و من هم در وسط این دو مثل بز اخوش سرم را به نشانه ی تأیید تکان می دادم و راه می رفتیم ... من دیگر بی حوصله شده بودم ... تا این که یک دفعه یکی شان گفت : عههه بهش نمی خورد!

ما گفتیم داداش چی شد؟ کی ؟ کجا؟

حالا ایشان یک دختر جوانی را با یک آقای جوانی در پارک دید و آن خانم را می شناخت و ابراز تعجب کرد. بحث از اینجا، با طرح این سوال تغییر مسیر داد؟

* چرا دختر هر چه خوشگل تر باشد بد اخلاق تر می شود؟

سوالی که من را از کسالت درآورد و منجر به گفتگویی بسیار جالب و رد و بدل شدن استدلال هایی بعضاً فلسفی شد 

یکی از جالب ترین این استدلال ها این بود که : طرف خوشگله، روزی صد نفر بهش پیشنهاد میدن، از طُرُق مختلف، از حضوری تا مجازی با انواع و اقسام پاچه خواری ها (البته من عبارت مورد نظر را مودبانه بیان کردم، واگر نه همه می دونن چی بود )  خب منم بودم خودم رو میگرفتم ...

این چیزی بود آنها گفتند، ولی من این نظریه را یک مقدار چکش کاری کرده و عوض میکنم به این : طرف خوشگله، روزی صد نفر بهش پیشنهاد میدن، و بعضی ها هم که ادب و شعور ندارن، کنه هستن، حتماً باید باهاشون بد حرف بزنی تا دست بردارن، بعضی دیگه هم کفویت را رعایت نمیکنن، یعنی اگه اون خوشگله تو هم باید یه چیزی داشته باشی رو کنی آخه، بعد از نظر دختره تو معادل و همسنگش نیستی، فقط هم تو نیستی که پیشنهاد دادی، صد تا مثل تو هم قبلاً اینکار رو کردن، دیگه دختره از یکجایی به بعد دیگه نمیکشه مودبانه رد کنه، میزنه تو پرت. از طرف دیگه یه عده هم منتظر هستن تا یه نفر شل برخورد کنه، سوارش بشن، هر حرکتی رو چراغ سبز در نظر گرفته و از رابطه فقط به هم یوغی توجه دارن، در نتیجه دختره اگه رو بده باید کلی عارضه جسمی و روحی را تحمل کنه که خب زندگیش رو از سر راه نیاورده که ...

پس از نظر من که آدم مثبت اندیشی هستم، دلیل این که یک خانم زیبا احتمالاً بداخلاق است این است که:

1. بعضی ها با جواب رد مودبانه بی خیال نشده و باز اصرار می کنند.

2. بعضی ها پا را از گلیم خود درازتر کرده و لقمه ای بزرگتر از دهان خود می جویند.

3. بعضی ها بیمار هستند و فقط دنبال لذایذ زودگذر هستند.

بدین سان یک زیبا رو، پُررو و دریده رفتار می کند تا هر چه زودتر دست از سرش برداری!


اما خب نظریات دیگری هم مطرح است که به آفرینش ربط می دهند که مثلاً خدا زیبایی داده ولی اخلاق نداده، نمی شود هم خر بخواهی و هم خرما و ... این جور چیزها

حالا نظر شما چیست؟

آیا واقعاً هر چه خوشگل تر، بداخلاق تر؟

در نظر سنجی شرکت کنید (سمت راست)

شنبه 21 مرداد

مجتمع یا باغ وحش؟

قبلاً یک تصویری منتشر کردم از حضور یک عدد روباه بر بالای دیوار مجتمع مسکونی ما. حالا یک گربه داریم که 4 تا بچه کوچولو دارد، 3 تا از خودش فتوکپی کرده و یکی هم احتمالا از روی آقاشون 


نظرسنجی شطرنج

یکی داخل نظرسنجی گزینه ریتینگ بالای 1800 فیده را انتخاب کرده، استاد اگر صدای بنده را دارید لطفاً مشاوره بدهید، چه کنم؟


پست جذابیت زنانه

اصلاً کلاً بحث ازدواج و مسائل پیرامون آن همیشه جالب، جذاب و چالشی پیش می رود؛ واکنش ها خیلی برایم جالب بود و از همگی اهالی وبلاگستان سپاسگزارم. ولی چرا واقعاً گفتید ایده آل گرایانه است؟ ایده آل گرایانه یعنی همان کمال گرایانه، یعنی حد تاپ ماجرا، ولی اینکه یک خانمی آرایش رقیق ! داشته باشه، یا مثلاً داخل کوچه و خیابان لات بازی درنیاورد، بلد باشد با بچه خودش ارتباط درست برقرار کند سخت است، آیا؟؟ نه والا  


