امشب بازی برگشت رئال و سیتی است. بازی رفت در مادرید یک بر یک مساوی شد؛ مسلماً شانس سیتی بیشتر از رئال است. نتایج نظرسنجی سایت ورزش 3 تا لحظه ای که من چک کردم 55 به 45 به نفع سیتی بود. این دو تیم سال گذشته هم دقیقاً در همین مرحله با هم بازی کردند. رئال به صورت کاملاً معجزه آسا و حماسی صعود کرد. گزارش عربی بازی برگشت این دو تیم بسیار جذاب و شنیدنی است. خصوصاً جایی که گزارشگر از عبارت : اسطوره یا مادرید! استفاده کرد :)
من هم مثل خیلی های دیگر اعتقاد دارم جنبه های زیادی از زندگی با فوتبال قابل توجیه است. هفته ی گذشته که دو تا پست برای مسابقه ی مرحله ی رفت منتشر کردم، وبلاگ نویس یخ زده یک کتاب معرفی کرد به نام تفکر نامطمئن، که توسط قهرمان پوکر جهان نوشته شده. خیلی معتقد هستند که زندگی به پوکر شبیه تر است تا هر بازی دیگری. من پوکر بلد نیستم اما داخل یک کتاب دیگر، که اتفاقاً آن هم توسط یکی از اهالی همین جا معرفی شد، این نظریه تایید شده است.
اما حالا خدای فوتبال، یکبار دیگر این فرصت را به سیتی داده تا به آنچه که نرسیده برسد. این فرصت را قبلاً هم اتلتیکو مادرید به دست آورد ولی نتوانست استفاده کند. گویا زندگی همیشه یک شانس دیگر به ما می دهد. به عنوان یک طرفدار رئال، امیدوارم یک معجزه ی دیگر ببینم ...
یکی از اهالی محترم بلاگ اسکای به بنده توصیه کردند که درباره ی سایه های روان تحقیق کنم؛ خب نتیجه این شد که به یک مقاله خیلی جالب راجع به این موضوع برخورد کردم. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی، نخستین بار مفهوم سایه های شخصیت را بیان کرده یا توضیح داده است. اینکه هر انسانی بخشی پنهان و تاریک دارد، یعنی دقیقاً همان چیزی که خودش هم دوست ندارد اما تکه ای از وجودش است. برای اینکه بتوانیم بر این بخش از وجود خود تسلط پیدا کنیم، اولین قدم این است که بپذیریم چنین بخشی وجود دارد!
سایت چطور، یک سایت با مقاله های رایگان و بسیار ارزشمند درباره حوزه های مختلف زندگی است، بازگو کردن کل آن مقاله مسلماً مناسب فضای وبلاگ و روزانه نویسی نیست، در نتیجه لینک این مطلب جالب را برای شما دوستان قرار دادم.
با کامنت یکی از اهالی، که همگی خیلی به منِ تازه وارد لطف دارند، یک سوالی در ذهنم ایجاد شده است. گفتم مطرح کنم دوستان گرامی که با تجربه تر هستند این جوان نو سبیل را هدایت کنند. دوستان به نظر شما وطن پرستی چیست؟ من خودم را یک ایرانی می دانم. کشورم را دوست دارم و دلم می خواهد در مسیر رشد و تعالی باشد. ولی سوالم مربوط به زمان حال نیست، مربوط به گذشته است. ما به کارهای نیک گذشتگان مان می بالیم و با افتخار و سربلندی درباره ی آنها صحبت می کنیم. گذشتگانی که در اغلب موارد فاصله ی چند هزار ساله با ما دارند! ما، یعنی من و شمای امروز. ولی خودمان را با آنها جمع می زنیم. به عبارتی انگار ما خود را در پیروزی آنها سهیم می دانیم در حالی که هیچ نقشی نداشتیم. ولی به احتمال زیاد خودمان را شریک در جرم ها و کارهای زشت آنها تصور نمی کنیم. مثلاً این طور به نظر می رسد که داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی از ما نیست، چون در برابر اسکندر مقدونی شکست خورد و ... [البته برای همچون منی که اطلاعات تاریخی بسیار ضعیفی دارم، اما گویا ایشان از خردمندترین پادشاهان ایران بوده است].
