یکی بود یکی نبود. دو تا انسان اولیه بودند که خیلی چیزهای کمی می دانستند. حین گشت و گذار در دوران ما قبل تاریخ، رسیدن بالای یک صخره ی مرتفعی. یکی از صخره پرید، با صدای جیغ در حین افتادن و صدای تالاپ در حین ملاقات با زمین. آن یکی که هنوز در بالای صخره بود دائماً و متعجباً به رفیق بی حرکتش نگاه می کرد که داشت یک چیز روان و قرمز از سرش خارج می شد. این نفر دوم که بالای صخره بود از این اتفاق عبرت گرفت و فهمید که اگر از بالای صخره بپرد، دیگر بعداً دوباره نمی تواند بپرد!
پند این داستان مثالی این بود که آدمی نباید که همه چیز را اول تجربه کند تا بفهمد. یک عده ای زحمتکش از گذشتگان ما بودند در حق ما لطف کردند خیلی از این مسیرها را قبلاً طی کردند حالا به رایگان می توان از اندوخته ی آنها بهره برد. هدف از این درازگویی این بود که عمه خانم جان به بنده توصیه کردند کمتر با گوشی ور برم که دوز اعتیادم بالا نرود که خدایی نکرده از زندگی بیفتم. خودم هم قبلاً در این پست درباره اثرات سوء دوپامین نکاتی را خاطر نشان کردم. از طرف دیگر، دوستی داریم که با توصیه ایشان به دانش بنده افزوده شد؛ ایشان یک مدت در طی همان کوران ببندیم یا نبندیم بنابر دلایلی که بنده آگاه نیستم، بستند و رفتند ولی برگشتند. ایشان هم در راستای توصیه های عمه خانم زاویه دیگری بر من گشودند. نه تنها دم به دقیقه چک کردن وبلاگ برای دیدن نظرات جدید خوب نیست، بلکه دم به دقیقه چک کردن وبلاگ دیگران هم به همان اندازه بد است. پس در جهت اجرای پر قدرت برنامه های تغییر و تحول زندگی خویشتن، بار دیگر بر خویشتن نهیب می زنم که ای رعد! ساعات فعالیت در همه ی انواع مجازی را سخت کنترل کن.
از آنجایی که هدف اصلی از ایجاد این وبلاگ تمرین نویسندگی است، تصمیم گرفتم فقط آخر شب ها به مدت نیم ساعت جهت نوشتن، پاسخ به نظرات و مطالعه ی نوشته های دیگر دوستان وقت اختصاص بدهم. باشد که معتاد مفنگی نشوم!
پیروی انگیزه ی جدید در جهت رشد و ارتقا سطح کیفی خودم و همه چیزم، مشغول بررسی و پرس و جو و سبک و سنگین کردن هنر و ورزش هستم. البته از عصر یک مقدار جزئی سردرد داشتم و دارم هنوز. در ادامه ی برنامه ی قبلی جلوی تلویزیون شروع به ورزش کردم. انجام دادن حرکات کششی را خیلی دوست دارم. حس می کنم انرژی های منفی و یا انبار شده، نوعی خستگی و کسالت از بدنم خارج می شود و بعدش فکر می کنم مثل ماشینی هستم که روغن کاری شده، یک حس چابکی و فرزی خاصی به آدم دست می دهد. باز هم از توصیه دوستان خیلی تشکر می کنم. باید به توصیه خانم بیدار یک اپلیکیشن ورزشی نصب کنم که مراحل را منظم و مرتب انجام بدهم و سیر پیشرفتم را بتوانم ملاحظه کنم. حین ورزش داشتم شبکه ی 7، شبکه آموزش را نگاه می کردم. برنامه ای هست به نام هوشیار. بچه های مدرسه ای را می آورند مسابقه هوش برگزار می کنند. بیشترش هم سوالات ریاضی مانند هست. برنامه ی جالبی است.
از این قبیل مسابقات، اپلیکیشن ش هم هست. مثلاً برنامه ی Logimathics از گوگل پلی قابل دانلود است ولی نمی دانم بازار یا مایکت هم این ها را دارند یا خیر. نصب کنید، حجم زیادی نمی خواهد. می توانید در اوقات فراغت داخل ماشین و ... ازش استفاده کنید.