تراویس

آی تراویس کجایی؟ چقدر تو بی وفایی؟

امروز، یعنی هنگام عصر که یک سر آمدم وبلاگ تا اگر نظری هست پاسخ بدهم و بروم دنبال زندگیم، وقتی که خروج را زدم با یک صحنه ای مواجه شدم یاد یک پست تراویس افتادم. یادم هست یکبار یک جا گفته بود ببینید بلاگ اسکای داخل به روز شده ها پُست من رو دو بار پشت سر هم منتشر می کند  راست می گفت من خودم چند بار شاهد بودم، حالا نمی دانم اشکال برنامه نویسی است و یا هر چیز دیگری ولی بعد از مدتی شکایت می کرد که این بلاگ اسکای دیگر اصلاً من را داخل به روز شده ها قرار نمی دهد ... حالا امروز دیدم بلاگ اسکای وبلاگ آقای RA را دوبار منتشر کرده، یاد تراویس افتادم؛ جای خالی حضور مجازی ت رو  می گذارم تراویس!


در پاسخ به خانم ف

خانم ف یک پست خیلی جالبی درباره جذابیت های مردان نوشته بودند، من هم یک اشتباهی کردم زیر آن پست گفتم، درباره خانم ها را هم من می نویسم. چند روز بعد که آمارگیر وبلاگ را دیدم، متوجه شدم از آن پست مذکور خانم ف 10 - 20 نفر آمدند به وبلاگ بنده سر زدند، احتمالاً ناامید و بی نصیب برگشتند دیگر ...

به نظر افتاده گردن من، که خودم کردم که ... چی؟ لعنت؟! نه خیر درود و دوصد بدرود بر من 

پس با کسب اجازه از پیشکسوتان و رهروان خسته ی عرصه ی جذابیت و دلبری و همچنین عرض ارادت خدمت ساحت مقدس فارسی معیار، به شیوه محاوره درس پس میدهیم ... 


و من برای زندگی ، تو را بهانه می کنم ...

جذابیت های زنانه از نظر بنده ی حقیر در این موارد خلاصه میشه.

1. گرچه موافق اختصاص دادن هنرها یا مهارت های مختلف به جنسیت  نیستم، ولی زنی که آشپزی بلده یا خیاطی حتماً جذاب است.

2. زن هایی که جلوی آقایون غریبه، خوددار، مغرور و کم حرف هستن، خصوصاً اگه یک عینک آفتابی هم زده باشن و قیافه ماسکه به خودشون گرفته باشن خیلی جذابن؛ اگر چندتا مرد با چنین زنی مواجه بشن شاید بین خودشون بگن اووه حالا چه خودشو میگرفت، ولی همشون توی دلشون اون زن رو تحسین میکنن.

3. زنانی که فحاشی نمیکنن، بددهن نیستن و سر مسائل کوچیک داخل کوچه و خیابون صداشونو نمیندازن توی گلوشون جذابن؛ صدای زنانه با آرامشش قشنگه، نه با داد ...

4. زنانی که درباره مسائلی که به آقایون نسبت میدن، مثل رانندگی و امور فنی یه چیزهایی میدونن و خیلی از مرحله پرت نیستن، چون اینطوری مثل خنگ ها جلوه میکنن و به نظر من هیچ مردی زنی که خودشو به خنگی زده واسه یه رابطه طولانی انتخاب نمیکنه ...

5. زنانی که خودتحقیری ندارن، اعتماد به نفس دارن و طوری جلوه نمیدن که احتیاج به مراقبت دارن، حمایت با مراقب فرق داره؛ مرد دوست داره حامی باشه نه مراقب، هیچ مردی دنبال یه زن ضعیف نمیره بلکه دوست داره تا مشکل یه زن قوی رو حل کنه یا بهش آرامش بده نه دائم نگران یه نفر باشه ...

6. زنهایی که عیب و نقص همسرشون رو توی جمع های خاله زنکی پتک نمیکنن بکوبن توی سرش بلکه در خلوت خودشون به شیوه درست بگن؛  مردی که بهش کمک کنی بهتر بشه بدون اینکه غرورش رو بشکنی تا ابد عاشقت میمونه ... البته این به شعور مرد هم بستگی داره 

7. زنهایی که به جای شمردن نداشته هاشون روی بهتر شدن اوضاعشون تمرکز میکنن

8. زنهایی که بلدن چطوری بچه هاشون رو  سرگرم و خوشحال کنن، مثلاٌ با غذای خوشمزه، نقاشی یا کادستی تحسین مردشون رو دارن ... نه اینکه همش داد بزنن سر بچه بشین بتمرگ، بذار بابات بیاد و ...

