آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

12) سم زدایی دوپامین

حالا من که دچار اهمال کاری هستم و جلوی بعضی محرک ها اصلاً دست و پایم شل می شود و آنها مثل یک جادوگر فریبنده هوش و حواس من را می دزدند، چه کار می توانم بکنم؟ تبریک می گویم پاسخ بسیار ساده است : هیچ کار ! شوخی بود ... :))

کتاب چند تا راه حل ارائه کرده است؛ اول اینکه گول شیطون که رفته توی جلدتون رو نخورید؛

شیطون: عیبی نداره زودی برمیگردی سر کارت، چیزی نمی شه ...

من : راست میگی؟ خب پس بریم 

شیطون : حالا هنوز خیلی وقت داری، کو تا (امتحان، مهلت پایان پروژه و ... )

من : آره بابا، فردا، عقب موندگی امروز رو جبران میکنم

شیطون: هیجان خوده لذت پسر، برو تو کارش ...

من: ایولا ...

شیطون: اگر الان فلانی بهت پیام داده باشه چی؟ خوب نیست منتظرش بذاری

من: آره اگر دیر سین کنم بد میشه ...


تمامی این گزاره های بیان شده جملگی پوچ و مهمل بوده و گزافی بیش نیست. حقیقت این است که پس از، از دست دادن تمرکز، باز یافتن ریتم قبلی سخت است. چگونه می توان از فردای خود مطمئن بود؟ هیجان مساوی لذت و رضایتمندی نیست! ترس از دست دادن در اکثر موارد موضوعیت ندارد. پس قدم اول آشنایی با انواع و اقسام بهانه های شخصی و جدال درونی ماست که در هنگام بروز این محرک ها، فرصت ظهور می یابند. قدم دوم حفظ آرامش و به تعویق انداختن پاسخ دادن به محرک است. در این لحظه باید زاویه دید عقل خود را به دوربین دید پرنده ارتقا دهیم و از بالا و کل نگرانه به این جدال نگاه کنیم؛ فکر کردن به اهداف بلند مدت باعث می شود جبهه عقل تقویت شده و از میزان میل به پاسخ کاسته شود. سومین قدم معرفی پروژه ای تحت عنوان سم زدایی دوپامین است. که سه نوع دارد. نوع سخت آن سم زدایی کاملِ 48 ساعته است! یعنی به مدت 48 ساعتِ کامل تمام محرک ها تعطیل! یعنی مخدر پَر، الکل پَر، اخبار پَر، اینترنت و مجازی پَر، گیم و فیلم و کلیپ اینستا و یوتیوب پَر، ولی وبلاگ نَپَر :))

نوع دوم سم زدایی 24 ساعته است، که نسبت به قبلی فقط زمان اجرای آن کوتاه تر شده و به همان شدت سختگیرانه و جان کاه است، اما مثل اینکه اثرش کم تر است. نوع سوم سم زدایی جزئی است، به این معنی که تمرکز فقط روی حذف اصلی ترین عامل حواس پرتی است.

نویسنده توصیه می کند حتماً لیستی از عوامل حواس پرتی تهیه کنید و دسترسی به آن عوامل را بسیار سخت کنید. به عبارتی ازیک ویژگی بد علیه ویژگی بد دیگری استفاده کنید. یعنی از تنبلی علیه وسوسه بهره ببرید. مثلاً کنسول بازی را برمی دارم و مرتب داخل یک جعبه می چینم. بعد لباس می پوشم چون ما ساکن یک آپارتمان 4 طبقه هستیم. از طبقه سوم هلک هلک راه می افتم تا انباری واقع در طبقه منهای یک. حالا باید دو تا قفل آویز را باز کنم و جعبه را داخل قفسه ها بگذارم و دوباره تمام این مسیر را برعکس طی کنم! مسلماً دفعه بعد که وسوسه می شوم که یک دستِ کوتاه گیم بزنم، حوصله ام نمی کشد تا فرسنگ ها را گز کرده و کنسول را بازگردانم (عمراً بشمار سه میرم میارم !! ) این راه حل اسمش بود افزایش اصطکاک.

11) تله ی دوپامین !

واقعاً با وضعیت فعلی مخارج زندگی،کتاب های الکترونیک به علت اینکه اغلب هزینه ی کمتری نسبت به کتاب های چاپی دارند، خیلی خوشحال کننده هستند؛ البته اولویت من، امانت گرفتن کتاب از کتابخانه عمومی شهر است اما تعداد نسخه های موجود از کتاب های معروف در این کتابخانه کم است. در نتیجه برای امانت گرفتن این قبیل کتاب ها رقابت خیلی بالاست. اگر کتابی را نتوانم از کتابخانه امانت بگیرم، در نرم افزارهای کتابخوان به دنبال نسخه ی الکترونیک آنها می گردم و اگر مقرون به صرفه باشد، تهیه می کنم.

چند وقت پیش یک کتاب صوتی از کوتاه، از نرم افزار طاقچه دانلود کردم. بالاخره امروز عصر فرصت شد تا گوش کنم ببینم چی می گوید؟ الان که دارم این یادداشت را تایپ می کنم تازه این کتاب را تمام کردم و قصد دارم آموخته هایم را با شما به اشتراک بگذارم ...

