آقای رعد

آقای رعد

روزنوشت هایی برای تمرین نویسندگی و عادت به آن
آقای رعد

آقای رعد

روزنوشت هایی برای تمرین نویسندگی و عادت به آن

خونه ی خاله

فاطی!

گزاره فرض : برای هر ایرانی یک عمه یا خاله هست که نامش فاطی است  شما اگر ندارید، پس می شوید نقیض این فرض ما. بله ما هم یک خاله فاطی داریم که فردا تمام فامیل طرف مادر را دعوت گرفتند منزلشان؛ طبق عادت معهود، وظیفه ی این جانب در جشن و سرور یوم آتی، پرستار بچه و مربی مهد کودک و مجلس گرم کن اعظم بودن است. کسی نمی داند اما این کار فقط به نظر بقیه برای من بسیار ساده است، چون فکر می کنند من فردی به شدت خون گرم، اجتماعی و اهل روابط هستم، در صورتی که کاملاً برعکس است.

درونگرایی

اتفاقا من درونگرا هستم. مهم ترین ویژگی یک درونگرا این است که از تنهایی خودش انرژی می گیرد! و با جمع بودن باعث تخلیه انرژی و به هم ریختن او می شود؛ دومین ویژگی این تیپ آدم ها، این است که بلافاصله بعد از پیشنهاد شدن مهمانی و بساط دورهمی، اولین چیزی که به ذهنشان خطور می کند بهانه ای موجه برای پیچاندن قضیه است  که من این هر دو ویژگی را دارم.

یک روانشناسی هست که من در اینستاگرام با او آشنا شدم، از اصطلاح جالب "باتری اجتماعی" برای ذخیره ی انرژی با جمع بودن ما استفاده می کند؛ یعنی ظرفیت با جمع بودن ما محدود است و پایان پذیر و این ربطی به خوش و fun بودن یا نبودن مهمانی ندارد؛ وقتی باتری با جمع بودن تمام بشود چه اوضاع خوب باشد چه بد، ما خواستار این هستیم که به سرعت جمع را ترک کنیم، به خلوت خود در اتاق مان بخزیم، با کتاب ها یا سرگرمی ها و یا مثلاً حیوان خانگی خود، خود را مشغول کنیم.

یکی از بزرگترین مشکلات من در طی این سالها این بوده که هرگز نتوانستم به فامیل بفهمانم که آخر هفته برای استراحت است نه مهمانی! می بینید یک تفاوت درک نشده مسئله را پیچیده می کند. چون دیگران می گویند خوب مهمانی می گیریم برای رفع خستگی و خوشحالی دیگر! آنها با شرکت در مهمانی و جشن و دورهمی، شارژ می شوند، در صورتی که من بعد از مثلاً یک هفته کار یا درس و یا ... که حالا باید استراحت کنم تا برای هفته بعد recover بشوم مجبورم در مهمانی هم شرکت کنم و از قضا خسته تر هم بشوم  و هفته ی آینده را با خستگی مضاعف آغاز کنم و تقریباً با این اوصاف از بسیاری از چیزها عقب می افتم یا کیفیت پایین تری ارائه می کنم.


ای کاش مردم سواد درک تفاوت ها را پیدا کنند

چیزهایی که میبینم (2)

انتخابی کشتی

در حالی که اعضای کادر فنی تیم ملی کشتی مشغول بررسی این بودند که برای المپیک امسال، کامران قاسم پور را بفرستند جلوی جناب تیلور دادا یا باز هم حسن یزدانی را، دیوید تیلور با 2 باخت متوالی در مسابقه فینال انتخابی تیم ملی آمریکا، واجد شرایط برای شرکت در المپیک 2024 پاریس نشد! و باز هم ثابت شد هیچ چیز قابل پیش بینی نیست! این رقیب جوان تیلور در تیم ملی آمریکا، از نظر قد و هیکل خیلی شبیه حسن یزدانی ماست و چقدر هم راحت بلد بود چه کار کند؛ یزدانی با اینکه برایش خیلی احترام قائل هستم و کارنامه ی حرفه ای و اخلاقش را بی تردید ستایش می کنم، در طی چند مسابقه مقابل تیلور فن خاصی اجرا نکرده یا خیلی معدود بوده؛ ولی این جوان خیلی قشنگ زیر می گرفت. من نمی دانم مشکل یزدانی روحیه است و یا ضعف آنالیز و حالا هم مصدومیت کتف به این ها اضافه شده، ولی ورزش در این روزها به علم و همچنین ترکیبی از توانایی ها تبدیل شده؛ هم جسارت می خواهد، هم مطالعه و ...