نمی دانم چقدر توانستم منظورم را واضح بیان کنم، برای همین یک مثال دیگر می زنم. فرض کنیم پدربزرگ بنده یک شغل خیلی تاپی داشته است [با این فرض که از راه درست به آن رسیده، نه با پارتی و تقلب و ...]. وقتی ایشان سخت در حال تلاش خالصانه بوده که من اصلاً پا به عرصه ی وجود نگذاشته بودم، حالا:
1. واقعاً منطقی هست که به ایشان افتخار کنم؟
2. اگر بله، تا چه حد؟ حد و مرزی قائل هستید؟
بی اختیار به یاد این شعر افتادم و یه ذره تغییرش دادم
گیرم پدرم بود بود فاضل
از فضل پدر، مرا چه حاصل؟
3. یک کتابی هست به نام کوروش نامه که یک یونانی به نام گزنفون [که شاگرد سقراط بوده!] درباره نحوه آموزش و پرورش حکمرانان تالیف کرده است و به توصیف صفات و نحوه ی تربیت شدن کوروش پرداخته است. بعد خواندن چند صفحه از این کتاب با خودم فکر کردم اگر الان کوروش زنده بود آیا ما را به عنوان مردمش که قرار باشد بر آنها حکمرانی کند می پذیرفت؟
4. ما به گذشتگان خودمان (بیشتر دوره ی ایران باستان را شامل می شود) افتخار می کنیم، آنها چی؟ آنها درباره ی ما چه فکر می کنند؟
واقعاً دلم می خواهد نظر شما را بدانم
دوست مهربان ما، آقای وبلاگ نویس یخ زده، برای بنده کامنت دلسوزانه ای گذاشتند، مبنی بر اینکه بین نوشته هایت فاصله نینداز که پشتت باد میخورد ...
ضمن تشکر از ایشان بابت توصیه برادرانه اش، توجه شما را به ادامه ی این پست جلب می کنم:
در یادداشت قبلی، درباره ی مستند جاده ی ابریشم نوشتم؛ اینکه گویا شطرنج، اگر کلاً از ایران نباشد، حداقل یک ریشه هایی از ایران دارد. کتابی هست با نام "تئوری بنیادین شطرنج" اثر استاد روسی، آقای مایزلیس (Maizelis) که جزء اولین کتاب هایی است که یک علاقه مند به شطرنج جهت آشنایی باید مطالعه کند. این کتاب که ترجمه جناب آقای رضا رضایی است، اولین بار سال 1376 چاپ شده و نسخه ای که الان در دستان من است، نوبت چاپ 14 به سال 1399 است! حالا پاراگراف اول مقدمه ی مترجم را عیناً برای شما منتشر می کنم:

شبکه مستند یک برنامه دارد که ساعت 20:30 دقیقه پخش می کند. مستند جاده ی ابریشم. یک آقای مستند ساز راه افتاده و دارد تمام مسیر جاده ی ابریشم را طی می کند و داستان های بسیار جالبی از شهرها و مردمان آن زمان تعریف می کند. او حالا وارد ایران شده، من از وسط برنامه رسیدم جایی که داشت از داخل پارک لاله گزارش تهیه می کرد. ضمن اینکه با مردم شطرنج بازی کرد، گفت که شطرنج ریشه ای از ایران دارد. بعد از طریق بازرگانان به عربستان و بعدها به اسپانیا رسیده. همچنین گفت که به مدت 2000 سال چینی ها از ایرانی ها اسب اصیل می خریدند، چون ایران بهترین اسب های جنگی دنیا را داشته! و در یک باشگاهی چوگان بازی کرد. (ما شاء الله هم سوارکاری بلد بود و هم شطرنج)
با گذشت این سال ها، علی رغم آن سابقه ی طولانی، امروز که در سوارکاری حرفی برای گفتن نداریم، داریم؟ (من اطلاعاتی درباره سوارکاری ندارم) در شطرنج هم چند تا تک ستاره داریم ولی قطب به حساب نمی آییم. به نظر شما ما در حال از دست دادن داشته هایمان هستیم؟
ساعت 17:30 دقیقه عصر از خانه زدم بیرون که بروم سر و سامانی به این سر و کله بدهم.
