آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

عواقب عبور و مرور اندک به تهران!

امروز باید برای انجام دادن چندتا کار اداری و کاغذ بازی و بانک و ... به تهران می رفتم. صبح ساعت 5:45 دقیقه از منزل زدم بیرون و شکر خدا مسیرها خلوت بود و خیلی زود به میدان آزادی رسیدم. از همان ورودی مترو، واقع در پایانه ی آزادی داخل مترو شدم. مترو هم شلوغ نبود اما آنقدر هم خلوت نبود که جا برای نشستن باشد. از میدان آزادی تا دروازه دولت رفتم و بعد خط عوض کردم و در مسیر تجریش قرار گرفتم. اولین بار بود که متروی تجریش پیاده می شدم. خوشحال بودم که به موقع رسیدم. ساعت حدوداً 7:20 دقیقه بود که من از قطار پیاده شدم. حالا مگر این پله برقی های مترو تمام می شود؟؟ اینقدر زیاد بود که نتوانستم بشمارم چندتا پله برقی طویل را بالا آمدم و چند جا هم اصلاً برقی نبود پایی بود. انگار همان قدر که طول کشید از آزادی به تجریش برسم، همانقدر هم طول کشید تا از زیرزمین به روی زمین برسم!

رفتم کارهای کاغذ بازی را تمام کردم. آنجا داستان جالبی ندارم. بعد از تمام شدن کارم، پیاده راه افتادم، حوصله نداشتم در Google map جستجو کنم که چطور باید برگردم. زین سبب خود را رها کرده به دست سرنوشت سپردم! همچنین به دلایل مضیقه مالی اسنپ بگیر هم نیستم. عبور مرور با وسایل نقلیه عمومی در دستور کار بنده است. حداقل فعلاً مگر اینکه فرجی حاصل بشود. البته اعتراضی هم ندارم خیلی سختم نیست. خلاصه شاید 2 کیلومتری رو همین طور سلانه سلانه گز کردم و کوچه پس کوچه ها را طی کردم تا به افسر راهنمایی و رانندگی رسیدم. از وی سوال کردم سرکار نزدیک ترین مترو یا بی آر تی کدوم وره؟ یک مقدار فکر کرد، مردد بود و بعد از شاید 30 ثانیه مکث گفت این خیابون رو برو پایین، بعد بپیچ دست راست، زیر پل هوایی ایستگاه بی آر تی هست. از آنجایی که هیچ کاری نداشتم، پس عجله ای هم نداشتم، دوباره پیاده رفتم و رفتم تا به بی آر تی رسیدم. یک ایستگاه تقریباً متروک، در شانه ی اتوبان. اینقدر بی خیال بودم نه اسم ایستگاه را یادم هست و نه اسم اتوبان را  .

دو تا بی آر تی آمدند و اصلاً وارد جایگاه نشدند که من بخواهم سوار بشوم. بعد از 10 دقیقه ای یکی آمد. منم غرق در افکار و اینکه اوقات عصرگاهی را چگونه بگذرانیم که استفاده مفیدی کرده باشیم و وضعیت مان را ارتقاء بدهیم وارد اتوبوس شدم، در زاویه دیدم هیچ کس داخل اتوبوس نبود و منم صاف رفتم نشستم. چقدر هم صندلی کم داشت. فقط 3 تا ... نشستم صندلی کنار پنجره و به افق خیره شدم و ساختمان های کوتاه و بلند از نظر می گذشتند و من هر از چندگاهی پلک می زدم ... دو سه تا ایستگاه هیچکس نبود که سوار بشود، کلاً خیلی خلوت بود، ساعت هم دیگر حدود 11:30 بود، هر چه به برج میلاد نزدیک تر می شد، ایستگاه ها شلوغ تر می شدند، اول چندتا خانم سوار شدند و برای نشستن گیج می زدند ... بعد خانم ها بیشتر شدند ... بعد یک خانم سن بالایی سوار شدند و من هم که دیگر خستگی پیاده روی را به در کرده بودم پاشدم تا ایشان بشیند ... در حین پا شدن زاویه دیدم به عقب اتوبوس افتاد 

چشمتان روز بد نبیند که منِ مست و خراباتی کلاً وارد بخش خانم ها شده بودم و اونور آقایان کیپ تا کیپ در هم چپیده بودند ... سریع رویم را برگرداندم که اصلاً انگار نه انگار چیزی شده و در اولین ایستگاه فرار و بر قرار ترجیح دادم.

