آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

آرایشگاه - قسمت 2

از این آرایشگر خیلی خوشم می آید زیرا که فضول نیست؛ قبلاً من هم به همان آرایشگری مراجعه می کردم که پدرم می رفت. نزدیک به 10 یا شاید هم 15 سال مشتری ثابت او بودم. خب با توجه به سن و سالم آن زمان نوجوان بودم و این چیزها چندان برایم اهمیت نداشت. چه چیزهایی؟ همین فضولی ... به محض این که به زیر دستش می روی گویی او خداست و من را آفریده و این همه نعمت عطا کرده پس حق دارد حساب بکشد! به همه چیز آدمی کار دارد؛ خب مرد حسابی برای کوتاه کردن یا اصلاح کردن موهای مردم، واقعاً این سوالات واجب است؟ که من الان کجا کار می کنم؟ چند ساعت کار می کنم؟ چقدر پول می گیرم؟ مدرسه کجا بودم؟ دانشگاه کجا بودم؟ خدمت رفتم یا نه؟ و قص علی هذا ... وقتی سنم کمتر بود و همراه به آرایشگاه می رفتیم یا من سرم به کار خودم گرم بود یا برایم اهمیت نداشت ... شاید با خود بگویید خب می خواهد صحبت کند و درددلی کرده باشد و مثلاً معاشرت کند ... خیر پس چرا این آرایشگر جدید با اینکه از ابتدا تا انتها صحبت می کند هیچ بخشی از حرف هایش شامل این چنین سوالاتی نمی شود. طرف حتی نام فامیل من را هم نمی داند، چون واقعاً ضرورتی ندارد. القصه پس از چندین سال یک روز که بسیار از سوالات کنجکاوانه و اظهارنظرهای عالمانه ی این بشر خسته شدم و از قضا به بدترین شکل ممکن هم سرم را اصلاح کرد، الیته اصلاح که چه عرض کنم تباه کرد، با خشمی که فرو می خوردم کارت کشیدم و رفتم و هرگز هم بازنگشتم ...

حال این آرایشگر جدید هم خیلی مودب است و هم فضول نیست. به جای کنکاش در زندگانی مشتریان، اگر بخواهد حرف بزند از خودش می گوید یا از جامعه ... به آنجا رسیدیم که یک از خدا بی خبر بی فکری از ساعت 6:30 صبح تا حدود 10 ، بالغ بر 40 بار به ایشان زنگ زده و می خواسته برای عصر نوبت بگیرد 

بعد از چند فحش مودبانه و غیر رکیک از این موضوع عبور می کند. حالا او سکوت کرده و کار سفید کردن دور سر من با ماشین تمام شده. الان نوبت به شانه و قیچی رسیده تا نازک کاری ها را انجام دهد. حرکت پرندگان در پشت پنجره مثل حرکت آدمی روی شن و ماسه به گوش می رسد؛ زیرا که آرایشگر تمام فضای پشت پنجره با انبوهی از دانه پر کرده و با جا به جا شدن پرنده ها مقداری از دانه ها می ریزد. آن کبوتر لات که عرصه را برای خود و جفتش باز می کند احتمالاً آمده است. زیرا صدای شن و ماسه و باز شدن شدید بال به گوش می رسد ...

- او : گندشون اومد

- من : از سر و صداش معلومه!

- او : بدجور بقیه رو می زنه ... ولی اینها مثل بچه های منن، همه شون رو دوست دارم.

حالا کار به آب یاری رسیده. اسپری را برداشته و تمام سر من را خیس می کند. چند با با شانه در جهات مختلف روی سر من مانور می دهد. 

- او : یک سی چهل تایی هم سگ توی بیابون دارم!

- من : چی؟ به سگ ها هم غذا میدین؟

- او : آره تو بیابون های فلان جا، نزدیک خونه خواهرم اینا ...