دوپامین یک انتقال دهنده ی عصبی است و هورمون نیست. این ماده در پاسخ به یک محرک آزاد می شود و کاری می کند تا میل شخص نسبت به انجام دادن یک کاری که احتمالاً با یک پاداش همراه است، افزایش پیدا کند. به عبارت دیگر، مشوق عمل است! این کتاب درباره ی اهمال کاری و شیوه ی مقابله با آن است. مثلاً من در حال انجام دادن یک کار مهم هستم ولی  موبایلم دائم به من چشمک می زند که بیا یه نگاه بنداز، بعد زودی برگرد سر کارت! چک کردن گوشی یک محرک است. در پاسخ به این محرک دوپامین آزاد می شود و من میل شدیدی به ور رفتن با گوشی ایجاد می کند. به این می گویند تله ی دوپامینی!

حالا اگر من به این محرک پاسخ بدهم، یعنی برم یک نگاهی به گوشیم بندازم، مکانیزم خود تقویت کننده ای (لامصب) باعث می شود دفعه ی بعدی میل شدیدتر و مدت زمان بیشتری را طلب کنم؛ که این گویا اعتیاد یا حداقل نوعی از اعتیاد است. عاقبت بد این رفتار، این است که بعد از مدتی، پیروی کردن از برنامه ها یا انجام دادن کارهایی که به نظم یا تمرکز احتیاج دارند، سخت و سخت تر می شود. پس در طولانی مدت، تعداد زیادی از کارها تلنبار می شوند و خیلی از اهداف محقق نمی شوند. چون من دچار اهمال کاری هستم.

10) بازی دیشب

بازی رئال و سیتی در حالی یک بر یک به پایان رسید که احتمال صعود برای تیم محبوب من (رئال) کاهش پیدا کرده است. سیتی امسال تیمی بس منسجم و روان است؛ با اینکه رئال خوب بازی کرد و فشار اول بازی را به خوبی مدیریت کرد و در ادامه موفق شد گل اول را نیز به ثمر برساند، اما در حدود دقیقه ی 67 گل تساوی را دریافت کرد. تلاش ها در ادامه نتیجه ای نداد و حالا سیتی، با کسب تساوی در خانه ی حریف بازی برگشت را در ورزشگاه خود برگزار خواهد کرد.

کار رئال سخت است و آمار دوره های گذشته علیه رئال !

9) بازی امشب

خب نمی دانم اهالی اینجا چقدر فوتبالی هستند. من خودم خیلی علاقه مند به بازی کردن فوتبال هستم تا نگاه کردن. البته فرصت زیادی ندارم مثل دوران کودکی و نوجوانی، به همین علت فقط بازی های خیلی مهم تیم مورد علاقه ام را دنبال می کنم. امشب بازی رئال مادرید و منچستر سیتی هست. من طرفدار رئال هستم؛ اما از از آن طرفداران دو آتیشه نیستم. دلم می خواهد برنده بشوند، ولی اگر بد بازی کنند و ببازند، حقیقت را می پذیرم.

وقتی خوب بازی نکردی طبیعتاً شایسته بردن هم نیستی. اگر خوب بازی نکردی ولی باز هم بردی، خب برای تو خوش شانسی و برای بقیه بی عدالتی است! کلا مثل اینکه در زندگی خارج از فوتبال هم همین است ... نظر شما چیست؟

8) امروز عصر

فواید و عواید پیاده روی که بر کسی پوشیده نیست. اما اگر کسی شک دارد به خانم دکتر مراجعه کرده و شبهات خود را استفتاء کند. امروز عصر به قصد پیاده روی از منزل خارج شدم، شهر ما خیلی شلوغ نیست، در اکثر جاها هم معابر پیاده ی خوبی دارد، البته هر چند متر چاله و کنده کاری هست، ولی با این حال من که راضی هستم. همچنین شهردارهای قدیمی علاقه عجیبی به کاشت انواع درخت توت داشتند! حالا یا کل ملت از درخت ها آویزان شدند یا کف کفش آدم چسبونکی! میشود؛ اگر بخواهی به زیر پایت توجه کنی همش باید یا لی لی کنی یا پاورچین حرکت کنی. خلاصه یک تپه ی سالم توی این شهر نمانده که ... 

وقتی بچه ها از مدرسه تعطیل می شوند تجمع کلونی وار مردم در اطراف درخت ها دیدنی است. کیف ها رو انداختند روی زمین و مثل گربه از درخت بالا رفتند؛ بعضی ها همان بالا می خورند؛ بعضی نایلون آوردند و به فکر خانواده هم هستند؛ ولی بعضی ها همان پایین، در تنبل ترین حالت ممکن دهان را به اندازه ی تمساح باز کردند و حاصل تکان دادن های بقیه که لای شاخه ها در تلاش و تقلا هستند را بی زحمت نوش جان می کنند. اما حماسی ترین سکانس تعلق می گیرد به آن خانم مسنّی که چادر به کمر از درخت بالا رفت تا نشان دهد که سن فقط یک عدد است ...

