آمار بازدید
خیلی در نخ این نیستم که آمار بازدیدم برود بالا، ولی ناگهان متوجه شدم که بیش از 7000 بازدید داشتم؛ خواستم از همگی دوستان تشکر کنم که با نگاه مهربانشان مطالب بنده را هم از نظر گذراندند. خیلی سپاس گزارم 
شطرنج
هیات شطرنج شهرستان فردا قرار است مسابقه غیر ریتد برگزار کند. الان دارم دنبال شرایط شرکت کردن در مسابقه می گردم تا بروم یک حضور تفریحی داشته باشم. اگر با خودتان فکر می کنید که من بازیکن خفنی باشم نه خیر، اشتباه می کنید. شطرنج واقعاً دنیای بزرگ و جذابی است. من نوآموز نیستم ولی هنوز هم مبتدی به حساب می آیم. خودم فکر می کنم ریتینگم حدود 1200 باشد نه بیشتر. اصولاً زیر 1000 نوآموز است. البته تا الان مسابقه رسمی شرکت نکردم. نهاد بین المللی که مسئول شطرنج است، یعنی فدراسیون جهانی شطرنج، اسمش FIDE فیده است. اگر بازی رسمی انجام بدی رتبه بندی جهانی Rating دریافت می کنی. و ریتینگ ها از چیزی بین 600 تا 2800 متفاوت است. افراد نوآموز به 600 نزدیک هستند و استاد بزرگان این عرصه به 2800 و گاهی بیشتر از آن.
البته سایت های بازی آنلاین هم هست که ریتینگ آنها یک مقدار بالاتر از دنیای واقعی است و معمولا در هر نوع از بازی شطرنج (کلاسیک، سریع، برق آسا و ...) باید حدود 100 تا 300 عدد از ریتینگ آنلاین خود بکاهی تا ریتینگ واقعی شما بدست بیاید.
حالا ببینم می توانم ثبت نام کنم فردا بروم چند دور بازی کنم یا خیر؟
سلام اهالی وبلاگستان
چند نفر از دوستان از بنده هم دعوت کردند که در این چالش شرکت کنم و من هم چالش دوست دارم. قبلاً هم چالش اعتراف رو به دعوت بانوی کویر شرکت کردم. بنابراین من به دعوت بهار خانم و رامین خان دعوت دوستان را لبیک گفتم 
با کسب اجازه از محضر ادبیات معیار، محاوره مینویسیم ...
1. دوست داری عاشق شی ازدواج کنی یا سنتی؟
خب مسلماً دوست دارم عشق رو تجربه کنم. ترجیح میدم با یک نفر در محیط کار یا درس یا فعالیت اجتماعی و ... اینجور چیزا آشنا بشم. ازش خوشم بیاد و بیشتر آشنا بشیم
ولی با سنتی هم خیلی مشکلی ندارم، یعنی اگه یکی بیاد یه خانومی معرفی کنه خب میرم بررسی میکنم و با خودش و والدینش صحبت میکنم. به هر حال الان فکر میکنم اگه از یکی خوشم بیاد چه آشنایی امروزی چه مدل دیروزی، حدودا 6 ماهی رو صرف آشنایی و شناخت ابتدایی کنیم تا ببینیم اصلاً به هم میایم یا نه، خلاصه بحث سختیه ولی عاشق شدن یه چیز دیگس 

2. همین الان چقدر پول تو حسابت هست؟
چقدر سخته! دوست ندارم بگم خوب؛ در حد خودم که مجردم و خرج زیادی ندارم خوبه ... هست خدا رو شکر
3. کدوم بازیگر میتونه نقش تو رو بازی کنه؟
اگه ملاک شباهت چهره باشه، بین داخلی ها ترکیبی از جوونیهای محمود پاک نیت، ابوالفضل پور عرب، امیر جعفری و مهدی احمدی. بین خارجی ها هم ترکیبی از ادوارد نورتون، هیو جکمن یا جانی دپ. ولی اگه شباهت تیپ های شخصیتی غالبی که بازی میکنن ملاک باشه الان هیچکس به ذهنم نمی رسه ... نقش من رو بخوان بازی کنن خیلی سخته چون من خودم هزارجور نقش بازی میکنم که 
4. ترسناک ترین اتفاقی که افتاده؟
تقریبا اتفاق خیلی عجیبی نیفتاده که به شدت بترسم، ولی یک بار مامانم روی چهارپایه بود داشت دیوار رو تمیز میکرد بعد شاتالاپ صدای افتادن اومد، من رفته بودم کهنه ها رو بشورم بیام، فکر کردم از بالای چهارپایه افتاده ولی یه پاش روی زمین بود و دمپاییش گیر کرده بود به پله آخر خلاصه کش و قوس اومده بود فقط چهارپایه افتاد زمین ...