رئال - بارسا

عجب واقعا! در این لیگ، که بین ایرانی ها تکه کلام خاص هم هست، مثلاً فلان چیز اینقدر خوب است در حد لالیگا، تکنولوژی خط دروازه ندارند! من تازه فهمیدم ندارند و حقیقتاً شاخ درآوردم؛ سر همین مسئله کلی جنجال به پا شده که آیا توپ از خط رد شد یا نشد. 100 دوربین از زوایای مختلف هم نتوانستند ثابت کنند که شد یا نشد!؟


تهران

مشرف شدم امروز عصر حوالی میدان انقلاب، شلوغ شلوغ! چه خبر است؟ یعنی چه خبر بوده است؟ راهپیمایی از کدام نقطه تا میدان فلسطین؛ تا حالا این همه دوربین و میکروفون و گزارشگر ندیده بودم. شما هم دیدید؟

چیزهایی که میبینم!

اول یک دست قشنگ برای من بزنید که در روز اول اردیبهشت ماه، آمدم و انگشتانم را رنجه داشتم تا برای خالی نبودن عریضه هم که شده سیاهه ای نوشته و تقویم ساحت نگاه شما کنم ... تشویق، تشویق، بلندتر 


رئال مادرید - سیتی

بازی برگشت تیم اسپانیایی مورد علاقه ی من در مقابل غول انگلیسی در وقت های معمول مساوی شد؛ یوفا، قانون گل زده بیشتر در خانه ی حریف را برداشته و به همین دلیل رئال که در زمین خودش به تساوی 3 بر 3 رضایت داده بود، با اینکه در زمین حریف (ورزشگاه اتحاد!) 1 بر 1 شد، نباخت و وارد 120 دقیقه شد.

من قبلاً خیلی فوتبالی بودم، البته آن زمان هم بیش از اینکه نگاه کنم، بازی می کردم. ولی دیگر اخیراً به دلیل کهولت سن و مشغله های طاقت فرسای زندگی مجردی و بار مسئولیت سنگینی که کمرم را تا کرده، قید همان نگاه کردن را هم زده ام. از دقیقه 52 تلویزیون را روشن کردم، با توجه به قدرت تیم جناب گواردیولا انتظار نداشتم رئال من 1 بر 0 جلو باشد! ولی خب بودش دیگر!! تا دقیقه 80 نگاه کردم، ساعت نزدیک 12 بود و رئال هم گل مساوی را خورد و هم رفتم لالا 

فردا صبح اخبار را از طریق پایگاه ورزش 3 دنبال کردم و در کمال ناباوری رئال در ضربات پنالتی که اتفاقا اولینش را توسط با تجربه ترین و مطمئن ترین بازیکنش از دست داده بود، پیروز میدان شده بود.


سریال شوگون (یا شوگان)

یکی از بازیگران این سریال، یعنی ارباب توراناگا، قبلاً در فیلم سینمایی " آخرین سامورایی " هم بازی کرده بود. به نظر من که سریال قشنگ و خوش ساختی هست. امتیازش هم 9.1 است. داستان درباره ی یک دریانورد انگلیسی است که به دنبال پیدا کردن محل های تجارتی جدید و رقابت کردن با پرتغالی ها، وارد ژاپن و ناخواسته هم وارد منازعات سیاسی دربار امپراطوری می شود. یک امپراطور مقتدر به نام تایکو از دنیا رفته، فرزند پسر ایشان بسیار کم سن و سال و طفلی خردسال است. شورای حکومت متشکل از 5 فرد قدرتمند به دنبال سهم خواهی بیشتر و منافع شخصی خودشان هستند و گزینه ی اصلی که باید حذف بشود همین ارباب توراناگا است. تا این لحظه 9 قسمت آمده و در فضای نت موجود است. کلاً هم قرار است 10 قسمت باشد، متاسفانه! در آخر قسمت 9 نشان داده شد که ماریکو ساما کشته شد  چرا آخر! من که باور نمی کنم ... نوموخوام 