9. زنهایی که برای خودشون وقت میذارن، مثلاٌ با دوستاشون قرار میذارن، درس میخونن، ورزش میکنن، رویاهاشون رو دنبال میکنن ... به نظرم ازدواج یعنی پیدا کردن یه یار کمکی برای رسیدن به اهداف مشترک ... زنی که برای بهتر شدنش تلاش میکنه جذاب و ستودنیه

10. آرایش رقیق دارن، نه که اصلاٌ آرایش نکنن؛ اصلاٌ یکی از جذاب ترین سکانسها صحنه ی آرایش کردن یه خانوم پشت میز آرایششه  ...

11. زنهایی که شاد هستن

12. زنهایی که پرانرژی و مثبت اندیشن

13. زنهایی که در حد توان یا فرصتشان کار میکنن، چه داخل خونه چه بیرون ...

14. اونهایی که بلدن چطور لباس ست کنن چی رو با چی بپوشن، بدونن چه چیزی بهشون میاد، چه رنگی، چه نوع لباسی، چه نوع مدل مویی متناسب با صورت و قد و هیکلشون ... لباس هاشون مرتب و تمیزه، عطر ملایم بزنن و دهنشون هم بوی خوب بده 

15. زنهایی که اول درباره اتفاقات روز مردها بپرسن، بعد بگن که تو موفق میشی از پسشون بربیای، تا مرد ریست فکتوری بشه بعد غرغرهای زنانه رو نثار شوهرشون کنن ... اینجوری مرد توجه میکنه، از کوره هم درنمیره (خدا کنه البته !)

16. درباره جلوه های فیزیکی هم زنها خودشون خودشون رو خراب کردن، مثلاٌ قدیم ها زن لاغر و سفید بد بود، یه مدت مد شد، یه مدت ابرو ورمیداشتن نازک میکردن اندازه نخ دندون، حالا میکارن اندازه پاچه بز، بابا خودتون دارین به خودتون زحمت میدین ... مردی که اول جذب بدنتون بشه مناسب شما نیست؟! چون مد هر روز تغییر میکنه و دست بالای دست بسیاره، اگه خوشت بیاد که مرد اول جذب اندامت بشه خود به خود بهش اجازه دادی بعدا ولت کنه ... اول باید کشته مرده ی اخلاق و مرامت بشه، بعد با یه اندام معمولی هم جذاب و خواستنی هستی ... اما بحث لباس داخل منزل یه چیز دیگه س، باید ترکیبی از پیدا و پنهان باشه، نصفه و نیمه، مثل ماهی که یه تیکه کوچک بخشیش رو اشغال کرده باشه ...


همین دیگه بالاخره تموم شد 


مسابقه حماسی شطرنج

آمدم تعریف کنم جمعه بر من چه گذشت ...