5. یکی از شایعاتی که درباره خودت شنیدی؟
یکی رو میگفتن دوست دختر منه تو دانشگاه، که ما کلا دو دقیقه هم باهم هم کلام نشده بودیم ... نمیدونم چطور به ذهنشون رسیده بود اینو بگن
6. اولین کراش شما به سلبریتی کی بود؟
خانم keira Knightley رو دوست داشتم ... و بعد هم یه کره ای به نام Soo Ae و به شدت خانم هایی که شبیه این دو نفر باشن به دلم میشینن، دو تا خیلی شبیهشون رو توی زندگیم دیدم ولی نشد که... 

7. زیر دوش چه آهنگی میخونی؟
اصلا اهل آهنگ خوندن نیستم، چه زیر دوش چه هر جای دیگه ... ممکنه آهنگ توی ذهنم تکرار بشه ولی به زبون نمیارم هیچوقت، نمیدونم چرا، بعد آهنگ خاص و تکراری هم نیست، اصولا آخرین آهنگی که گوش دادم و خیلی خوشم اومده باشه، همون ...
8. از بچه کدوم فامیل یا دوست و آشنا بدت میاد؟
پسر دایی ها و پسر خاله هام وقتی خیلی بچه بودند، یعنی بین 2 تا 7 سال، اصلا روی مخ من بودن، عزا میگرفتم وقتی قرار بود اینها رو ببینم ... الان که حدودا 10 - 12 ساله هستن خیلی بهتر شدن ... قشنگ میشه باهاشون کنار اومد به جز اون قسمت که میگن کی میری؟ کی میری؟؟ 
9. اگه پلیس بگیردت دوست صمیمی ت فکر میکنه به چه جرمی دستگیر شدی؟
ثابت کردن ادعای دروغین یک سری پر مدعا جلوی جمع که از فرط فشار روحی روانی که بهشون وارد کردم مجبور شدن باهام دعوا کنن
10. دوست داری برای همیشه توی چه سنی بمونی؟
از نظر روحیه و انگیزه 16 و 17 سالگیم؛ از نظر جسمی و فیزیکی همین 25 سالگی خیلی خوبه. از نظر عقلی چی بگم، شاید 50 یا 60 خوب باشه. به طور کلی فکر میکنم برای یک مرد 35 تا 45 بازه خیلی طلائی و عالی باشه ... پس به طور کلی همون 35 انتخاب منه
خیلی جالب و لی سخت بودش این چالش، دو سه تا از دوستان وبلاگی از من دعوت کردن، خیلی ازشون متشکرم
ممنون از همگی اونها و بانی اصلی یعنی مامان خانومی که اصلاً لینکش رو ندارم، یکی آدرس بده ...
در پایان خانم ف، عمه خانم، ماهش خانم، خانم بیدار و خانم sorrow رو به این چالش دعوت میکنم. چه همه خانم بودن، کجاس این تراویس پس؟
با تشکر 
می پرسند کجا بودی؟
کجا بودم؟ می خواستید کجا باشم؟ زندان دیگر. زندان خونه ی مادربزرگه! مگر می شود تاسوعا و عاشورا باشد و ما را اجباراً دعوت نکنند. آقا ما مخلص صله ی رحم، احترام به بزرگتر و کوچکتر و همه مسائل اخلاقی پیرامون آن، اما ...