دختر به این خوبی، با وجنات با کمالات ... از خانواده عالی رتبه، کدبانو، مسلط به فنون رزمی، مسلط به زبان خارجی حتی، خیلی وفادار، صبور و تُو دار و صد البته باهوش و سیاس قابل، بهتر از خیلی از مردها، به قول رامین : سیبیل ها ! شما بودید روی این سرکار خانم کراش نمی زدید؟ اصلاً دارم به این نتیجه می رسم که شاید از نوادگان شاعران پارسی گوی ایران هستم، چون آنها هم خیلی به زیبا رویان شرقی ارادت داشتند گویا 


خلاصه که اگر ماریکو ساما از دنیا رفته، باید گفت که : گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است!

عقاید عقیم !

افکار و عقاید ما تحت تأثیر حالات و شرایط مختلفی شکل می گیرند. گاهی اوقات باورهای بدی داریم که منجر به کنش می شوند و به عبارتی فقط محدود به ذهن ما نیستند و صورت عملی هم به خود میگیرند. اما عقاید خوبمان چه؟ آیا این افکار و باورهای خوب ما نیز عملی می شوند یا فقط در حد یک تئوری در گوشه ی ذهن ما خاک می خورند.   ادامه مطلب ...

چراغ اول رو روشن کردم!

سلام دوستان گرامی  بلاگستان

امیدوارم تعطیلات نوروزی بسیار خوشی را سپری کرده باشید. سال نو را خدمت تک تک شما دوستان دنیای مجازی تبریک عرض می کنم و آرزوی من سلامتی، شادی و رضایت خاطر شماست. معمولا در سال جدید مردم هدف گذاری می کنند و برنامه های تازه می چینند؛ اما من هنوز اندر خم اهداف سال گذشته هستم و تصمیم جدیدی برای امسال اتخاذ نکرده ام که با شرایطم سازگاری ندارد. سالی که نکوست از بهارش پیداست؛ مثلا قرار بود امسال بیشتر و منظم تر از گذشته بنویسم که خب همانطور که مستحضر هستید، بعد از گذشت 17 روز، این اولین پست سال نوی بنده است! 

یک نفر در کامنت پست قبلی، با نام مستعار "وا" نوشته بود که "ماشالا چقدر هم سعی کردی" ! خب این گزاره صحیح نیست، شاید من سعی کرده باشم ولی نتیجه نداده باشد خب  خانم ها گیل پیشی و قره بالا هم دیگر امیدی به من ندارند، ولی من هنوز هم آینده روشنی برای این وبلاگ قائلم (دروغ 13 با تأخیر )


فعلاً همین !

حتی من هم فهمیدم

من از علاقه مندان به فوتبال و فوتسال هستم؛ وقتی اول دبستان بودم، اصلا بازیم خوب نبود و حتی قوانین ساده را هم درست درک نمی کردم. مثلا این که چرا اوت با دست انداخته می شود و کرنر با پا زده می شود را قاطی می کردم  من را بازی می دادند فقط به این دلیل که یار کافی وجود نداشت، یعنی کاملا از سر اکراه. قدرت حمل توپ و مهارت شوت زنی که نداشتم، پس من را جلو نمی گذاشتند. از توپ هم می ترسیدم و موقع شوت زدن حریف، سر و بدنم را می چرخاندم، پس به درد دروازه هم نمی خوردم؛ بنابراین مجبور بودند من را در دفاع قرار دهند و خودشان را به دست سرنوشت بسپارند  خیلی خراب کاری می کردم ولی نمی توانستند من را کتک بزنند چون جثه ای به نسبت بزرگ داشتم و زورشان نمی رسید، فقط به ناسزا گفتن بسنده می کردند ... به همین منوال گذشت تا پایان سوم دبستان و من به یکباره شکوفا شدم و چنان تغییری کردم که بعدها برای هر کس تعریف می کردم که من در گذشته چه وضعیت اسف باری داشتم، هیچکس باور نمی کرد ...