ادامه مطلب ...خب در ادامه ی دو پُست قبلی، انتظار می رود با شناسایی عوامل حواس پرتی، گوش نکردن به وسوسه ها و پاکسازی های دوره ای در قالب برنامه سم زدایی مشکل حل بشود؛ با این حال نگارنده یکسری پیشنهاد دیگر هم دارد:
1. مدیتیشن، 2. حرکات کششی، 3. تمرین ذهن آگاهی، 4. پیاده روی متفکرانه، 5. داشتن برنامه ریزی مشخص و غرق کردن خود در آن
اگر دو تا پُست قبلی را نخواندید (حوصله نداشتید یا طولانی بود یا هر چی ...) کل مطالبش آموخته های من از کتاب سم زدایی دوپامین بود. این که چطوری بر وسوسه ها و عوامل حواس پرتی می شود غلبه کرد موضوع اصلی کتاب است.
حالا سوال من این است : شما هم در طول روز وسوسه می شوید بخش نظرات وبلاگتان را چک کنید ببینید کسی کامنت گذاشته یا فقط من معتاد شدم؟
حالا من که دچار اهمال کاری هستم و جلوی بعضی محرک ها اصلاً دست و پایم شل می شود و آنها مثل یک جادوگر فریبنده هوش و حواس من را می دزدند، چه کار می توانم بکنم؟ تبریک می گویم پاسخ بسیار ساده است : هیچ کار ! شوخی بود ... :))
کتاب چند تا راه حل ارائه کرده است؛ اول اینکه گول شیطون که رفته توی جلدتون رو نخورید؛
شیطون: عیبی نداره زودی برمیگردی سر کارت، چیزی نمی شه ...
من : راست میگی؟ خب پس بریم
شیطون : حالا هنوز خیلی وقت داری، کو تا (امتحان، مهلت پایان پروژه و ... )
من : آره بابا، فردا، عقب موندگی امروز رو جبران میکنم
شیطون: هیجان خوده لذت پسر، برو تو کارش ...
من: ایولا ...
شیطون: اگر الان فلانی بهت پیام داده باشه چی؟ خوب نیست منتظرش بذاری
من: آره اگر دیر سین کنم بد میشه ...
تمامی این گزاره های بیان شده جملگی پوچ و مهمل بوده و گزافی بیش نیست. حقیقت این است که پس از، از دست دادن تمرکز، باز یافتن ریتم قبلی سخت است. چگونه می توان از فردای خود مطمئن بود؟ هیجان مساوی لذت و رضایتمندی نیست! ترس از دست دادن در اکثر موارد موضوعیت ندارد. پس قدم اول آشنایی با انواع و اقسام بهانه های شخصی و جدال درونی ماست که در هنگام بروز این محرک ها، فرصت ظهور می یابند. قدم دوم حفظ آرامش و به تعویق انداختن پاسخ دادن به محرک است. در این لحظه باید زاویه دید عقل خود را به دوربین دید پرنده ارتقا دهیم و از بالا و کل نگرانه به این جدال نگاه کنیم؛ فکر کردن به اهداف بلند مدت باعث می شود جبهه عقل تقویت شده و از میزان میل به پاسخ کاسته شود. سومین قدم معرفی پروژه ای تحت عنوان سم زدایی دوپامین است. که سه نوع دارد. نوع سخت آن سم زدایی کاملِ 48 ساعته است! یعنی به مدت 48 ساعتِ کامل تمام محرک ها تعطیل! یعنی مخدر پَر، الکل پَر، اخبار پَر، اینترنت و مجازی پَر، گیم و فیلم و کلیپ اینستا و یوتیوب پَر، ولی وبلاگ نَپَر :))
نوع دوم سم زدایی 24 ساعته است، که نسبت به قبلی فقط زمان اجرای آن کوتاه تر شده و به همان شدت سختگیرانه و جان کاه است، اما مثل اینکه اثرش کم تر است. نوع سوم سم زدایی جزئی است، به این معنی که تمرکز فقط روی حذف اصلی ترین عامل حواس پرتی است.