امان از اصرار
یعنی ناف این بچه ها را با اصرار بریدند. ما صبح تاسوعا، یعنی صبح پنج شنبه رسیدیم منزل جدّمان، حضرات عصر تشریف آوردند و هنوز نرسیدند می پرسند کی میری؟ کی میری؟ نصف وقت و انرژی شان را با این پرس و جو و چک و چانه زدن درباره زمان رفتن خودشان یا ما هدر می دهند. دعوا، بغض و قهر و ...
چقدر بدم می آید از آدم هایی که اصرار می کنند. بابا این تعارف مزخرف را کی اختراع کرده؟ ای از رحمت خدا به دور ... والا هیچ کجای دین نگفتند پاپیچ طرف بشو تا بماند یا یک کاری را انجام بدهد. زشت است به خدا. یک بار مودب و محترم بگو و تمام. تعارف اصرار ... تعارف اصرار 
امان از خرافات
یا رب خلصنا من نار ... میگوید بمانید شنبه این فرش را بشورید. به پیر به پیغمبر من کار دارم، من قرار دارم، من زندگی دارم. چون ازدواج نکردم به معنای این نیست من آس و پاس هستم. وقت و عمرم را نذر دیگران نکردم که. از پنج شنبه صبح تا جمعه غروب، نه نشورید، بد است، گناه است ... می میرید، پایتان می شکند و ...
الان شما به ما ناهار دادید ما خوردیم، مگر ظرف کثیف تولید نشد؟ مگر نباید شسته بشود؟ خب این شستن با آن شستن چه فرقی دارد؟ مگر ما به دلیل شادی از کشته شدن امام حسین می خواهیم فرش را بشوریم!!! آخه به عقل جن می رسد اینطوری فکر بکند و چنین نیتی داشته باشد؟ بعد انگار شنبه دیگر هیچی نیست ...شنبه که تازه شروع عزاست، قبلش پیشواز رفتن است که مُد کردند
خلاصه به خاطر یک متر فرش یک روز علاف شدیم ...
صله رحم
یکی بیاید این مسئله را جا بیندازد برای این مردم، مگر قرار نیست با صله رحم طول عمر آدم زیاد بشود؟ خب وقتی من از این مهمانی برمی گردم با کوله باری از خستگی جسمی و روحی، این چطور منجر به افزایش امید به زندگی من بشود آخر؟؟ کل هفته رو سگ دو زدیم، که آخر هفته استراحت کنیم، حالا باید 3 روز هم قرض بگیرم تا recovery بشوم ...دین بدون عقل و تفکر و بدون نتیجه قابل اندازه گیری فقط یک مشت اصطلاح و مجموعه ای از حرکات است ... بین این صله رحم با آن صله رحم واقعی کیلومترها فاصله است ...
با این دیدگاهی که بعضی ها دارند، امام حسین را روزی هزار بار سر می برند ... عین خیالشان هم نیست
تراویس بیکل
تراویس خان مدت زیادی است که نیست. از کسی که اینقدر دروبلاگستان فعال بوده بسیار بعید است این مقدار از این فضا به دور باشد. آدم مثبت اندیشی هستم و فال بد نمی زنم؛ ان شاء الله که سلامت است و در کنار خانواده خوش می گذراند. اما تراویس خان اگر پیغام ما را می بینید، بیایید یک دالی کنید و بعد بروید.
همچنین از خانم ف که همچنان در پشت صحنه فعال هستند، تقاضا دارم در صورت اطلاع از احوال نامبرده، ما را هم آگاه کند.
ماشین لباس شویی
اوضاعش بسیار خراب است، کار به مرحله ی حساس برآورد هزینه رسیده که آیا تعمیر بر خرید یک عدد ماشین نو می چربد یا نه؟ مادر خانمی می فرماید که 15 سال آزگار است که طفلی دارد لباس هایت را می شوید ... 
والیبال
ژاپن مدال برنز مسابقات لیگ ملت ها را از چنگ ایتالیای نامدار درآورد. یک کارتون سوباسا ساختند، فوتبالشان رشد کرد، طوری که در جام جهانی همه چشم ها را خیره کرد. بعدش از همان روشی که جواب داد، یعنی ساخت انیمیشن برای ترغیب و فرهنگ سازی، در زمینه های دیگر هم بهره جستند، نسخه والیبالش را هم ساختند، حالا هم مزدش را گرفتند. برنامه ریزی، تلاش، آینده نگری، تعهد، نظم و ... هزار تا صفت نیکوی اخلاقی دیگر ...