از بس تهران نرفتم دیگر فراموش کردم چطور بود ... حالا خوب است توی مترو وارد واگن خانم ها نشدم !

منتظر نظر لطف شما هستم 

پندآموزی

یکی بود یکی نبود. دو تا انسان اولیه بودند که خیلی چیزهای کمی می دانستند. حین گشت و گذار در دوران ما قبل تاریخ، رسیدن بالای یک صخره ی مرتفعی. یکی از صخره پرید، با صدای جیغ در حین افتادن و صدای تالاپ در حین ملاقات با زمین. آن یکی که هنوز در بالای صخره بود دائماً و متعجباً به رفیق بی حرکتش نگاه می کرد که داشت یک چیز روان و قرمز از سرش خارج می شد. این نفر دوم که بالای صخره بود از این اتفاق عبرت گرفت و فهمید که اگر از بالای صخره بپرد، دیگر بعداً دوباره نمی تواند بپرد!

پند این داستان مثالی این بود که آدمی نباید که همه چیز را اول تجربه کند تا بفهمد. یک عده ای زحمتکش از گذشتگان ما بودند در حق ما لطف کردند خیلی از این مسیرها را قبلاً طی کردند حالا به رایگان می توان از اندوخته ی آنها بهره برد. هدف از این درازگویی این بود که عمه خانم جان به بنده توصیه کردند کمتر با گوشی ور برم که دوز اعتیادم بالا نرود که خدایی نکرده از زندگی بیفتم. خودم هم قبلاً در این پست درباره اثرات سوء دوپامین نکاتی را خاطر نشان کردم. از طرف دیگر، دوستی داریم که با توصیه ایشان به دانش بنده افزوده شد؛ ایشان یک مدت در طی همان کوران ببندیم یا نبندیم بنابر دلایلی که بنده آگاه نیستم، بستند و رفتند ولی برگشتند. ایشان هم در راستای توصیه های عمه خانم زاویه دیگری بر من گشودند. نه تنها دم به دقیقه چک کردن وبلاگ برای دیدن نظرات جدید خوب نیست، بلکه دم به دقیقه چک کردن وبلاگ دیگران هم به همان اندازه بد است. پس در جهت اجرای پر قدرت برنامه های تغییر و تحول زندگی خویشتن، بار دیگر بر خویشتن نهیب می زنم که ای رعد! ساعات فعالیت در همه ی انواع مجازی را سخت کنترل کن.

از آنجایی که هدف اصلی از ایجاد این وبلاگ تمرین نویسندگی است، تصمیم گرفتم فقط آخر شب ها به مدت نیم ساعت جهت نوشتن، پاسخ به نظرات و مطالعه ی نوشته های دیگر دوستان وقت اختصاص بدهم. باشد که معتاد مفنگی نشوم!

27) ورزش

پیروی انگیزه ی جدید در جهت رشد و ارتقا سطح کیفی خودم و همه چیزم، مشغول بررسی و پرس و جو و سبک و سنگین کردن هنر و ورزش هستم. البته از عصر یک مقدار جزئی سردرد داشتم و دارم هنوز. در ادامه ی برنامه ی قبلی جلوی تلویزیون شروع به ورزش کردم. انجام دادن حرکات کششی را خیلی دوست دارم. حس می کنم انرژی های منفی و یا انبار شده، نوعی خستگی و کسالت از بدنم خارج می شود و بعدش فکر می کنم مثل ماشینی هستم که روغن کاری شده، یک حس چابکی و فرزی خاصی به آدم دست می دهد. باز هم از توصیه دوستان خیلی تشکر می کنم. باید به توصیه خانم بیدار  یک اپلیکیشن ورزشی نصب کنم که مراحل را منظم و مرتب انجام بدهم و سیر پیشرفتم را بتوانم ملاحظه کنم. حین ورزش داشتم شبکه ی 7، شبکه آموزش را نگاه می کردم. برنامه ای هست به نام هوشیار. بچه های مدرسه ای را می آورند مسابقه هوش برگزار می کنند. بیشترش هم سوالات ریاضی مانند هست. برنامه ی جالبی است.