به خاطر همین در طول زندگی خیلی به استعداد اعتقاد ندارم، به نظرم انگیزه و آموزش مناسب خیلی بیشتر تعیین کننده است به علاوه چاشنی تمرین و ممارست شخصی. فیلم و کلیپ فوتبال از هر طریقی تهیه می کردم و شیوه بازیکنان مورد علاقه ام را پیگیری و تقلید می کردم و چون به کتاب هم تمایل داشتم، حتی کتاب هم می خواندم و سطح بازی و درکم خیلی بیشتر از هم سن و سالانم شد ... به دلایلی ادامه ندادم و فکر کنم هرگز نمی توانم بفهمم ایا درست بود یا خیر؟

اینها را به این دلیل ذکر کردم تا بگویم که حداقل با اصول اولیه فوتبال آشنا هستم؛ وقتی یک نیمه ی کامل ما از بازی مستقیم و ارسال توپ های بلند استفاده کردیم و نتیجه نگرفتیم باید سیستم را از تکیه بر بازیکنان بلند قد و بازی هوایی به بازی روی زمین و با استفاده از بازیکنان سریع و ریزنقش تغییر می دادیم. این موضوع را حتی من که مخاطب آماتور فوتبال هستم فهمیدم به عبارتی تعویض هایی که انجام شد در راستای همان استراتژی اولیه (ضربه سر زدن بازیکنان قد بلند) که جواب نداده بود، رخ داد و در نهایت نشد که موفق بشویم.

بازیکنان خوبی داشتیم که سال ها در کنار هم بازی کرده بودند و هماهنگ بودند، 4 سال دیگر بیشتر این ها بازنشسته و یا پا به سن گذاشته اند و تقریباً دیگر شانسی برای درخشش ندارند؛ متاسفانه نسل خوب ما در فوتبال به نتیجه نرسید و احتمالاً تا سال های طولانی تیمی به این قدرت و پتانسیل نخواهیم داشت.

من به دلیل فساد و رانت بسیار زیاد و همچنین تبعیض به نفع رشته ی فوتبال (نسبت به رشته های دیگر حمایت و تزریق مالی بیشتری دارد) معمولاً علاقه ای به فوتبال داخلی و ملی نشان نمی دادم ولی دوست داشتم که این تیم حداقل به خاطر پتانسیل و بازیکنان خوبش موفقیتی کسب می کرد.

الان یک حس دلشوره ی بدی دارم، البته علت های دیگری هم دارد


حیف  که نشد

علیه آمار

سلام و عرض ادب

تنبل و کم کار شدم، هر چیزی بگویید حق دارید 

بازی ایران و ژاپن را از منزل دوستی تماشا کردم که اصلاً اهل فوتبال نیست. او روی مبل نشست، دراز کشید، خوابید! و گهگاهی با بلند شدن صدای گزارشگر بازی، محمدرضا احمدی، یک چشمش را باز کرد و نگاهی انداخت؛ خواهر زاده ی 6 ساله ی او اما، بسیار علاقه مند و در مقایسه با شش سالگی اینجانب خیلی بیشتر از فوتبال سر در می آورد.

بعد از بازی ایران و سوریه در مرحله ی قبلی مسابقات، سایت ورزش 3 مطلبی کوتاه ولی بسیار تأمل برانگیز درباره تقابل های قبلی ایران و ژاپن منتشر کرد. آماری که روی کاغذ شانس ما برای صعود را بسیار کم رنگ می کرد :

1. در مقابل سوریه بسیار موقعیت هدر دادیم

2. در مقابل سوریه که تیم ضعیف تری بود، خوب بازی نکردیم.