نظرسنجی
آمار واقعاً عجیب و تکان دهنده است؛ تا لحظه ی ثبت این پست، 16 نفر از اهالی شرکت کردند. درست است که این جامعه آماری قابل استناد نیست، اما با در نظر گرفتن اوضاع کنونی کشور، گویا مشت نمونه خروار است: 2 نفر آقا، که یکی بله و دیگری خیر. یعنی که نصف جمعیت مردان نمی دانند زن ها چه حقی دارند. وقتی نمی دانند چطور می خواهند رعایت کنند؟ حالا تازه اگر آن یک نفر که می داند، آنقدر اراده و عدالت داشته باشد که به دانسته ی خود عمل کند و مصداق عالم بی عمل، یا زنبور بی عسل نباشد. از میان خانم ها هم 14 نفر شرکت کردند؛ 4 نفر بله، 10 نفر خیر!
بدون شرح 
شطرنج
دوست عزیز وبلاگستان، جناب وبلاگ نویس یخ زده، اهل شطرنج است و ریتینگ آنلاینش هم حدود 1600 است، احتمالاً بیشتر از من و بقیه از شطرنج سر در می آورد. بازی بسیار جالب و واقعاً دنیای دیگری است. نزدیک منزل ما یک باشگاه چند منظوره هست که از قضا هیأت شطرنج شهرستان هم آنجا یک شعبه دارد و روزهای جمعه مسابقه برگزار می کند. ما هم امروز داشتیم خرید می کردیم گفتیم یک سری هم بزنیم ببینیم چه خبر است. غوغایی بود! کلی آدم از دختر کوچولویی که تا زانوی من قدش بود تا یک آقای خیلی مسن که حین جا به جا کردن مهره دستش می لرزید مشغول بازی بودند؛ خیلی محیط جالب و به قولی خوش اتمسفری بود. بسی خوشمان آمد
البته ما زنبیل به دست بودیم و دست به مهره نبریدم البته جرأت هم نداشتیم؛ چند نفر بودند نزدیک 2000 فیده ریتینگ شان بود
من 1200 باشم یا الله!
حقوق زن
در پست قبلی، درباره حقوق زنان مطالبی مطرح کردم و بعد به سرم زد که نظرسنجی هم ایجاد کنم؛ بازخورد بسیار جالبی دریافت کردم. خیلی تشکر می کنم از محبت و مشارکت اهالی وبلاگستان، همیشه در هدایت و راهنمایی من با لطف و مهربانی و دلسوزانه اقدام کردید؛ خدا وکیلی عجب دوستان مجازی گلی هستید شما.
اما نتایج نظرسنجی تا الان خیلی جالب است ... گویا اکثر بانوان اطلاعی درباره حقوق خود ندارند. حالا این دو حالت دارد: الف) یا خودشان همت نمی کنند تا کسب آگاهی کنند، ب) یا اجازه نمی دهند که از حقوق شان آگاهی پیدا کنند. که مورد دوم شبیه تئوری توطئه و دستان پشت پرده و ... این جور چیزهاست.
من در دوران مدرسه و دانشگاه درس خوان نبودم ولی به معنی این نیست که به یاد ندارم چه چیزی را آموزش می دادند یا نمی دادند. مطمئنم که حقوق زن و مرد در قالب جامعه یا خانواده هرگز اموزش داده نشده است. یعنی یک جوان تا پایان 22 سالگی هیچ اطلاعی از حق خودش و حق دیگران ندارد. بنابراین سهم نظام آموزشی در این آشفته بازار پایمال شدن حقوق و رنجش و آزردگی خاطر انکار نشدنی نیست. ولی خب باید یک جایی به این نتیجه برسیم که خودمان باید به داد خودمان برسیم... نمی توانیم تا ابد منتظر باشیم کسی یا کسانی پیدا شوند ما را نجات دهند، آمدیم و پیدا نشدند یا دیر پیدا شدند ...
