من که تازه وارد هستم. اما نمی دانم داخل ذهن این قدیمی های اینجا چی می گذرد که ناگهان طی یک عملیات محیر العقول اقدام به بستن وبلاگ خویشتن می نمایند؟! و الله ما شما را الگوی خود قرار دادیم دست به روزانه نویسی زدیم، حالا هم اگر به شیوه ی شما پایبند باشیم باید ببندیم؟
به قول آن آهنگ قدیمی از گروه آریان : پنجره رو وا کن بخون از عشق و امید ... من نمی دانم چالشی، چیزی در حال برگزاری است که ما بی خبریم؟
حداقل بگویید با بستن وبلاگ چه چیز عاید نویسنده مطالبش می شود؟ یعنی فایده ای هم دارد؟
چهارتا خوردیم و چهارتا هم نخوردیم. یعنی اگر دروازه بان رشید و آقای رئال نبود الان نتیجه چیز دیگری بود! دفاع کاملاً از هم گسیخته و پر اشتباه. خط هافبک به منزله ی کمر تیم است، از همان ابتدا وا داده بود. مودریچ و کروس را هر چقدر در ستایش توانایی هایشان قلم بفرسایی بازهم جا دارد که تعریف کنی، ولی نه در بازی دیشب. توپ لو دادن های نزدیک محوطه ی جریمه دیگر قابل اغماض نیست. حاج کریم که اصلاً در جریان بازی نبود و یکی دوتا توپ هم بیشتر بهش نرسید.
خلاصه که تمام آمار و ارقام نشان دهنده ی بازی بسیار بد از جانب تیم رئال مادرید است که به حق تا این مرحله رسید اما حقش نبود که دوباره به فینال برسد. خدای فوتبال شانسی دیگر به پپ گواردیولا داد و این بشر هم روی هوا زد. نوش جانت، حقت بود.
امشب بازی برگشت رئال و سیتی است. بازی رفت در مادرید یک بر یک مساوی شد؛ مسلماً شانس سیتی بیشتر از رئال است. نتایج نظرسنجی سایت ورزش 3 تا لحظه ای که من چک کردم 55 به 45 به نفع سیتی بود. این دو تیم سال گذشته هم دقیقاً در همین مرحله با هم بازی کردند. رئال به صورت کاملاً معجزه آسا و حماسی صعود کرد. گزارش عربی بازی برگشت این دو تیم بسیار جذاب و شنیدنی است. خصوصاً جایی که گزارشگر از عبارت : اسطوره یا مادرید! استفاده کرد :)
من هم مثل خیلی های دیگر اعتقاد دارم جنبه های زیادی از زندگی با فوتبال قابل توجیه است. هفته ی گذشته که دو تا پست برای مسابقه ی مرحله ی رفت منتشر کردم، وبلاگ نویس یخ زده یک کتاب معرفی کرد به نام تفکر نامطمئن، که توسط قهرمان پوکر جهان نوشته شده. خیلی معتقد هستند که زندگی به پوکر شبیه تر است تا هر بازی دیگری. من پوکر بلد نیستم اما داخل یک کتاب دیگر، که اتفاقاً آن هم توسط یکی از اهالی همین جا معرفی شد، این نظریه تایید شده است.
اما حالا خدای فوتبال، یکبار دیگر این فرصت را به سیتی داده تا به آنچه که نرسیده برسد. این فرصت را قبلاً هم اتلتیکو مادرید به دست آورد ولی نتوانست استفاده کند. گویا زندگی همیشه یک شانس دیگر به ما می دهد. به عنوان یک طرفدار رئال، امیدوارم یک معجزه ی دیگر ببینم ...
یکی از اهالی محترم بلاگ اسکای به بنده توصیه کردند که درباره ی سایه های روان تحقیق کنم؛ خب نتیجه این شد که به یک مقاله خیلی جالب راجع به این موضوع برخورد کردم. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی، نخستین بار مفهوم سایه های شخصیت را بیان کرده یا توضیح داده است. اینکه هر انسانی بخشی پنهان و تاریک دارد، یعنی دقیقاً همان چیزی که خودش هم دوست ندارد اما تکه ای از وجودش است. برای اینکه بتوانیم بر این بخش از وجود خود تسلط پیدا کنیم، اولین قدم این است که بپذیریم چنین بخشی وجود دارد!
سایت چطور، یک سایت با مقاله های رایگان و بسیار ارزشمند درباره حوزه های مختلف زندگی است، بازگو کردن کل آن مقاله مسلماً مناسب فضای وبلاگ و روزانه نویسی نیست، در نتیجه لینک این مطلب جالب را برای شما دوستان قرار دادم.
با کامنت یکی از اهالی، که همگی خیلی به منِ تازه وارد لطف دارند، یک سوالی در ذهنم ایجاد شده است. گفتم مطرح کنم دوستان گرامی که با تجربه تر هستند این جوان نو سبیل را هدایت کنند. دوستان به نظر شما وطن پرستی چیست؟ من خودم را یک ایرانی می دانم. کشورم را دوست دارم و دلم می خواهد در مسیر رشد و تعالی باشد. ولی سوالم مربوط به زمان حال نیست، مربوط به گذشته است. ما به کارهای نیک گذشتگان مان می بالیم و با افتخار و سربلندی درباره ی آنها صحبت می کنیم. گذشتگانی که در اغلب موارد فاصله ی چند هزار ساله با ما دارند! ما، یعنی من و شمای امروز. ولی خودمان را با آنها جمع می زنیم. به عبارتی انگار ما خود را در پیروزی آنها سهیم می دانیم در حالی که هیچ نقشی نداشتیم. ولی به احتمال زیاد خودمان را شریک در جرم ها و کارهای زشت آنها تصور نمی کنیم. مثلاً این طور به نظر می رسد که داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی از ما نیست، چون در برابر اسکندر مقدونی شکست خورد و ... [البته برای همچون منی که اطلاعات تاریخی بسیار ضعیفی دارم، اما گویا ایشان از خردمندترین پادشاهان ایران بوده است].