نویسنده توصیه می کند حتماً لیستی از عوامل حواس پرتی تهیه کنید و دسترسی به آن عوامل را بسیار سخت کنید. به عبارتی ازیک ویژگی بد علیه ویژگی بد دیگری استفاده کنید. یعنی از تنبلی علیه وسوسه بهره ببرید. مثلاً کنسول بازی را برمی دارم و مرتب داخل یک جعبه می چینم. بعد لباس می پوشم چون ما ساکن یک آپارتمان 4 طبقه هستیم. از طبقه سوم هلک هلک راه می افتم تا انباری واقع در طبقه منهای یک. حالا باید دو تا قفل آویز را باز کنم و جعبه را داخل قفسه ها بگذارم و دوباره تمام این مسیر را برعکس طی کنم! مسلماً دفعه بعد که وسوسه می شوم که یک دستِ کوتاه گیم بزنم، حوصله ام نمی کشد تا فرسنگ ها را گز کرده و کنسول را بازگردانم (عمراً بشمار سه میرم میارم !! ) این راه حل اسمش بود افزایش اصطکاک.
واقعاً با وضعیت فعلی مخارج زندگی،کتاب های الکترونیک به علت اینکه اغلب هزینه ی کمتری نسبت به کتاب های چاپی دارند، خیلی خوشحال کننده هستند؛ البته اولویت من، امانت گرفتن کتاب از کتابخانه عمومی شهر است اما تعداد نسخه های موجود از کتاب های معروف در این کتابخانه کم است. در نتیجه برای امانت گرفتن این قبیل کتاب ها رقابت خیلی بالاست. اگر کتابی را نتوانم از کتابخانه امانت بگیرم، در نرم افزارهای کتابخوان به دنبال نسخه ی الکترونیک آنها می گردم و اگر مقرون به صرفه باشد، تهیه می کنم.
چند وقت پیش یک کتاب صوتی از کوتاه، از نرم افزار طاقچه دانلود کردم. بالاخره امروز عصر فرصت شد تا گوش کنم ببینم چی می گوید؟ الان که دارم این یادداشت را تایپ می کنم تازه این کتاب را تمام کردم و قصد دارم آموخته هایم را با شما به اشتراک بگذارم ...
دوپامین یک انتقال دهنده ی عصبی است و هورمون نیست. این ماده در پاسخ به یک محرک آزاد می شود و کاری می کند تا میل شخص نسبت به انجام دادن یک کاری که احتمالاً با یک پاداش همراه است، افزایش پیدا کند. به عبارت دیگر، مشوق عمل است! این کتاب درباره ی اهمال کاری و شیوه ی مقابله با آن است. مثلاً من در حال انجام دادن یک کار مهم هستم ولی موبایلم دائم به من چشمک می زند که بیا یه نگاه بنداز، بعد زودی برگرد سر کارت! چک کردن گوشی یک محرک است. در پاسخ به این محرک دوپامین آزاد می شود و من میل شدیدی به ور رفتن با گوشی ایجاد می کند. به این می گویند تله ی دوپامینی!
حالا اگر من به این محرک پاسخ بدهم، یعنی برم یک نگاهی به گوشیم بندازم، مکانیزم خود تقویت کننده ای (لامصب) باعث می شود دفعه ی بعدی میل شدیدتر و مدت زمان بیشتری را طلب کنم؛ که این گویا اعتیاد یا حداقل نوعی از اعتیاد است. عاقبت بد این رفتار، این است که بعد از مدتی، پیروی کردن از برنامه ها یا انجام دادن کارهایی که به نظم یا تمرکز احتیاج دارند، سخت و سخت تر می شود. پس در طولانی مدت، تعداد زیادی از کارها تلنبار می شوند و خیلی از اهداف محقق نمی شوند. چون من دچار اهمال کاری هستم.