حدیث امام حسین
امروز یکم محرم سال 1445 قمری است؛ یعنی سال نوی قمری از امروز شروع شده
ادامه مطلب ...ماشین لباس شویی
شنبه که من نبودم، یک اسنپ وانت و دو تا کاگر گرفتند و این ماشین لباس شویی به غایت سنگین را سه نفری، از سه طبقه با پای پیاده بردند پایین (آسانسور ندارد ساختمان ما
)؛ مسئولین تعمیرگاه گفتند یک هفته کار دارد تا تعمیر و سرویس بشود.
روسیه
ما هی می خواهیم اخبار گوش ندهیم، ولی بعضی خبرها ناخواسته هم شده به گوش می رسد. باز دقیق نمی دانم چون فقط گذری شنیدم که کشور دوست و همسایه، روسیه، ادعای کشورهای عربی درباره جزایر خلیج فارس را ضمنی یا علنی تأیید کرده. چی بگویم یا چطوری بگویم در وبلاگم را تخته نکنند 
فوتبال
چرا شروع نمی شود این لیگ های خارجی یک کم فوتبال ببینم دلم تنگ شده آخر. مسی هم که رفته لیگ آمریکا. خب شما هم تشریف می بردی عربستان، خدا وکیلی جمع شان جمع است، فقط مسی شان کم است.
وبلاگستان
مثل اینکه خانم ف هم بستند و رفتند. حالا یکی بگوید تراویس کجاست؟
ماشین لباس شویی
آقای تعمیر کار و یک نفر کمکش، با چند دقیقه ای تأخیر، ساعت 10:15رسیدند منزل ما. پذیرایی و آشپزخانه را مرتب کرده بودیم، میز ناهارخوری را از وسط آشپزخانه زدیم کنار و فضا را برای جولان آقای تعمیر کار باز کردیم. ولی ای دریغ ... آمدند و پس از تعارفات معمول، رفت سر اصل کار. اول در ماشین را باز کرد و شیشه درش را وارسی کرد، گفت : "شیشه که خوبه، عوضش نکنید". جای تاید و مایع شستشو را نگاه کرد و گفت : "این رسوبات هم طبیعیه، تمیز نکردین؟" ما گفتیم که تلاش کردیم ولی گویا دیگر به خوردش رفته. خلاصه به این هم توجهی نکرد. لاستیک دور در ورودی لباس ها را دید گفت: " این باید تعویض بشه دیگه پوسیده، ولی بعید میدونم اصلش پیدا بشه". چند بار دست برد داخل ماشین و آن طوقه داخل را (بهش چی میگن دقیقاً؟) چرخاند و گفت: " این هم تراز نیست، لق میزنه. اینجا نمیشه کاری کرد باید ببریمش تعمیرگاه". من و پدر اه از نهادمان برخاست
زنگ زد ببیند امروز که تعطیل است (جمعه) احیاناً کسی هست که ماشین را ارسال کند تعمیرگاه یک نفر تحویل بگیرد. کسی نبود. انتقالش موکول شد به فردا صبح [ که شکر خدا من نیستم]. پیچ های روی سقف بالایی ماشین را باز کرد ببیند از این پرسی هاست یا نه راحت باز می شود. بله، متاسفانه از این پرسی های آکبند است و باید با زحمت باز کنند و این یعنی هزینه اضافی. باز هم آه از نهاد من و آقای پدر برخاست. اما خب توجه دارید که مادر خانمی (به قول زیزیگولو
) خوشحال می شد. بالاخره یا باید تعمیر بشود، هزینه تعمیر بیشتر از یک نو درمی آید که باید یک نوع خریداری بشود. به هر حال، جیب آقای پدر و لبخند مادر خانمی !! خلاصه فردا باید آقای پدر 2 نفر کمک بگیرد و یک اسنپ وانت برای این که این ماشین لباس شویی را که خیلی سنگین است، منتقل کند. چقدر وسایل قدیمی سنگین هستند. من یک تلاش کردم بلندش کنم، جای دست درست و حسابی هم ندارد. بند بند وجودم داشت از هم باز می شد ...