7) یک جایی خواندم ...

یک جایی خواندم که کسی از خودش راضی نیست؛ همچنین اشاره کرده که چون پذیرفته حالا حس بهتری دارد.

به نظر من راست می گوید، چون من هم وضعیت مشابهی را تجربه کردم. این که آدم می داند چه چیز درست است ولی نمی تواند آن درست را انجام بدهد، حالش را بد می کند. یک روز دیگر از این تضاد بین باور و عمل خسته شدم و روبه روی آیینه ایستادم. خیلی از خودم خشمگین بودم. چند تا ناسزای آبدار از ته دل نثار خودم کردم و کلمه ی بی شعور را با عمیق ترین احساس و لحن به زبان آوردم. در آن لحظه ی تاریخی پذیرفتم که من مشکل دارم. واقعاً با پذیرفتن این حقیقت حالم بهتر شد؛ نقطه عطفی بود. اما کافی هم نبود ... چون تا مدتی کاملاً شوکه و درگیر این مسئله بودم که آیا فرصت می کنم بهبود پیدا کنم؟ می دانستم تنها من بی شعور نیستم. اما برای اولین بار دیگر دیگران برایم مهم نبودند. اصلاً اهمیتی نمی دادم که چندتا مثل من در حال رنج بردن یا رنج دادن بقیه است. فقط می خواستم بدانم آیا امیدی هست یا نه؟

6) اهالی بلاگ اسکای

تقریباً یک ماه قبل از راه انداختن این وبلاگ جهت روزانه نویسی، به وبلاگ های دوستان پیشکسوت سر می زدم و مطالبشان را می خواندم؛ حقیقاً خیلی برایم جذاب بود که عده ای یک گوشه ای را پیدا کردند و در کمال صفا و صمیمیت گفتگو می کنند. دقیقاً به خاطر ندارم، اما یکی از دوستان اهالی اینجا را به ساکنین یک مجتمع (یا ساختمان) تشبیه کرده بود ... خیلی از اینجا خوشم آمده، احساس خیلی بهتری دارم؛ البته هنوز به راحت نوشتن عادت نکردم. در این مورد عمه خانم درست می فرمایند. همچنین از اعضای قدیمی و جدید خیلی تشکر می کنم که من را هم در جمع خودشان پذیرفتند.

5) بحثی پیرامون کنترل کیفی و یک درصد احتمال خطا !

در پست قبلی گفتم که باور دارم عادات غلط در آموزش کشور نهادینه شده و یکی از اساسی ترین این عادات، عدم کنترل کیفیت است. حالا یک سوال مهم این است : چه کسی به کنترل کیفی فکر می کند؟  ادامه مطلب ...

4) وضعیت مشابه

وقتی پست های دوستان را می خوانم، متوجه می شوم یک سری احساسات و تفکرات مشابهی بین ما وجود دارد. از یک طرف خوشحال می شوم که فقط من نیستم که به این نتایج رسیدم، بقیه ای هم هستند که اینطور فکر می کنند. این باعث می شود یک مقدار از عمق فاجعه کاسته بشود، اما کافی نیست. من فکر میکنم یک شیوه غلط بر جامعه ما سایه افکنده و حالا حالاها هم سایه ش بالای سر ما هست. دیگر این شیوه ی غلط جزئی از فرهنگ ما شده. و این یعنی که در هر خانه و کاشانه ای نفوذ کرده. تبدیل به عادت شده، یک عادت غلط. و همه می دانیم که از بین بردن یک عادت معمولی سخت است، چه برسد به اینکه آن عادت بد و مخرب هم باشد!

نظر من به عنوان یک عضو معمولی از جامعه این است که آموزش ما، که سازنده ی فرد فرد ماست، یعنی دختر و پسر، زن و شوهر، مادر و پدر، رئیس و مرئوس و ... مشکل دارد. تا اینجا احتمالاً همه موافق هستیم که سیستم مشکل دارد، ولی به احتمال زیاد سر نوع مشکل سیستم آموزشی مان به توافق نمی رسیم! من فکر می کنم یکی از مهم ترین مشکلات سیستم آموزشی ما نداشتن کنترل کیفیت است. بابا اگر یک روشی درست است باید در اکثر موارد به یک نتیجه ی درست هم ختم بشود دیگر! فرض که من تنبل بودم، بازیگوش بودم، بی استعداد بودم، در مدرسه و دانشگاه گوش به حرف ندادم و مثلاً الان تباه شدم. هر کارخانه ای هر چقدر هم خوب باشد همه محصولاتش سالم نیست، بیشتر محصولاتش سالم است. ولی آیا فقط من یک نفر هستم؟

نه همچون منی بسیار است ...

3) دو تا کتاب

طی تحقیقاتم برای یادگرفتن اصول روزانه نویسی با دو  تا کتاب آشنا شدم که این ها هم به لیست طویل و دراز نخوانده ها اضافه می شوند:

1. روزهای در راه از شاهرخ مسکوب

2. دفتر یادداشت روزانه های یک نویسنده از فیودور داستایفسکی (املای آن در ویکی پدیا)