آقا ما ساعت 9 صبح روز جمعه از منزل زدیم بیرون به قصد محل برگزاری مسابقه. روز جمعه 9 صبح مگر ماشین پیدا میشد لامصب (همان لامذهب است). نصف راه را در گرما پیاده گز کردم تا یک ماشین عبوری، ما را هم تا یک جایی رساند. خلاصه پیاده شدم و باز تا رسیدن به باشگاه مذکور باید چند دقیقه پیاده روی می کردم. رفتم داخل و فرآیند ثبت نام را انجام دادم. اعلام کردند که برای مسابقات غیر ریتد، یعنی غیر امتیازی، تا قبل از شروع مسابقه می شود ثبت نام کرد؛ ولی برای مسابقات کاملاً رسمی و حیثیتی فقط تا ساعت 10 شب قبل روز مسابقه فرصت هست. یک ده دقیقه تا شروع مسابقه باقی بود ... کم کم همه پیدایشان شد و منتظر اعلام قرعه ی دور اول شدند. داور اسامی و اطلاعات را در سایت Chess result وارد کرده و احتمالاً با نرم افزار سوئیس منیجر هم بقیه کارها را رتق و فتق کرده بود. لیست دور اول را به دیوار زد. اولین مسابقه من با مهره ی سیاه در برابر یک حریف با ریتینگ 1600 فیده ! وای بر من ... در حرکت اول سرباز جلوی شاه را 2 خانه تکان داد. این حرکت ها همگی اسم مخصوص دارد، مثلاً اسم این سرباز هست King's pawn و این شروع بازی جزء گشایش های باز به حساب می آید. خلاصه من هم در مقابل وارد دفاع فرانسه شدم؛ برای هر حرکتی در شطرنج چند دفاع وجود دارد، مثلاً علیه همین حرکت e4 شما می توانید دفاع فرانسه، کاروکان یا سیسیلی و ... بازی کنید. بسته به این که روی کدام بیشتر مطالعه و تجربه دارید. بازی پیش رفت و من تا اواخر مرحله وسط بازی اشتباهی نکردم. ولی در نزدیک آخر بازی یک اشتباه کوچک مرتکب شدم، در اصطلاح به حریف برتری خفیف دادم که وارد یک آخر بازی برنده برای او شدیم. در نهایت حریف از هر دو جناح پیاده رونده آزاد پیاده کرد و من هم در آن اشتباه، تعویض رخ با رخ انجام داده بودم و مجبور شدم resign بدهم. resign دادن یعنی اینکه شما مطمئن هستی تحت هیچ شرایطی امکان ندارد برنده بشوید یا حداقل مساوی بگیرید در نتیجه اعلام پذیرش شکست می کنید. در مقابل بازیکنانی که تازه کار هستند، حتی اگر برای شما فقط یک شاه باقی مانده هم باید بازی را ادامه بدهید چون امکان دارد حریف مهره های دوربُرد خودش مثل فیل و رخ و وزیر را نادانسته در جایی قرار بدهد که شما کیش نیستی ولی هیچ خانه ای هم برای رفتن نداری. این حالت در اصطلاح پات یا draw by Stalemate نامیده میشود. بازی اول را که واگذار کردم و با همین فرمون تا بازی 5 پیش رفتم! یعنی 5 باخت متوالی دادم. به چه کسانی؟ به کودکانی که 2 نفر ریتینگ داشتند، 1300 و 1250  و بقیه بدون ریتینگ و با هر کدام از آنها حداقل 10 سال اختلاف سن داشتم ... اما رعد اصلاً نامید بشو و منصرف بشو و جا بزن و ... نیست 

با پُررویی تمام و نیش باز به بازی ها ادامه دادم و در نهایت دو بازی آخر را بردم که در جدول نهایی آخر نشوم.

یکی از بچه ها عادت خیلی جالبی داشت؛ وقتی نوبت من بود و حرکت می کردم، او یک نفس عمیق می کشید و سرش را از صفحه می چرخاند به در و دیوار نگاه میکرد! فکر میکنید چرا؟ برای اینکه تحت تأثیر حرکات من قرار نگیرد، مثلاً اگر بهش کیش دادم، بدون اینکه خوب بررسی کند حرکت عجولانه نکند ... جل الخالق! نیم وجبی عجب درسی به من داد، خیلی حال کردم.

القصه شطرنج دنیایی است کرانه ناپدید. هر بازی از 3 مرحله تشکیل می شود. شروع بازی، وسط و آخر بازی. فقط برای شروع بازی 1327 نوع گشایش با شاخه های متنوع وجود دارد! و یادگیری این مراحل طبق توصیه اساتید از آخر به اول است.

تجربه ی بسیار جالبی بود. بر میزان علاقه ام به شطرنج افزوده شد علی رغم اینکه به کودکانی باختم که تا زانوی من قد نداشتند!


حالا شما اگر شطرنج بلد هستی (خصوصاً رامین) بیایید به من راه کار ارائه بدهید، سوال دارم:

1. با این سن، امیدی بهم هست که به ریتینگ 2000 فیده برسم؟ الان با 25 سال سن حدوداً 1100 تا 1200 باشم به زور...

2. برای سن من کلاس برگزار میشود؟

3. روزی نهایتاً بتوانم یک ساعت وقت بگذارم برای مطالعه و یا تمرین و ... چند سال طول میکشه به 1500 به بالا برسم؟


آیا کسی هست مرا یاری کند؟؟

12 مرداد 02

آمار بازدید

خیلی در نخ این نیستم که آمار بازدیدم برود بالا، ولی ناگهان متوجه شدم که بیش از 7000 بازدید داشتم؛ خواستم از همگی دوستان تشکر کنم که با نگاه مهربانشان مطالب بنده را هم از نظر گذراندند. خیلی سپاس گزارم 