کشتی
علیرضا دبیر داشت در یک برنامه تلویزیونی و تخصصی ورزشی مصاحبه می کرد. گویا انتخابات فدراسیون کشتی نزدیک است. خدا وکیلی عجب کارهایی کرده در این 4 سال. اصلاً کمپ های مختلف با امکانات در حد جهانی به کنار. همین که توانسته بدهی فدراسیون به فدراسیون جهانی را پرداخت کند، شاهکار است. ورزش که بودجه ندارد؛ یک بار شنیدم می گفت راه می افتم از این و آن قرض می گیرم و فلان ... خلاصه کار را به کاردانش واگذار کردند، جواب هم داده، بلکه عبرتی باشد برای دیگر پست ها 
غذا
دوستان بخار پز می خورم، هم خوشمزه تر است و هم خیلی احساس سبکی میکنم. واقعاً امتحان کنید، تأثیرش آشکار است. از راحتی و چابکی گرفته تا کاهش مشکلات و عوارض گوارشی صدادار و بی صدا ... چه عمری را در جهالت به سر بردم، کاش زودتر قانع می شدم امتحان کنم 
آهنگ حامد بهداد
این آهنگ آقای بازیگر را شنیدید؟ بی تابی بیتا ...
مرا چشمی است خون افشان
ز دست آن کمان ابرو
جهان پر فتنه خواهد شد
از آن چشم و از آن ابرو
.
.
.
خدا را ای رقیب امشب
زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش
نهانی صد سخن دارم
تو کافر دل نمی بندی، نقاب زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند، خم آن دلستان ابرو !
وبلاگستان
قبلاً هم گفتم و باز هم تکرار می کنم چقدر خوب این وبلاگستان. البته که به قول آن جمله ی عربی [شرف المکان بالمکین = ارزش هر جایگاهی به ساکن آن است] خوبی وبلاگستان عاریه ای از ساکنین محترم اینجاست؛ ممکن این دوستی و احساس مثبت متقابل دلایل مختلفی داشته باشد و هر کسی از زاویه دید خودش، آن بخش که برایش جذاب تر است را به عنوان دلیل اقامه کند. اما برای من، دلیل این حس خوب و احساس دوستی، با اینکه از نزدیک همدیگر را نمی شناسیم، ملاقات نکردیم و ظاهر یکدیگر را ورانداز، خود نوشتن است. ما در نوشتن بیشتر از صحبت کردن دقت می کنیم؛ منظم تر و با برنامه تر هستیم. احتمالاً بارها برای همه ما پیش آمده که چند خط نوشتیم (تایپ کردیم) و بعد پاکش کردیم و دوباره یک چیز دیگر یا یک جور دیگر نوشتیم. این یعنی بیشتر از صحبت کردن دقت می کنیم و اینکه فرصتش را هم داریم. چون حرف زدن و خارج شدن کلام از دهان مثل آب رفته به جوی می ماند. قابل بازگشت نیست. با دقت و تمرکز و فرصت بیشتر، مسلماً کیفیت انتقال پیام افزایش پیدا می کند و میزان سوء تفاهم هم کمتر می شود (هر چند صفر نمی شود).
و اینکه به نظر واقعاً نوشته ها معرف آدم ها هستند، گویا نوشته ها بیشتر از ظاهر آدم ها اهمیت دارند. شاید من اگر شما را اول در دنیای واقعی ملاقات می کردم، از ظاهر شما خیلی سریع تصمیم می گرفتم که، نه این به درد من نمی خورد، اوه اوه این از اونهاست ها، فلان و بهمان ... ولی الان اینطور فکر می کنم که اگر خیلی از شما را در دنیای واقعی دیدار کنم به راحتی پیوند دوستی را برقرار می کنم.
دارم با خودم فکر می کنم اگر ازدواج کردن، به جای ملاقات حضوری، از اول با نوشتن یا نامه نگاری بود، آمار تنش و نارضایتی در ازدواج ها کاهش پیدا می کرد؟ یا مثلاً اگر زوجین دلخوری خودشان را به جای صحبت کردن، بنویسند احتمال مصالحه و آشتی آنها افزایش پیدا نمی کند؟ 
فردا
قرار یک تعمیر کار ماشین لباس شویی بیاید منزل ما برای سرویس کردن این ماشین بیچاره که سال هاست جور تمیزی ما را می کشد ولی ما بهش رسیدگی نکردیم. لاستیک دور در ورودی لباس ها جرم گرفته. پایه ها از حالت تراز خارج شدند و در سرعت های پایین، ماشین حرکت می کند به طرفین؛ تعمیر کار که تلفنی با من صحبت می کرد می گفت که اگر مشکل از پایه باشد که همان جا در محل رفع می شود و اگر نه باید کل ماشین را ببریم تعمیرگاه. کشویی که شوینده می ریزیم داخلش هم تقریباً خراب است. اووه چقدر زیاد ... 
تمیز کردن اتاق
قبلاً هم گفتم که شهر ما در اکثر اوقات باد خنکی می وزد، اما این باد یک جنبه بدی هم دارد و آن گرد و خاک است که تمام خانه را پر می کند؛ در نتیجه زود به زود باید منزل را تمیز کرد واگر نه می شود بر روی شیشه ها نقاشی کنید یا بنویسید: "لطفاً من را بشویید"
امروز عصر پس از یک استراحت مختصر شروع کردم با یک کهنه ی خیس و یک کهنه ی خشک به تمیز کردن میز تحریر و میز کامپیوتر و ...وقتی کهنه ی خیس را بر روی سطوح می کشی و بلند می کنی یک خط قهوه ای تیره روی کهنه بر جای می ماند و این نشان از میزان گردو خاک موجود است. حالا من هفته ای یکبار تمیز می کنم و اگر نه زیر خاک دفن می شوم 
کتاب
هنوز برای کتاب بعدی تصمیم نگرفتم ولی به احتمال زیاد درباره نویسندگی نیست. فکر کنم با همان کتاب صوتی درباره ی چشم و هم چشمی برنامه ی مطالعه آزاد را از سر بگیرم. خیلی بد است آدم مرتب و منظم یک کاری را انجام می دهد بعد یک دفعه یک وقفه ای میفتد؛ حس بدی دارم. مثل فوتبالیستی می مانم که نوار گل زنی هایش برای یک مدت طولانی قطع شده و از فرم خوبش به دور مانده و زیر هجمه ی انتقاد خبرنگاران، هواداران و رسانه ها قرار گرفته ... 
هدیه برای بچه ها
وقتی برای عید رفتیم به پدربزرگ و مادربزرگ سر بزنیم برای بچه ها یک کادو خریدم. مثلاً اهل خریدن کادوهای گران نیستم، چون نه دوست دارم و نه پولش را دارم. همچنین کادوی گران خریدن، طرف مقابل را در معذوریت قرار می دهد که او هم باید در مناسبت های مرتبط کادوی گران بخرد که این اصلاً درست نیست. چون خودم دوست ندارم در چنین موقعیتی قرار بگیرم، چنین حالتی را برای دیگران هم ایجاد نمی کنم. کادو هر چقدر هم ارزان یا کوچک فقط نشانی است از محبت و به یاد بودن. البته این بچه ها، خدا را شکر با چیزهای کوچک هم خوشحال می شوند. خلاصه وقتی رفته بودم منزل دوستم، خواهرزاده اش یک وسیله داشت به نام تبلت جادویی که اسم دیگرش کاغذ الکترونیک (دیجیتال) است. اینقدر جذاب و باحال بود که من مشتاق شدم برای خودم هم بخرم. از دوستم سوال کردم که از کجا تهیه کردند؛ در همان مسیر برگشت از خانه ی دوست، سر راه رفتم یک قرمزش را خریداری کردم. یک باتری ساعتی می خورد و اثر دست هم حین نوشتن یا نقاشی کردن روی صفحه باقی نمی ماند. خیلی سبک و زیبا هم هست، در رنگ های مختلف. پیشنهاد می کنم شما هم بخرید، هر وقت عصبانی شدید، خواستید خودتان را خالی کنید می توانید روی این وسیله هر چی ناسزا دوست دارید بنویسید و در آنی پاکش کنید. خوبیش این است که مثل وبلاگ و یا نوت گوشی تایپی نیست، قلم دارد با دست خط خودتان حرصتان را خالی می کنید ...