3. مهم ترین بازیکن تیم با خطایی ناشیانه از مسابقه ی بعدی (ژاپن) محروم شد.

4. ما به زور و فشار بالای فیزیکی و روانی 120 دقیقه مبارزه کردیم و نسبت به ژاپن خسته تر به مسابقه رسیدیم.

5. زمان ما برای تمرین، آنالیز و ریکاوری یک روز کمتر از ژاپن بود.

6. ژاپن 4 بار سابقه قهرمانی آسیا را داشت (رکورد دار از این حیث)

7. در طی چهار مسابقه قبلی در برابر این تیم، در قالب این مسابقات، ما 2 تساوی و 2 باخت کسب کردیم!

8. در طی این 4 مسابقه قبلی، ما هرگز نتوانستیم گلی به ژاپن بزنیم!؟


خب با این دلایل هر عقل سالمی شانس بسیار پایینی برای تیم ما قائل خواهد بود، اما با اینکه ابتدا یک گل هم دریافت کردیم به بازی برگشتیم و در نیمه ی دوم انصافا نمایشی عالی و برتر هم ارائه دادیم و مزد بازی خوب را هم گرفتیم ...


گاهی اوقات اتفاقات طوری رقم می خورند که کمتر کسی انتظار آن را دارد؛ این شانس است؟ تقدیر است؟ خواست خداست یا چی؟

نظر شما چیست؟

داستان کوتاه بنویسم؟

قبلاً یک کتابی درباره داستان نویسی آسان مطالعه کرده و در وبلاگ معرفی نمودم. اگر دوست دارید میتوانید از طریق کلیک بر اینجا آن پُست را بخوانید. کتابِ خلاصه و مفیدی بود. با بخش ها و زمینه های مختلف نویسندگی به طور کلی آشنا شدم و همچنین ترغیب شدم نوشتن را هم جدی تر دنبال کنم. هر چند تقریباً از آن زمان تا الان با روی آوردن به یادگیریِ یک  سری آموختنی های سخت (مثل زبان و شطرنج) از مقدار روزانه نویسی ام کاسته شده ولی خب الان تا حدودی از پس مدیریت کردن این ها برآمدم و بیشتر به شرایط و روال جدید عادت کردم. پس حالا قرار است در تحقق مرحله ی بعدی، گامی جدی و مصمم بردارم. 2 تا کتاب تهیه کردم یکی الکترونیکی و دیگری چاپی (فیزیکی؛ چون ارزان بود!). عنوان آن کتاب الکترونیک که از نرم افزار طاقچه خریداری کردم این است : راهنمای نگارش و ویرایش نوشته ی محمدجعفر یاحقی و ... این کتاب درباره ی اصول نوشتن، املای کلمات اختلافی و شیوه صحیح به کار بردن علائم نگارشی (سجاوندی) است. مثلاً بارها و بارها با این چالش مواجه شدم که وقتی می خواهم کتابِ او را با ضمیر "ش" بگویم، چطور باید بنویسم؟ "کتابش" یا کتاب اش" ؟ اینها و چیزهایی شبیه به این مواردی است که قرار است با خواندن این کتاب آموزش ببینم.

کتاب دومی، که از دیجی کالا با تخفیف! خریدم، نامش هست : کلاس نویسندگی خلاق از مارگارت اتوود. کتاب جالبی است؛ به عبارتی راهنمایی است برای شروع نوشتن و پیدا کردن یک روش مناسب و منسجم برای نوشتن. البته همانطور که اشاره کردم قبلاً درباره ی انگیزه ام برای نویسندگی مطالبی منتشر کردم و حتی از اهالی نازنین بلاگستان هم نظرخواهی به عمل آوردم. مثلاً خانم ماهش فرمودند که جناب جلال میرصادقی کتاب های خوبی در زمینه ی نویسنده شدن دارند، و الحق که راست می گفتند. اما مشکل این است که یک حجم کتاب های ایشان بسیار بلاست و دوم، تبعاً (یعنی به پیروی از مورد قبلی) گران قیمت؛ در نتیجه در مقطع فعلی و با سطح کنونی من، انتخاب آن کتاب ها هندوانه ای بزرگ و کفشی گشادتر از پای من است!  پس آن ها را به زمان های نامعلوم آینده موکول می کنم با این امید که بتوانم کتاب های ساده تر را با موفقیت بخوانم و تمرین کنم.