از این قبیل مسابقات، اپلیکیشن ش هم هست. مثلاً برنامه ی Logimathics از گوگل پلی قابل دانلود است ولی نمی دانم بازار یا مایکت هم این ها را دارند یا خیر. نصب کنید، حجم زیادی نمی خواهد. می توانید در اوقات فراغت داخل ماشین و ... ازش استفاده کنید.

کلاً طرفدار کار کشیدن از مغز هستم. نه اینکه خیلی باهوش باشم و فلان ... برای یک سالمندی سالم، مغز سالم نیاز هست. دوست ندارم خیلی زود کند ذهن بشوم.

25) ماه جدید

خرداد ماه امروز شروع شد و من تصمیم گرفتم این طور تصور کنم که هر روز یک روز جدید و فرصت تازه برای تغییر و بهتر شدن است. سعی می کنم ارتباطم را با آدم های مثبت، مثل اهالی محترم بلاگ اسکای که همگی خیلی به بنده لطف دارند، تقویت کنم. کامنت های شما درباره پست قبلی خیلی جذاب و کارآمد بود. نکته مشترک بین توصیه هایی که به من کردید این هاست:

1. آشپزی یاد بگیر، چه زن بگیری چه نه.

2. ورزش و هنر بستگی به سلیقه و میزان آمادگی ت دارد.

3. شناخت خانم ها اصلاً کار ساده ای نیست.


حالا باید سعی کنم در این مسیر سخت تغییر، روحیه خودم را حفظ کنم و تمام تلاشم را به کار بگیرم. باشد که به راه راست هدایت شوم 

در ادامه تجربه کارهایی که انجام می دهم را با شما به اشتراک می گذارم ...

24) آخرین روز اردیبهشت

امروز روز دختر بود. بنابراین باید این مناسبت را خدمت همه ی خانم های محترم این جمع وبلاگی تبریک عرض کنم؛ به تراویس بزرگ هم عرض کردم که حوالی ساعت 6 عصر مشغول ورزش در منزل بودم و در همان اثنا هم هی کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کردم. چیزی که تقریباً در اکثر کانال های اصلی مشهود بود مراسم های ویژه در تمام نقاط کشور بود که حداقل پوشش زنده ی استانی داشت. خیلی از شبکه ها از این قابلیت 2 تصویر در یک قاب استفاده می کردند (اسم دقیقش چیه؟)

همچنین امروز آخرین روز اردیبهشت هم بود. طبقه بندی و خط کشی مرزهای سن و سال در هر جامعه ای متفاوت است که به کنار، از فرد به فرد هم فرق می کند. من 25 ساله ام و گویا هنوز جوان به حساب می آیم. نمی دانم 5 سال یا 10 سال یا 15 سال دیگر که (اگر زنده بمانم ) 40 ساله می شوم چه وضعی خواهم داشت. اما الان دلم می خواهد تغییر کنم. البته قبلاً در این باب قلم فرسودم و دو پُست (7 و 19) هم منتشر کردم. دوست دارم یک هنر یاد بگیرم. یک ورزش را ادامه بدهم. آشپزی یاد بگیرم چون مثل اینکه زمانه عوض شده و مردها هم باید در منزل آشپزی کنند (و من موافقم خصوصاً اگر همسر آدم شاغل باشد). هر چقدر بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که چقدر چیزهای ضروری برای آموختن وجود دارد که متاسفانه تا به این سن آموزش ندیدم یا خودم به دنبالش نبودم. قبلاً هم توضیح دادم که اعتقاد دارم سیستم آموزشی ما افراد این کشور را به درستی آماده ی زندگی نمی کند. یعنی از نظر محتوای تئوری و عملی برای شغل و کار که حتماً مشکل دارد و از لحاظ مهارت های زندگی، مثل درک جنس مخالف، آشنایی با طرز فکر و نوع دیدگاه و احساساتش، تحمل کردن نظر مخالف، شیوه برخورد با منتقد، نحوه برخورد با آدم های سمی و فضول، کنترل خشم و هیجان و ... که خیلی خیلی ضروری تر از شغل است، کلاً تعطیل است. در نهایت من می پذیرم که در وضعیت نا به سامان و نامطلوب فعلی خودم، سهمی دارم و همه اش تقصیر جامعه، خانواده و آموزش و پرورش و ... نیست؛ مع الوصف به این درک رسیدم که باید تغییر کنم و می دانم که سخت است و هر چه تعلل کنم سخت تر هم می شود. حالا اگر حال و حوصله داشتید به سوالات زیر پاسخ دهید:

1. امیدی بهم هست؟ می توانم بهتر بشوم؟ دیر نیست؟

2. چه هنری یاد بگیرم؟

3. چه ورزشی خوب است؟

4. از کجا یاد بگیرم این دخترها چطوری فکر می کنند؟ چی می خواهند؟ اصلاً می شود درک شان کرد؟ یا بهتر است ترک شان کرد؟

23) چرا باید ببندیم؟!

پست قبلی که در واکنش به جریان بستن وبلاگ ها منتشر کردم باعث شد، اولاً چند نفر که تا حالا کامنت نگذاشته بودند، پیغام بگذارند؛ خیلی خوشحالم که با اعضای دیگری آشنا شدم. دوماً دلایل قانع کننده ای هم مطرح کردند. مثلاً اینکه گویا بعد از گذشت مدتی از فعالیت ما، یک عده ای متخاصم به وبلاگ حمله ور شده و عملیات ددمنشانه اجرا می کنند. البته بنده قبل از شروع این فعالیت روزانه نویسی، که مشغول بررسی و دنبال کردن وبلاگ های دوستان دیگر بودم، چند باری کامنت منتشر شده ی این دست افراد را دیدم، بنابراین یک پیش زمینه ای داشتم و دارم. دوم اینکه ممکن است یک نفر آشنای فضول ما را در این دنیای کرانه ناپدید مجازی پیدا کند! (دیگه این اوجه بد شانسیه) سومین دلیل خستگی و یا نداشتن حس است که منجر به خالی کردن درون بر روی بی دفاع ترین موجود بیرون، یعنی وبلاگ زبون بسته است!
خب پس گویا احتمال دارد افرادی سر زده ما را از محبت و دیدگاه های خردمندانه خود بهره مند کنند؛ همچنین توصیه می کنند فقط نگران چیزی باش که در حیطه ی اختیارات تو است، من که نمی توانم آنها را تغییر بدهم ... پس این مطلب را با ذکر دعای انجمن معتادان گمنام به پایان می برم:
خداوندا آرامشی عطا کن تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
و شهامتی ده که تغییر دهم آنچه را که می توانم
و دانشی که تفاوت این دو را درک کنم!

22) ببندیم؟

من که تازه وارد هستم. اما نمی دانم داخل ذهن این قدیمی های اینجا چی می گذرد که ناگهان طی یک عملیات محیر العقول  اقدام به بستن وبلاگ خویشتن می نمایند؟! و الله ما شما را الگوی خود قرار دادیم دست به روزانه نویسی زدیم، حالا هم اگر به شیوه ی شما پایبند باشیم باید ببندیم؟ 

به قول آن آهنگ قدیمی از گروه آریان : پنجره رو وا کن بخون از عشق و امید ... من نمی دانم چالشی، چیزی در حال برگزاری است که ما بی خبریم؟

حداقل بگویید با بستن وبلاگ چه چیز عاید نویسنده مطالبش می شود؟ یعنی فایده ای هم دارد؟

21) چهارتا خوردیم ...

