آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

آرایشگاه - قسمت 3

اینجا بودیم که ...


- او : یکبار ... ههههه ... یکی زنگ زد، یعنی یه میش انداخت . قطع شد ... منم داشتم مشتری را راه مینداختم ... یه نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه ... گفتم اگه کاری اشت حتماً دوباره زنگ میزد دیگه

- من : خب؟

- او : یه ساعتی گذشت، یه آقایی اومد سلام کرد و همین طوری وایستاد؛ گفتم : جانم؟ بفرمایین؟ گفتش : نوبت گرفتم اومدم اصلاح کنی. گفتم : اسمتون چیه؟ من اونهایی که نوبت میگیرن رو با ماژیک کنار آینه مینویسم ... گفت : ساعت فلان میس انداختم !

- من : خخخخخخخخخخخخخخخ

- او : میبینی تو رو خدا، آخه من علم غیب دارم تو میس انداختی یعنی نوبت میخوای؟ یعنی هر کی به من زنگ میزنه فقط نوبت آرایشگاه میخواد؟ یعنی مثلاً تعمیرکار، املاک، دوست و آشنا و ... اصلاً مزاحم یا کسی که اشتباه کرده باشه به من زنگ نمیزنه، فقط واسه نوبت زنگ میزنن، مگه شماره مطبه آخه؟؟

- من : چی بگم 

- او : بعد یارو بهش برخورد و همچین با اخم و تخم نشسته بود ...

- من : آهان پس منصرف نشد؟

- او : نه، منتظر نشست، آخرین نفر هم شد ... نشست گفت : با ما حال نمیکنیا؟ گفتم : آخه مرد حسابی من تو رو میشناسم؟ تا حالا تو رو جایی دیدم؟ چیزی اصلاً ازت میدونم یا نه؟ گفت : نه. گفتم : خب پس چرا باید ازت بدم بیاد؟ گفت : ما رو انداختی آخر دیگه!

در حالی که آثار خشم در صورت پیدا شده بود، سری به نشانه ی تأسف تکان داد و موهای پیشانی من را با شانه بین دو انگشت نگه داشت و پرسید : اینقدر بگیرم خوبه؟

من هم با حرکت چشم تایید کردم ... چند باری این کار را ادامه داد تا دوباره خاطره ش را از سر بگیرد

- او : با یارو گفتم الان تو نشستی اینجا، یکی همین جوری از در بیاد تو بگه پاشو نوبت منه چه کار میکنی؟ خوشت میاد؟ گفت : نه. گفتم : خب چیزی که یه ساعت پیش دنبالش بودی همین بود دیگه ... بقیه نوبت گرفتن، من بهشون ساعت دادم که معطل نشن ... وقتی میش میندازی از کجا میدونی کی نوبتته؟ خلاصه که یارو خیلی شوت بود ... دیگه هم نیومد خدا رو شکر

کارم به آخر رسید، با انگشتان باز موهای مرا این ور و ان ور می کرد تا سریع تر خشک شوند. شانه را برداشت و همه را به سمت راست حواله کرد. با فرچه صورت و گوش و گردنم را تمیز کرد و بند پیشبند را گشود. بفرمایید ...


آرایشگاه - قسمت 1

دارم با شرایط جدید کم کم اُخت می شوم و فکر می کنم اگر بنده را چشم نزنید به یک روال منطقی دست خواهم یافت مثلاً یک روز در میان ...


آرایشگاه

دیروز در راه برگشت به منزل، حدود ساعت 15 یک پیامی به آقای آرایشگر دادم. منتظر شدم تا ساعت 16 جواب نداد. زنگ زدم و برنداشت! چند دقیقه بعد پیام داد:

- او : سلام، خوبین؟ ساعت 4:30 بیاین

- من : سلام، مرسی. خدمت می رسم ...

راه افتادم ... مادرها و پدرها آرام آرام از منزل بیرون می آمدند تا به دنبال جوجوهای خود بروند و آنها را از مکتب به منزل منتقل کنند که مبادا پیشی ها آنها را در راه شکار کنند  مغازه آقای آرایشگر طبقه دوم یک پاساژ است که با خانه ما 5 دقیقه فاصله دارد و وقتی که من رسیدم آرایشگر دکان را باز کرده و دم در آن مشغول مکالمه بود. این آرایشگر برخلاف آن دیگری که در طبقه پایین است بسیار مودب و خوش برخورد است؛ البته آن آرایشگر طبقه پایین هم مودب است و خیلی جدی و اخمو تشریف دارد و آدم جرات نمی کند بگوید که چطور اصلاح کند 