خب در راستای تمرین کردن، که نکته ای بسیار کلیدی در پیشرفت است تصمیمَم بر آن شده که یک بخش جدید به وبلاگ با عنوان داستان کوتاه یا چیزی شبیه به این اضافه کنم. از آن کتاب اولی که خواندم یاد گرفتم باید آثار نویسندگان بزرگ را تحقیقاً مطالعه کرد و بعد تقلید کرد. تا در عمل شیوه و کلمات ایشان را به کار برد تا بلکه ملکه ذهن شود. از طرفی درباره فلسفه ی داستان کوتاه این را می دانم که با ورود به عصر تکنولوژی زندگی ها خیلی عجله ای و پرمشغله شد، در نتیجه نویسندگان تصمیم گرفتند برای اینکه مخاطب کلاً با کتاب غریبه نشود، از حجم داستان های خود بکاهند و داستان کوتاه را پایه گذاری کردند. پس من هم برای شروع، این دو نکته ای را که می دانم عملی خواهم کرد. یعنی از داستان های کوتاه نویسندگان بزرگ تقلید (کپی) خواهم کرد.

کتاب گزیده داستان های کوتاه آنتوان چخوف را از کتابخانه عمومی محله قرض گرفتم. می خواهم یک داستان بخوانم. بعد درباره بخش های مختلف آن مثل شیوه نوشتن، آغاز و پایان و عناصر داستان، آگاهانه تفکر کنم و بعد آن داستان را با زبان خودم و تغییراتی اندک یا زیاد، بازنویسی کنم 


شاید بتوانم هر هفته یا هر دو هفته یک داستان کوتاه تقلیدی در وبلاگ منتشر کنم

آرایشگاه - قسمت 3

اینجا بودیم که ...


- او : یکبار ... ههههه ... یکی زنگ زد، یعنی یه میش انداخت . قطع شد ... منم داشتم مشتری را راه مینداختم ... یه نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه ... گفتم اگه کاری اشت حتماً دوباره زنگ میزد دیگه

- من : خب؟

- او : یه ساعتی گذشت، یه آقایی اومد سلام کرد و همین طوری وایستاد؛ گفتم : جانم؟ بفرمایین؟ گفتش : نوبت گرفتم اومدم اصلاح کنی. گفتم : اسمتون چیه؟ من اونهایی که نوبت میگیرن رو با ماژیک کنار آینه مینویسم ... گفت : ساعت فلان میس انداختم !

- من : خخخخخخخخخخخخخخخ

- او : میبینی تو رو خدا، آخه من علم غیب دارم تو میس انداختی یعنی نوبت میخوای؟ یعنی هر کی به من زنگ میزنه فقط نوبت آرایشگاه میخواد؟ یعنی مثلاً تعمیرکار، املاک، دوست و آشنا و ... اصلاً مزاحم یا کسی که اشتباه کرده باشه به من زنگ نمیزنه، فقط واسه نوبت زنگ میزنن، مگه شماره مطبه آخه؟؟

- من : چی بگم 

- او : بعد یارو بهش برخورد و همچین با اخم و تخم نشسته بود ...

- من : آهان پس منصرف نشد؟

- او : نه، منتظر نشست، آخرین نفر هم شد ... نشست گفت : با ما حال نمیکنیا؟ گفتم : آخه مرد حسابی من تو رو میشناسم؟ تا حالا تو رو جایی دیدم؟ چیزی اصلاً ازت میدونم یا نه؟ گفت : نه. گفتم : خب پس چرا باید ازت بدم بیاد؟ گفت : ما رو انداختی آخر دیگه!

در حالی که آثار خشم در صورت پیدا شده بود، سری به نشانه ی تأسف تکان داد و موهای پیشانی من را با شانه بین دو انگشت نگه داشت و پرسید : اینقدر بگیرم خوبه؟

من هم با حرکت چشم تایید کردم ... چند باری این کار را ادامه داد تا دوباره خاطره ش را از سر بگیرد

- او : با یارو گفتم الان تو نشستی اینجا، یکی همین جوری از در بیاد تو بگه پاشو نوبت منه چه کار میکنی؟ خوشت میاد؟ گفت : نه. گفتم : خب چیزی که یه ساعت پیش دنبالش بودی همین بود دیگه ... بقیه نوبت گرفتن، من بهشون ساعت دادم که معطل نشن ... وقتی میش میندازی از کجا میدونی کی نوبتته؟ خلاصه که یارو خیلی شوت بود ... دیگه هم نیومد خدا رو شکر

کارم به آخر رسید، با انگشتان باز موهای مرا این ور و ان ور می کرد تا سریع تر خشک شوند. شانه را برداشت و همه را به سمت راست حواله کرد. با فرچه صورت و گوش و گردنم را تمیز کرد و بند پیشبند را گشود. بفرمایید ...


آرایشگاه - قسمت 2

از این آرایشگر خیلی خوشم می آید زیرا که فضول نیست؛ قبلاً من هم به همان آرایشگری مراجعه می کردم که پدرم می رفت. نزدیک به 10 یا شاید هم 15 سال مشتری ثابت او بودم. خب با توجه به سن و سالم آن زمان نوجوان بودم و این چیزها چندان برایم اهمیت نداشت. چه چیزهایی؟ همین فضولی ... به محض این که به زیر دستش می روی گویی او خداست و من را آفریده و این همه نعمت عطا کرده پس حق دارد حساب بکشد! به همه چیز آدمی کار دارد؛ خب مرد حسابی برای کوتاه کردن یا اصلاح کردن موهای مردم، واقعاً این سوالات واجب است؟ که من الان کجا کار می کنم؟ چند ساعت کار می کنم؟ چقدر پول می گیرم؟ مدرسه کجا بودم؟ دانشگاه کجا بودم؟ خدمت رفتم یا نه؟ و قص علی هذا ... وقتی سنم کمتر بود و همراه به آرایشگاه می رفتیم یا من سرم به کار خودم گرم بود یا برایم اهمیت نداشت ... شاید با خود بگویید خب می خواهد صحبت کند و درددلی کرده باشد و مثلاً معاشرت کند ... خیر پس چرا این آرایشگر جدید با اینکه از ابتدا تا انتها صحبت می کند هیچ بخشی از حرف هایش شامل این چنین سوالاتی نمی شود. طرف حتی نام فامیل من را هم نمی داند، چون واقعاً ضرورتی ندارد. القصه پس از چندین سال یک روز که بسیار از سوالات کنجکاوانه و اظهارنظرهای عالمانه ی این بشر خسته شدم و از قضا به بدترین شکل ممکن هم سرم را اصلاح کرد، الیته اصلاح که چه عرض کنم تباه کرد، با خشمی که فرو می خوردم کارت کشیدم و رفتم و هرگز هم بازنگشتم ...

حال این آرایشگر جدید هم خیلی مودب است و هم فضول نیست. به جای کنکاش در زندگانی مشتریان، اگر بخواهد حرف بزند از خودش می گوید یا از جامعه ... به آنجا رسیدیم که یک از خدا بی خبر بی فکری از ساعت 6:30 صبح تا حدود 10 ، بالغ بر 40 بار به ایشان زنگ زده و می خواسته برای عصر نوبت بگیرد 

بعد از چند فحش مودبانه و غیر رکیک از این موضوع عبور می کند. حالا او سکوت کرده و کار سفید کردن دور سر من با ماشین تمام شده. الان نوبت به شانه و قیچی رسیده تا نازک کاری ها را انجام دهد. حرکت پرندگان در پشت پنجره مثل حرکت آدمی روی شن و ماسه به گوش می رسد؛ زیرا که آرایشگر تمام فضای پشت پنجره با انبوهی از دانه پر کرده و با جا به جا شدن پرنده ها مقداری از دانه ها می ریزد. آن کبوتر لات که عرصه را برای خود و جفتش باز می کند احتمالاً آمده است. زیرا صدای شن و ماسه و باز شدن شدید بال به گوش می رسد ...

- او : گندشون اومد

- من : از سر و صداش معلومه!

- او : بدجور بقیه رو می زنه ... ولی اینها مثل بچه های منن، همه شون رو دوست دارم.

حالا کار به آب یاری رسیده. اسپری را برداشته و تمام سر من را خیس می کند. چند با با شانه در جهات مختلف روی سر من مانور می دهد. 

- او : یک سی چهل تایی هم سگ توی بیابون دارم!

- من : چی؟ به سگ ها هم غذا میدین؟

- او : آره تو بیابون های فلان جا، نزدیک خونه خواهرم اینا ...

من مخالف غذا دادن به سگ ها هستم. حیوانات را دوست دارم و همچنین سگ ها. ولی تعداد سگ ها به خاطر همین دلسوزی ها بسیار زیاد شده و روزی نیست که شکایتی از این اوضاع به دفتر شهردار محترم نرسد. البته او هم بیکار نشسته ولی خب دست و بالش هم تنگ است. مثلاً نمی تواند این ها را بکشد چون عده ی دیگر از شهردار شکایت خواهند کرد به علت حیوان آزاری یا خشونت علیه حیوانات و ... بنابراین مردهایشان را اخته می کند! حال نمی دانم این هایی که این آرایشگر غذا می دهد توپخانه شان سالم است یا بمب هایشان خنثی شده 

از آنجایی دوست ندارم اوقات خود یا او را تلخ کنم، و احتمال زیاد هم می دهم که آن سگ ها هم توسط تیم های چک و خنثی طبل توخالی شده اند، چیزی نمی گویم. با چند نفر از رهگذران سلام و احوال می کند ... زمان تعطیل شدن مدارس رسیده و کم کم سر و کله ی دانش آموزان با کیف های آویزان و دکمه های باز پیدا می شود. به ساعات شلوغ نزدیک می شویم. چند دانش  آموز که احتمالاً دوست هم هستند به این طبقه آمده اند. همهمه سکوت سالن را می شکند. من نمی توانم سرم را بچرخانم و ولی آنها را به کمک میدان دید آینه روبه رو  می توانم ببینم. دو عدد تپلی و یک معمولی. دکمه های لباس ها هم باز است. با هیجان آمده اند، تپلی ها نفس نفس می زنند. جلوی در یک مغازه که صاحبش چند دقیقه پیش از مغازه بیرون رفت و در را بست، توقف کردند. سراسیمه به اطراف نگاه می کنند. هر کدام به سویی می روند تا نشانه ای بیابند. یکی از آنها سرش را روی شیشه گذاشته و داخل مغازه را دید می زند. صبرشان تمام می شود. یکی از آنها از همان وسط سالن آرایشگر را مخاطب قرار می دهد:

- دانش آموز : عمو، این کی میاد؟

- ارایشگر : الان میاد

- دانش آموز : چی؟

- آرایشگر : گفتم الان میاد عمو، رفته بیرون الان میاد

- دانش آموز : باشه، Ok.

سر من را به چپ خم می کند و یاد خاطره ای دیگر از داستان های تلفنی اش افتاده. امروز روی دور تعریف خاطرات تلفنی است. 

- او : یک بار ... هههههه ... یکی یه زنگ زد، یعنی میس انداخت و قطع شد ... منم داشتم مشتری رو راه مینداختم ... یه نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه ... گفتم اگه کار داشت حتماً دوباره زنگ میزد دیگه


ادامه دارد