نمی دانم چقدر توانستم منظورم را واضح بیان کنم، برای همین یک مثال دیگر می زنم. فرض کنیم پدربزرگ بنده یک شغل خیلی تاپی داشته است [با این فرض که از راه درست به آن رسیده، نه با پارتی و تقلب و ...]. وقتی ایشان سخت در حال تلاش خالصانه بوده که من اصلاً پا به عرصه ی وجود نگذاشته بودم، حالا:
1. واقعاً منطقی هست که به ایشان افتخار کنم؟
2. اگر بله، تا چه حد؟ حد و مرزی قائل هستید؟
بی اختیار به یاد این شعر افتادم و یه ذره تغییرش دادم
گیرم پدرم بود بود فاضل
از فضل پدر، مرا چه حاصل؟
3. یک کتابی هست به نام کوروش نامه که یک یونانی به نام گزنفون [که شاگرد سقراط بوده!] درباره نحوه آموزش و پرورش حکمرانان تالیف کرده است و به توصیف صفات و نحوه ی تربیت شدن کوروش پرداخته است. بعد خواندن چند صفحه از این کتاب با خودم فکر کردم اگر الان کوروش زنده بود آیا ما را به عنوان مردمش که قرار باشد بر آنها حکمرانی کند می پذیرفت؟
4. ما به گذشتگان خودمان (بیشتر دوره ی ایران باستان را شامل می شود) افتخار می کنیم، آنها چی؟ آنها درباره ی ما چه فکر می کنند؟
واقعاً دلم می خواهد نظر شما را بدانم
دوست مهربان ما، آقای وبلاگ نویس یخ زده، برای بنده کامنت دلسوزانه ای گذاشتند، مبنی بر اینکه بین نوشته هایت فاصله نینداز که پشتت باد میخورد ...
ضمن تشکر از ایشان بابت توصیه برادرانه اش، توجه شما را به ادامه ی این پست جلب می کنم:
در یادداشت قبلی، درباره ی مستند جاده ی ابریشم نوشتم؛ اینکه گویا شطرنج، اگر کلاً از ایران نباشد، حداقل یک ریشه هایی از ایران دارد. کتابی هست با نام "تئوری بنیادین شطرنج" اثر استاد روسی، آقای مایزلیس (Maizelis) که جزء اولین کتاب هایی است که یک علاقه مند به شطرنج جهت آشنایی باید مطالعه کند. این کتاب که ترجمه جناب آقای رضا رضایی است، اولین بار سال 1376 چاپ شده و نسخه ای که الان در دستان من است، نوبت چاپ 14 به سال 1399 است! حالا پاراگراف اول مقدمه ی مترجم را عیناً برای شما منتشر می کنم:

شبکه مستند یک برنامه دارد که ساعت 20:30 دقیقه پخش می کند. مستند جاده ی ابریشم. یک آقای مستند ساز راه افتاده و دارد تمام مسیر جاده ی ابریشم را طی می کند و داستان های بسیار جالبی از شهرها و مردمان آن زمان تعریف می کند. او حالا وارد ایران شده، من از وسط برنامه رسیدم جایی که داشت از داخل پارک لاله گزارش تهیه می کرد. ضمن اینکه با مردم شطرنج بازی کرد، گفت که شطرنج ریشه ای از ایران دارد. بعد از طریق بازرگانان به عربستان و بعدها به اسپانیا رسیده. همچنین گفت که به مدت 2000 سال چینی ها از ایرانی ها اسب اصیل می خریدند، چون ایران بهترین اسب های جنگی دنیا را داشته! و در یک باشگاهی چوگان بازی کرد. (ما شاء الله هم سوارکاری بلد بود و هم شطرنج)
با گذشت این سال ها، علی رغم آن سابقه ی طولانی، امروز که در سوارکاری حرفی برای گفتن نداریم، داریم؟ (من اطلاعاتی درباره سوارکاری ندارم) در شطرنج هم چند تا تک ستاره داریم ولی قطب به حساب نمی آییم. به نظر شما ما در حال از دست دادن داشته هایمان هستیم؟
ساعت 17:30 دقیقه عصر از خانه زدم بیرون که بروم سر و سامانی به این سر و کله بدهم.
ادامه مطلب ...خب در ادامه ی دو پُست قبلی، انتظار می رود با شناسایی عوامل حواس پرتی، گوش نکردن به وسوسه ها و پاکسازی های دوره ای در قالب برنامه سم زدایی مشکل حل بشود؛ با این حال نگارنده یکسری پیشنهاد دیگر هم دارد:
1. مدیتیشن، 2. حرکات کششی، 3. تمرین ذهن آگاهی، 4. پیاده روی متفکرانه، 5. داشتن برنامه ریزی مشخص و غرق کردن خود در آن
اگر دو تا پُست قبلی را نخواندید (حوصله نداشتید یا طولانی بود یا هر چی ...) کل مطالبش آموخته های من از کتاب سم زدایی دوپامین بود. این که چطوری بر وسوسه ها و عوامل حواس پرتی می شود غلبه کرد موضوع اصلی کتاب است.
حالا سوال من این است : شما هم در طول روز وسوسه می شوید بخش نظرات وبلاگتان را چک کنید ببینید کسی کامنت گذاشته یا فقط من معتاد شدم؟