شطرنج

هیات شطرنج شهرستان فردا قرار است مسابقه غیر ریتد برگزار کند. الان دارم دنبال شرایط شرکت کردن در مسابقه می گردم تا بروم یک حضور تفریحی داشته باشم. اگر با خودتان فکر می کنید که من بازیکن خفنی باشم نه خیر، اشتباه می کنید. شطرنج واقعاً دنیای بزرگ و جذابی است. من نوآموز نیستم ولی هنوز هم مبتدی به حساب می آیم. خودم فکر می کنم ریتینگم حدود 1200 باشد نه بیشتر. اصولاً زیر 1000 نوآموز است. البته تا الان مسابقه رسمی شرکت نکردم. نهاد بین المللی که مسئول شطرنج است، یعنی فدراسیون جهانی شطرنج، اسمش FIDE فیده است. اگر بازی رسمی انجام بدی رتبه بندی جهانی Rating دریافت می کنی. و ریتینگ ها از چیزی بین 600 تا 2800 متفاوت است. افراد نوآموز به 600 نزدیک هستند و استاد بزرگان این عرصه به 2800 و گاهی بیشتر از آن.

البته سایت های بازی آنلاین هم هست که ریتینگ آنها یک مقدار بالاتر از دنیای واقعی است و معمولا در هر نوع از بازی شطرنج (کلاسیک، سریع، برق آسا و ...) باید حدود 100 تا 300 عدد از ریتینگ آنلاین خود بکاهی تا ریتینگ واقعی شما بدست بیاید.

حالا ببینم می توانم ثبت نام کنم فردا بروم چند دور بازی کنم یا خیر؟


رعد از حبس آمده !

می پرسند کجا بودی؟

کجا بودم؟ می خواستید کجا باشم؟ زندان دیگر. زندان خونه ی مادربزرگه! مگر می شود تاسوعا و عاشورا باشد و ما را اجباراً دعوت نکنند. آقا ما مخلص صله ی رحم، احترام به بزرگتر و کوچکتر و همه مسائل اخلاقی پیرامون آن، اما ...

امان از اصرار

یعنی ناف این بچه ها را با اصرار بریدند. ما صبح تاسوعا، یعنی صبح پنج شنبه رسیدیم منزل جدّمان، حضرات عصر تشریف آوردند و هنوز نرسیدند می پرسند کی میری؟ کی میری؟ نصف وقت و انرژی شان را با این پرس و جو و چک و چانه زدن درباره زمان رفتن خودشان یا ما هدر می دهند. دعوا، بغض و قهر و ... 

چقدر بدم می آید از آدم هایی که اصرار می کنند. بابا این تعارف مزخرف را کی اختراع کرده؟ ای از رحمت خدا به دور ... والا هیچ کجای دین نگفتند پاپیچ طرف بشو تا بماند یا یک کاری را انجام بدهد. زشت است به خدا. یک بار مودب و محترم بگو و تمام. تعارف اصرار ... تعارف اصرار 

امان از خرافات

یا رب خلصنا من نار ... میگوید بمانید شنبه این فرش را بشورید. به پیر به پیغمبر من کار دارم، من قرار دارم، من زندگی دارم. چون ازدواج نکردم به معنای این نیست من آس و پاس هستم. وقت و عمرم را نذر دیگران نکردم که. از پنج شنبه صبح تا جمعه غروب، نه نشورید، بد است، گناه است ... می میرید، پایتان می شکند و ...

الان شما به ما ناهار دادید ما خوردیم، مگر ظرف کثیف تولید نشد؟ مگر نباید شسته بشود؟ خب این شستن با آن شستن چه فرقی دارد؟ مگر ما به دلیل شادی از کشته شدن امام حسین می خواهیم فرش را بشوریم!!! آخه به عقل جن می رسد اینطوری فکر بکند و چنین نیتی داشته باشد؟ بعد انگار شنبه دیگر هیچی نیست ...شنبه که تازه شروع عزاست، قبلش پیشواز رفتن است که مُد کردند

خلاصه به خاطر یک متر فرش یک روز علاف شدیم ...

صله رحم

یکی بیاید این مسئله را جا بیندازد برای این مردم، مگر قرار نیست با صله رحم طول عمر آدم زیاد بشود؟ خب وقتی من از این مهمانی برمی گردم با کوله باری از خستگی جسمی و روحی، این چطور منجر به افزایش امید به زندگی من بشود آخر؟؟ کل هفته رو سگ دو زدیم، که آخر هفته استراحت کنیم، حالا باید 3 روز هم قرض بگیرم تا recovery بشوم ...دین بدون عقل و تفکر و بدون نتیجه قابل اندازه گیری فقط یک مشت اصطلاح و مجموعه ای از حرکات است ... بین این صله رحم با آن صله رحم واقعی کیلومترها فاصله است ...

با این دیدگاهی که بعضی ها دارند، امام حسین را روزی هزار بار سر می برند ... عین خیالشان هم نیست