تلفن را قطع کرد و با هم احوال پرسی کردیم. روی صندلی نشستم. مغازه او نورگیر است و به علت تابش مستقیم نور در طی این بعد از ظهر حسابی دم کرده بود. پرده ها را بالا داد و پنجره را باز کرد. هوا به سرعت مطبوع شد. کیسه ای بزرگ از دانه را از زیر یک میز درآورد و پشت پنجره را برای عصرانه ی قمری ها و کفترها پُر کرد. من روی صندلی نشسته و بی هیچ عجله ای نظاره گر او هستم. گوشی خود را با بلوتوث به باند های بلندگوهای مغازه متصل می کند. آهنگ پلی می شود. من متوجه نمی شوم اما احتمالاً کُردی است. وسایل را آماده می کند، پیش بند صورتی را به دور گردن من می بندد. در همین حین یاد مکالمه چند دقیقه پیش می افتد:

- او : کارکردن با خانم ها هم سخته ها !

- من : چرا؟ چی شده مگه؟

- او : زنه زنگ زده میگه بیا موهای من و دخترخاله و نمیدونم کی رو بزن.

- من (با تعجب که چرا از یک مرد دعوت کردند وقتی آرایشگر زن هست؟) : خب؟

- او : میگه همین الان تعطیل کن بیا، آخه من که نمی تونم کار مشتری هام رو ول کنم بیام پیش تو. به این همه آدم تایم دادم. میگم آخر شب میام ... خلاصه اصلاً گفتم نمیام

سری تکان می دهد و کبوترها و یاکریم ها هم از راه می رسند؛ ابتدا اوضاع آرام است و فضا باز. رفته رفته تعداد افزایش می یابد. فضا تنگ می شود. صدای برخورد نوک این پرندگان با سنگ پشت پنجره با طنین لرزشی به گوش می رسد که نشان از قدرت و ولع این موجودات دارد.

- او : بچه هام اومدن 

مشغول کار می شود. منتظر است تا من موارد دلخواه را خاطر نشان کنم ...

- من : لطفاً دورش رو سفید کنین و از روش هم یکی دو سانت بگیرین

- او : به همین رو شک داشتم

چند کفتر چاهی بزرگ هم آمده اند. من نمی توانم به سمت راست که پنجره است نگاه کنم چون او با ماشین مشغول کوتاه کردن شده است. اما از صدای بال تازه واردها تشخیص دادم که کفتران چاهی هستند و احتمالاً هم یکی دو تا از آن چشم قرمزهای وحشی هم در بین اینان باشد. سر و صدا زیاد می شود

- او : این بزرگا که میان بقیه رو میزنن، خصوصاً اون یکی ... وقتی میاد کل اونجا رو واسه خودش و جفتش خالی میکنه، اینها که سیر شن میرن بقیه راحت میخورن

همه ی این ها را با عشق و لبخند تعریف می کند. یاد یک خاطره دیگر افتاده است ...

-او : حالا شما اول پیام دادین، بعد یک ساعت یه بار زنگ زدین

- من : آخ ببخشین، خواب بودین؟

- او : نه خواب کدومه من ساعت 3 یا 4 صبح میخوابم دیگه بعد از ظهرها خواب نیستم، حموم بودم پیام دادین. آقا یکبار این گوشیه ما سایلنت بود و صبح بود ... من که گفتم دیر میخوابم ساعت 10 بیدار شدم گوشی رو نگاه کردم دیدم یه شماره ناشناس از 6:30 تا 10 حدود 40 بار زنگ زده ...

- من : عجب !

- او : من داشتم سکته می کردم، با خودم گفتم کسی چیزیش شده حالا اول به من زنگ زدن ... خواب و بیدار و با استرس، صدای قلبم رو توی گوشم میشنیدم زنگ زدم به یارو ... یه آقایی برداشت. گفتم : سلام ... شما؟ چیزی شده؟ ... مرتیکه میگه کی آرایشگاه هستی بعد از ظهر می خوام بیام!!! 

- من (از خنده ترکیدم و سرم تکان می خورد) : حالا تازه می خواسته واسه عصر نوبت بگیره ساعت 6:30 زنگ زده ها 

- او : همین بگو آخه، بی شعور یه بار زنگ زدی، 2 بار زنگ زدی طرف جواب نمیده یعنی حتماً نمیشه دیگه ... بعد میخواد واسه ظهرم نوبت بگیره ...


ادامه دارد 

14) آرایشگاه

ساعت 17:30 دقیقه عصر از خانه زدم بیرون که بروم سر و سامانی به این سر و کله بدهم. 

ادامه مطلب ...