آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

22 تیر 02

وبلاگستان

قبلاً هم گفتم و باز هم تکرار می کنم چقدر خوب این وبلاگستان. البته که به قول آن جمله ی عربی [شرف المکان بالمکین = ارزش هر جایگاهی به ساکن آن است] خوبی وبلاگستان عاریه ای از ساکنین محترم اینجاست؛ ممکن این دوستی و احساس مثبت متقابل دلایل مختلفی داشته باشد و هر کسی از زاویه دید خودش، آن بخش که برایش جذاب تر است را به عنوان دلیل اقامه کند. اما برای من، دلیل این حس خوب و احساس دوستی، با اینکه از نزدیک همدیگر را نمی شناسیم، ملاقات نکردیم و ظاهر یکدیگر را ورانداز، خود نوشتن است. ما در نوشتن بیشتر از صحبت کردن دقت می کنیم؛ منظم تر و با برنامه تر هستیم. احتمالاً بارها برای همه ما پیش آمده که چند خط نوشتیم (تایپ کردیم) و بعد پاکش کردیم و دوباره یک چیز دیگر یا یک جور دیگر نوشتیم. این یعنی بیشتر از صحبت کردن دقت می کنیم و اینکه فرصتش را هم داریم. چون حرف زدن و خارج شدن کلام از دهان مثل آب رفته به جوی می ماند. قابل بازگشت نیست. با دقت و تمرکز و فرصت بیشتر، مسلماً کیفیت انتقال پیام افزایش پیدا می کند و میزان سوء تفاهم هم کمتر می شود (هر چند صفر نمی شود).

و اینکه به نظر واقعاً نوشته ها معرف آدم ها هستند، گویا نوشته ها بیشتر از ظاهر آدم ها اهمیت دارند. شاید من اگر شما را اول در دنیای واقعی ملاقات می کردم، از ظاهر شما خیلی سریع تصمیم می گرفتم که، نه این به درد من نمی خورد، اوه اوه این از اونهاست ها، فلان و بهمان ... ولی الان اینطور فکر می کنم که اگر خیلی از شما را در دنیای واقعی دیدار کنم به راحتی پیوند دوستی را برقرار می کنم.

دارم با خودم فکر می کنم اگر ازدواج کردن، به جای ملاقات حضوری، از اول با نوشتن یا نامه نگاری بود، آمار تنش و نارضایتی در ازدواج ها کاهش پیدا می کرد؟ یا مثلاً اگر زوجین دلخوری خودشان را به جای صحبت کردن، بنویسند احتمال مصالحه و آشتی آنها افزایش پیدا نمی کند؟ 

فردا

قرار یک تعمیر کار ماشین لباس شویی بیاید منزل ما برای سرویس کردن این ماشین بیچاره که سال هاست جور تمیزی ما را می کشد ولی ما بهش رسیدگی نکردیم. لاستیک دور در ورودی لباس ها جرم گرفته. پایه ها از حالت تراز خارج شدند و در سرعت های پایین، ماشین حرکت می کند به طرفین؛ تعمیر کار که تلفنی با من صحبت می کرد می گفت که اگر مشکل از پایه باشد که همان جا در محل رفع می شود و اگر نه باید کل ماشین را ببریم تعمیرگاه. کشویی که شوینده می ریزیم داخلش هم تقریباً خراب است. اووه چقدر زیاد ... 

5 تیر 02

نوبت دکتر

مادرم 50 را رد کرده و باید منظم و بر اساس قواعد و ضوابط علمی مراقب سلامتیش باشد؛ در نتیجه، از ماه قبل برای چکاپ سالیانه بهش وقت داده بودند امروز ساعت 15. وضعیت راه های مواصلاتی بین شهر تهران و شهرستان های اطرافش این طور است که اگر ترافیک نباشد، مثل آن زمان ها که ساعت کار کارمندها را هنوز عقب نبرده بودند، مثلاً ساعت 4 صبح با ماشین شخصی راه میفتادی، ساعت 4:30 اون سر تهران بودی بدون هیچ معطلی! ولی وسط روز و ساعات اوج ترافیک باید خودت را برای یک ماراتن ترافیک آماده کنی. از اینجا که ما هستیم، سعی کردیم اسنپ بگیریم، ولی هیچکس بهمان محل نداد. در نتیجه مجبور شدیم از ماشین شخصی استفاده کنیم. احتمالاً هر پسری که شما می شناسید، عشق ماشین است، ولی این درباره ی من صدق نمی کند. تقریباً هیچ علاقه ای به ماشین و ماشین سواری ندارم. ترجیحاً پیاده برای مسافت نزدیک، وسایل حمل و نقل عمومی برای مسافت های دورتر مثل عبور و مرور به تهران. تنها باشم که گزینه ی اولم همان مترو و اتوبوس است. ولی خب در ساعت اوج گرما و ترافیک نمی شد مادرم را اینطوری جا به جا کنم. خلاصه رفتنی که خب بود، 1 ساعت و 10 دقیقه ای رسیدیم. اما وای از برگشت؛ 3 ساعت و نیم ترافیک. دیگر اینقدر کلاچ و ترمز گرفتم، عضله های پایم دَم کرده، انگار رفتم باشگاه بدنسازی تمرین ساق انجام دادم 

راهنمایی های دوستان

چه برکتی دارد این فضای مجازی؛ دوستانی خیرخواه و صادق، بی منت تجربه و دانش خود را به من تازه به دوران رسیده منتقل می کنند. از صمیم قلبم سپاسگزارم، امیدوارم من هم روزی مثل شما آگاه، صبور و دلسوز باشم و اندک دانش و تجربه خودم را با احترام و صداقت نثار دیگران کنم، که هم راه شما را ادامه داده باشم و هم مقداری از لطف شما را جبران کرده باشم.

اتاق من

آپارتمان ما، در کنار پیچ یک خیابان فرعی واقع شده. این جوان های ماشین باز که عبور می کنند، صدای نوارشان هم عرش و هم فرش را توأمان به لرزه درمی آورد، در نتیجه بنده هم آگاه می شوم این دوستان چی گوش می دهند. خیلی از آهنگ هایی که خودم الان گوش می دهم حاصل حفظ کردن چند کلمه از همین صداهای عبوری و سرچ کردن در گوگل بوده. حالا امشب که داشتم این پست را تایپ می کردم، یکی رد شد و آن آهنگ قدیمی ترکی را پخش می کرد. من ترکی بلد نیستم. ولی دیدم که خانم ف  و دکتر قره بالا با هم ترکی صحبت می کنند، البته شاید بقیه هم بلد باشند ولی من متوجه نشدم. اسم آهنگ را نمی دانم ولی بر اساس پیشنهادات جستجوی علامه گوگل، منظور من این آهنگ است:

اونوت ماکی دونیا فانی

حالا شما اگر بلدید آهنگ را ترجمه کنید برای ما، ببینیم چی می گوید، خواننده که قشنگ و پرسوز می خواند ...


بحث قشنگ

از پُستی که پیرامون حق الناس منتشر کردم و نظر شخصی خودم را ارائه کردم، برکات زیادی دارد نصیبم می شود و این مایه ی خوشحالی و مسرت من شده است. ضمن اینکه از حضور همگی دوستان تشکر و قدردانی می کنم، کامنت یکی از اهالی وبلاگستان (قدیمی های اینجا بجای بلاگ اسکای از این لفظ استفاده می کنند، ما هم همرنگ جماعت شدیم ) که اهل مطالعه و فهمیده، رُک و صادق هم هستند باعث شد که بحث گرم و دلنشینی در ادامه ی آن موضوع شکل بگیرد. من هم فرصت را مغتنم شمرده و چند نکته که به نظرم رسیده را مطرح می کنم:

1. چقدر صحبت کردن با آدم ها و شنیدن و خواندن نظرات شان آموزنده و لذت بخش است.

2. از یک زمانی به بعد دیگر هدفم از بحث کردن، غلبه کردن یا فائق آمدن بر دیگری نیست، قبلاً اینطور نبودم؛ این باعث افتخارم است که سعی نمی کنم نظرم را تحمیل کنم یا حرفم را بر کرسی بنشانم، یا با لفاظی و مغلطه طرف مقابل را گیج کنم. کلاً این روش وقتی اتخاذ می شود که انسان دنبال رو کم کردن یا خودنمایی باشد نه به دنبال یادگیری. من می پذیرم که حتی اگر در یک زمینه ای مطالعات زیاد یا عمیقی هم داشته باشم باز هم مطلب برای یادگیری هست و آن ممکن است توسط هر کسی بیان بشود. بنابراین هدفم از بحث کردن، جدال یا منازعه نیست، بلکه راهی برای پیشرفت است. به عبارتی مباحثه را عرصه ی مبارزه نمی بینم لذا طرفِ مباحثه را هم رقیب، دشمن یا چیزی در این سطح به حساب نمی آورم الا یک انسان خیّر که اگر زرنگ باشم چیزی از او فراخواهم گرفت.

3. جمعه، یعنی دیروز وقت داشتم که یک کتاب کوتاه بخوانم که اتفاقاً بی ربط به موضوع هم نیست. کتاب فرزانگی در عصر تفرقه اثر الیف شافاک. در عین مختصر بودن کتاب شیرین و خواندنی بود. شیوه طرح موضوع و استدلال کردن و نشان دادن نمونه های عینی از عواقب آن در سطح جامعه از نقاط قوت کتاب است؛ همچنین ترجمه هم بسیار روان بود. در چند بخش از کتاب به اهمیت پرداختن به نظرات مخالف می پردازد. این که ما دائماً کتاب هایی را می خوانیم که با عقیده ما همسو باشند، برنامه های تلویزیونی یا رادیویی را دنبال می کنیم که همفکر ما هستند و خلاصه تمام ورودی های ذهنمان از جریان هم جهت خودمان تغذیه می شود، انگار در یک تالار آینه هستیم که مدام تصویر خودمان را بازتاب می کند! (تعبیر خیلی قشنگی است، نه؟) پس این نظر مخالف است که باعث می شود چیز جدیدی یاد بگیریم و به نقاط ضعف مان اشراف پیدا کنیم.

حالا شما هم اگر وقت و حوصله دارید، خصوصاً حوصله برای اینکه در انتخاب کلماتتان دقت کافی بکار ببرید تا در کمترین زمان ممکن درست ترین منظور خودتان را منتقل کنید، کامنت های پست قبلی (از قدیم به جدید مرتب شده اند) را نگاهی بیندازید و سعی کنید من را راهنمایی کنید تا آگاهی و دانشم افزایش پیدا کند، خدا خیرتان بدهد.