کلاً طرفدار کار کشیدن از مغز هستم. نه اینکه خیلی باهوش باشم و فلان ... برای یک سالمندی سالم، مغز سالم نیاز هست. دوست ندارم خیلی زود کند ذهن بشوم.
خرداد ماه امروز شروع شد و من تصمیم گرفتم این طور تصور کنم که هر روز یک روز جدید و فرصت تازه برای تغییر و بهتر شدن است. سعی می کنم ارتباطم را با آدم های مثبت، مثل اهالی محترم بلاگ اسکای که همگی خیلی به بنده لطف دارند، تقویت کنم. کامنت های شما درباره پست قبلی خیلی جذاب و کارآمد بود. نکته مشترک بین توصیه هایی که به من کردید این هاست:
1. آشپزی یاد بگیر، چه زن بگیری چه نه.
2. ورزش و هنر بستگی به سلیقه و میزان آمادگی ت دارد.
3. شناخت خانم ها اصلاً کار ساده ای نیست.
حالا باید سعی کنم در این مسیر سخت تغییر، روحیه خودم را حفظ کنم و تمام تلاشم را به کار بگیرم. باشد که به راه راست هدایت شوم
در ادامه تجربه کارهایی که انجام می دهم را با شما به اشتراک می گذارم ...
امروز روز دختر بود. بنابراین باید این مناسبت را خدمت همه ی خانم های محترم این جمع وبلاگی تبریک عرض کنم؛ به تراویس بزرگ هم عرض کردم که حوالی ساعت 6 عصر مشغول ورزش در منزل بودم و در همان اثنا هم هی کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کردم. چیزی که تقریباً در اکثر کانال های اصلی مشهود بود مراسم های ویژه در تمام نقاط کشور بود که حداقل پوشش زنده ی استانی داشت. خیلی از شبکه ها از این قابلیت 2 تصویر در یک قاب استفاده می کردند (اسم دقیقش چیه؟)
همچنین امروز آخرین روز اردیبهشت هم بود. طبقه بندی و خط کشی مرزهای سن و سال در هر جامعه ای متفاوت است که به کنار، از فرد به فرد هم فرق می کند. من 25 ساله ام و گویا هنوز جوان به حساب می آیم. نمی دانم 5 سال یا 10 سال یا 15 سال دیگر که (اگر زنده بمانم ) 40 ساله می شوم چه وضعی خواهم داشت. اما الان دلم می خواهد تغییر کنم. البته قبلاً در این باب قلم فرسودم و دو پُست (7 و 19) هم منتشر کردم. دوست دارم یک هنر یاد بگیرم. یک ورزش را ادامه بدهم. آشپزی یاد بگیرم چون مثل اینکه زمانه عوض شده و مردها هم باید در منزل آشپزی کنند (و من موافقم خصوصاً اگر همسر آدم شاغل باشد). هر چقدر بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که چقدر چیزهای ضروری برای آموختن وجود دارد که متاسفانه تا به این سن آموزش ندیدم یا خودم به دنبالش نبودم. قبلاً هم توضیح دادم که اعتقاد دارم سیستم آموزشی ما افراد این کشور را به درستی آماده ی زندگی نمی کند. یعنی از نظر محتوای تئوری و عملی برای شغل و کار که حتماً مشکل دارد و از لحاظ مهارت های زندگی، مثل درک جنس مخالف، آشنایی با طرز فکر و نوع دیدگاه و احساساتش، تحمل کردن نظر مخالف، شیوه برخورد با منتقد، نحوه برخورد با آدم های سمی و فضول، کنترل خشم و هیجان و ... که خیلی خیلی ضروری تر از شغل است، کلاً تعطیل است. در نهایت من می پذیرم که در وضعیت نا به سامان و نامطلوب فعلی خودم، سهمی دارم و همه اش تقصیر جامعه، خانواده و آموزش و پرورش و ... نیست؛ مع الوصف به این درک رسیدم که باید تغییر کنم و می دانم که سخت است و هر چه تعلل کنم سخت تر هم می شود. حالا اگر حال و حوصله داشتید به سوالات زیر پاسخ دهید:
1. امیدی بهم هست؟ می توانم بهتر بشوم؟ دیر نیست؟
2. چه هنری یاد بگیرم؟
3. چه ورزشی خوب است؟
4. از کجا یاد بگیرم این دخترها چطوری فکر می کنند؟ چی می خواهند؟ اصلاً می شود درک شان کرد؟ یا بهتر است ترک شان کرد؟