چهارتا خوردیم و چهارتا هم نخوردیم. یعنی اگر دروازه بان رشید و آقای رئال نبود الان نتیجه چیز دیگری بود! دفاع کاملاً از هم گسیخته و پر اشتباه. خط هافبک به منزله ی کمر تیم است، از همان ابتدا وا داده بود. مودریچ و کروس را هر چقدر در ستایش توانایی هایشان قلم بفرسایی بازهم جا دارد که تعریف کنی، ولی نه در بازی دیشب. توپ لو دادن های نزدیک محوطه ی جریمه دیگر قابل اغماض نیست. حاج کریم که اصلاً در جریان بازی نبود و یکی دوتا توپ هم بیشتر بهش نرسید.

خلاصه که تمام آمار و ارقام نشان دهنده ی بازی بسیار بد از جانب تیم رئال مادرید است که به حق تا این مرحله رسید اما حقش نبود که دوباره به فینال برسد. خدای فوتبال شانسی دیگر به پپ گواردیولا داد و این بشر هم روی هوا زد. نوش جانت، حقت بود.

20) انگشتر فیروزه، الهی که بسوزه ...

امشب بازی برگشت رئال و سیتی است. بازی رفت در مادرید یک بر یک مساوی شد؛ مسلماً شانس سیتی بیشتر از رئال است. نتایج نظرسنجی سایت ورزش 3 تا لحظه ای که من چک کردم 55 به 45 به نفع سیتی بود. این دو تیم سال گذشته هم دقیقاً در همین مرحله با هم بازی کردند. رئال به صورت کاملاً معجزه آسا و حماسی صعود کرد. گزارش عربی بازی برگشت این دو تیم بسیار جذاب و شنیدنی است. خصوصاً جایی که گزارشگر از عبارت : اسطوره یا مادرید! استفاده کرد :)

من هم مثل خیلی های دیگر اعتقاد دارم جنبه های زیادی از زندگی با فوتبال قابل توجیه است. هفته ی گذشته که دو تا پست برای مسابقه ی مرحله ی رفت منتشر کردم، وبلاگ نویس یخ زده یک کتاب معرفی کرد به نام تفکر نامطمئن، که توسط قهرمان پوکر جهان نوشته شده. خیلی معتقد هستند که زندگی به پوکر شبیه تر است تا هر بازی دیگری. من پوکر بلد نیستم اما داخل یک کتاب دیگر، که اتفاقاً آن هم توسط یکی از اهالی همین جا معرفی شد، این نظریه تایید شده است.

اما حالا خدای فوتبال، یکبار دیگر این فرصت را به سیتی داده تا به آنچه که نرسیده برسد. این فرصت را قبلاً هم اتلتیکو مادرید به دست آورد ولی نتوانست استفاده کند. گویا زندگی همیشه یک شانس دیگر به ما می دهد. به عنوان یک طرفدار رئال، امیدوارم یک معجزه ی دیگر ببینم ...

19) سایه های روان

یکی از اهالی محترم بلاگ اسکای به بنده توصیه کردند که درباره ی سایه های روان تحقیق کنم؛ خب نتیجه این شد که به یک مقاله خیلی جالب راجع به این موضوع برخورد کردم. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی، نخستین بار مفهوم سایه های شخصیت را بیان کرده یا توضیح داده است. اینکه هر انسانی بخشی پنهان و تاریک دارد، یعنی دقیقاً همان چیزی که خودش هم دوست ندارد اما تکه ای از وجودش است. برای اینکه بتوانیم بر این بخش از وجود خود تسلط پیدا کنیم، اولین قدم این است که بپذیریم چنین بخشی وجود دارد!

سایت چطور، یک سایت با مقاله های رایگان و بسیار ارزشمند درباره حوزه های مختلف زندگی است، بازگو کردن کل آن مقاله مسلماً مناسب فضای وبلاگ و روزانه نویسی نیست، در نتیجه لینک این مطلب جالب را برای شما دوستان قرار دادم.

سایه های شخصیت (سایت چطور)