من مخالف غذا دادن به سگ ها هستم. حیوانات را دوست دارم و همچنین سگ ها. ولی تعداد سگ ها به خاطر همین دلسوزی ها بسیار زیاد شده و روزی نیست که شکایتی از این اوضاع به دفتر شهردار محترم نرسد. البته او هم بیکار نشسته ولی خب دست و بالش هم تنگ است. مثلاً نمی تواند این ها را بکشد چون عده ی دیگر از شهردار شکایت خواهند کرد به علت حیوان آزاری یا خشونت علیه حیوانات و ... بنابراین مردهایشان را اخته می کند! حال نمی دانم این هایی که این آرایشگر غذا می دهد توپخانه شان سالم است یا بمب هایشان خنثی شده 

از آنجایی دوست ندارم اوقات خود یا او را تلخ کنم، و احتمال زیاد هم می دهم که آن سگ ها هم توسط تیم های چک و خنثی طبل توخالی شده اند، چیزی نمی گویم. با چند نفر از رهگذران سلام و احوال می کند ... زمان تعطیل شدن مدارس رسیده و کم کم سر و کله ی دانش آموزان با کیف های آویزان و دکمه های باز پیدا می شود. به ساعات شلوغ نزدیک می شویم. چند دانش  آموز که احتمالاً دوست هم هستند به این طبقه آمده اند. همهمه سکوت سالن را می شکند. من نمی توانم سرم را بچرخانم و ولی آنها را به کمک میدان دید آینه روبه رو  می توانم ببینم. دو عدد تپلی و یک معمولی. دکمه های لباس ها هم باز است. با هیجان آمده اند، تپلی ها نفس نفس می زنند. جلوی در یک مغازه که صاحبش چند دقیقه پیش از مغازه بیرون رفت و در را بست، توقف کردند. سراسیمه به اطراف نگاه می کنند. هر کدام به سویی می روند تا نشانه ای بیابند. یکی از آنها سرش را روی شیشه گذاشته و داخل مغازه را دید می زند. صبرشان تمام می شود. یکی از آنها از همان وسط سالن آرایشگر را مخاطب قرار می دهد:

- دانش آموز : عمو، این کی میاد؟

- ارایشگر : الان میاد

- دانش آموز : چی؟

- آرایشگر : گفتم الان میاد عمو، رفته بیرون الان میاد

- دانش آموز : باشه، Ok.

سر من را به چپ خم می کند و یاد خاطره ای دیگر از داستان های تلفنی اش افتاده. امروز روی دور تعریف خاطرات تلفنی است. 

- او : یک بار ... هههههه ... یکی یه زنگ زد، یعنی میس انداخت و قطع شد ... منم داشتم مشتری رو راه مینداختم ... یه نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه ... گفتم اگه کار داشت حتماً دوباره زنگ میزد دیگه


ادامه دارد 

نظرات 4 + ارسال نظر
سمیرا چهارشنبه 19 مهر 1402 ساعت 23:32

اصلا از آرایشگاه خوشم نمیاد و از رفتن به آرایشگاه تا اونجاییکه بتونم اجتناب می کنم

گیل‌پیشی جمعه 21 مهر 1402 ساعت 00:55 http://Www.temmuz.blogsky.com

حالا از شما این سوالات رو پرسیدن. از مادرم یه بار می‌پرسیدن، متراژ خونتون چقدره؟! همسرت چه کاره‌ست؟ خونتون حیاطه یا آپارتمان؟
واقعا هدفشون از این سوالات چیه؟!
چرا قشر آرایشگاه‌ها انقدر کنجکاون؟

خیلی دیگه کنجکاون
اینها رو اشتباه هدایت شغلی کردن
با این انگیزه ی کنجکاوی باید جوینده گنج میشدن یا توی سازمان های اطلاعاتی استخدام میشدن

نسیم شنبه 22 مهر 1402 ساعت 09:40

منتظر ادامه میمونم
قلم قشنگی داری

چشم
مرسی

قره بالا شنبه 22 مهر 1402 ساعت 19:17 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

حالا خوبه از صبح زود واسه کراتین و آمبره و سامبره و این جینگولک بازی ها نرفتین
چقدر خاطره دارین

کش دادن هم خودش یه سبک نوشتنه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد