اگر میانگین امید به زندگی ایرانی جماعت را که احتمالاً بابت حوادث سال های اخیر، باید کاهش پیدا کرده باشد، لحاظ کنیم من با 25 سال سن هنوز جوان ناکام به حساب می آیم. با این حال، مدتی است که به مرگ فکر می کنم. نمی دانم شما اولین بار چند ساله یا در چه وضعیتی بودید که به مرگ فکر کردید، اما من به تازگی به طور جدی و در طول روز توجه ام جلب این مسئله ی بودن یا نبودن می شود. بچه که بودم یا شاید بهتر باشد بگویم، بچه تر که بودم با ترس و اضطراب درباره مرگ والدینم فکر می کردم و یک بازه ای، یعنی شاید چند هفته ای وقتی پدر و مادرم خواب بودند تنفس آنها را چک می کردم که مبادا مرده باشند! این احتمالاً تحت تأثیر چیزی باید بوده باشد مثلاً فیلمی یا گفتگویی از بزرگترها درباره کسی که من هم ناخودآگاه شنیدم و ترسیدم ...
به هر حال، فکر کردن به مرگ دارد جالب می شود؛ به دنیای دیگر اعتقاد دارم ولی زیاد اهمیتی برایش قائل نیستم یعنی حداقل فعلاً که اینطور است و بیشتر به پایان این زندگی معطوفم تا شروع آن زندگی دیگر. فکر کردن به مرگ با باور کردن مرگ متفاوت است. وقتی سالم هستی و یک حداقل اطمینانی داری یا شاید مسئولیتی جدی بر دوش تو نیست، خیلی به مرگ اندیشه نمی کنی. حدس می زنم افرادی که ازدواج کردند، صاحب خانواده هستند نوعی از هراس را تجربه می کنند درباره روزگار باقی خانواده خودشان بعد از مرگ خودشان. مثلاً در ذهن با خود می گویند : "اگه من بمیرم چه بلایی سر بچه م میاد؟". گویا هر چه بزرگتر شویم، مرگ از یک موضوع تئوری و دور به یک واقعیت عملی و نزدیک تبدیل می شود.
هراس آدمی از ضعف آدمی است؟ شما این را قبول دارید؟ چرا باید از مرگ بترسم؟ چون ضعفی دارم که هنوز برطرف نکردم و می ترسم مرگ مرا زودتر از رفع آن بِرُباید! آن پدر یا مادر که به فکر آینده ی خالی از والد برای فرزند خویش است، از ضعف فرزندش هراس دارد و به طرز بسیار جالبی ضعف و آسیب پذیری او را، ضعف و آسیب پذیری خودش می داند. خب البته برای اطفال چنین نگرانی داشتن طبیعی است؛ اما برای فرزندان بزرگ تر، خیر؛ یعنی والد نگران ضعف فرزند نیست بلکه ناراحت از نقصانی در تربیت است که خودش عامل آن بوده است.
بگذریم، بزرگترین مشکل من با زندگی ام، از دست دادن تمرکز و در نتیجه ی آن از دست دادن شادی ام است. نمی توانم از زندگی که دارم لذت ببرم؛ کاستی ها زیاد است و می شد اگر خیلی از مسائل طور دیگری بود، من احساس رضایت بیشتری داشته باشم اما آه و افسوس که آن دیگر مسائل تحت کنترل دیگر عوامل، مستقل از توان و اراده ی من هستند و قابل تغییر نیستند؛ یعنی همینی هست که هست. منظور این که مشکلم با زندگی کمبود یا عدم رضایت نیست، حفظ تمرکز و آگاه بودن به لحظات است. گاهی همچون یک مست لایعقل کارها را انجام می دهم و متوجه گذر زمان نمی شوم. چنان غرق در امور می شوم که خودم را گم کرده و حتی در آن وقت نمی دانم که کیستم. اصلاً اهمیتی ندارد که آن امور ساده باشند یا پیچیده، پیش پا افتاده یا مهم؛ مثلاً در صف نانوایی منتظر باشم یا مشغول تنظیم یک قرارداد تجاری برای شرکت، تا به خودم می آیم و آن اثر مستی کم رنگ می شود روز به انتها رسیده است و آسمان تاریک. این غرق شدن آن چیزی است که از آن اکراه دارم.
البته حتماً شنیده اید که می گویند : "زود گذشت، پس خوش گذشت!". خیر، نمی خواهم خوشی ها زود بگذرد، به قدری حریصم و به عمرم آز دارم که می خواهم تمام آن لحظات را مو به مو در ذهن ثبت کنم؛ ای کاش می توانستم گذر زندگی را کُند کنم. ای کاش یاد گرفته بودم تمرکز بیشتری داشته باشم.
وقتی کاری نداریم و به ثانیه شمار ساعت نگاه می کنیم، زمان به شدت کُند می شود و گویی اصلاً خیال گذر ندارد یا وقتی که در انتظار چیزی هستیم؛ ملموس ترین مثال ها مواردی هستند که در شرایط سخت باید تحمل کنیم؛ انتظار برای پایان یک عمل جراحی حیاتیِ یکی از عزیزان؛ انتظار اعلام نتایج آزمونی که برایش بسیار زحمت کشیده باشیم؛ انتظار یک سرباز برای اتمام دوره ی خدمت ضرورت، که این مورد آخر را چون خودم خدمت کردم خوب متوجه می شود. لامذهب به محض این که به روزها توجه کنی زمان مثل آدامس کش می آید. چرا واقعاً در ایام خوشی نمی توانیم باعث کش دار شدن زمان بشویم؟
خلاصه، این روزها درگیری ذهنی جدید من پیدا کردن راه حلی است که بشود عامدانه و عاقلانه سرعت گذر زمان را تنظیم کرد. واقعاً اگر می دانستم چه روز و چه ساعتی خواهم مُرد، قدر زندگی را بیشتر می دانستم؟
اگر مهلتم کم بود، آیا مضطرب یا ناامید نمی شدم؟ یا اگر وقت زیادی داشتم آن را با بی میلی تلف نمی کردم؟ قصد دارم چند روزی به خودم تلقین کنم که 10 سال دیگر بیشتر زنده نیستم؛ 30 شهریور مصادف با 21 سپتامبر، روز جهانی صلح است؛ در این روز در صلح و آرامش چشم از این دنیای عجیب فروببندم خوب نیست؟
ببینم این شیوه باعث می شود بیشتر قدر زنده بودن را بدانم و بیشتر از بودن لذت ببرم یا برعکس باعث می شود زمان زودتر بگذرد...
گرچه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
بعد از مدت ها به عرصه بازگشتم
صبح تا عصر
یکی از مادربزرگان من سال ها پیش از ازدنیا رفته است؛ اما مادربزرگ طرف مادرم هنوز زنده است و خدا بر طول عمرش بیفزاید. مامان بزرگم مثل همه ی مادربزرگ های دیگر یک خانم مسن، خانه دار و همیشه نگران است؛ ادامه مطلب ...
طیف گسترده ای از اهالی وبلاگستان که من صفحات ایشان را دنبال می کردم، کرکره ها را دادند پایین و بساط رو تخته کردند رفتند...
حالا موقت یا دائمی؛ اما تجربه نشان داده که اکثرا باز به عرصه نویسندگی در این تریبون کم فروغ باز خواهند گشت. تا بازگشت ایشان، فعلا بنده جهت خالی نبودن عریضه این علم را برافراشته و این چراغ نیم سوز را زنده نگه خواهم داشت ...
من هم مثلا برگشتم خیر سرم!
سلام من به تو یار قدیمی 
دوش مرا حال خوشی دست داد، رفتم به عوالمی دیگر و کارهای عجیب و خارق عادت از من سر زد که عنان از دست رفت و پای به درازتر از حریم گشت و تجاوز رخ داد
ادامه مطلب ...بعضی از آدم هایی که دنیا آنها را نسبت به دیگران برتری و تفوق می دهد دچار خطای محاسباتی می شوند (چقدر این چند وقت این کلمه رو از جاهای مختلف شنیدم
)؛ عده ای از اینها مثل پادشاهان گذشته و حال این توهم را دارند که از فره ایزدی برخوردار هستند. دسته ی دیگر فکر می کنند که به دلیل لیاقت و شایستگی خودشان چنین جایگاهی پیدا کرده اند. البته شاید دسته های دیگری هم باشد که فعلاً چیزی درباره ی آنها به ذهن من خطور نمی کند.
آن دسته که فکر می کنند رسیدنشان به پُست و مقام ناشی از دید لطف خداوند و کائنات و این دست چیزهاست دچار سندرم خود مقدس پنداری هستند؛ این افراد ممکن است در رأس یک دولت باشند، یا یک مدیر جزء باشند یا مثلاً سرپرست یک خانواده. تفاوتی نیست همگی یکسان اند فقط دایره ی اثرشان متفاوت است. خود مقدس پندار که افسار دولت را در دست دارد اثر اعمال و کردارش ضرب در کل جامعه می شود و آن سرپرست خانواده در چهار پنج نفر زن و بچه ... خود مقدس پنداری ارتباط مستقیمی با جهالت و عدم پذیرفتن اشتباه دارد. یعنی اسلوب فکری خودمقدس پندار هر چیزی که بویی از ناتوانی یا خطای این شخص بدهد را در نطفه خفه می کند. چرا؟
خود مقدس پندار تصور می کند که توسط خداوند انتخاب شده در نتیجه حتماً اعمال و رفتارش در اعلا درجه کیفیت است و در قله ی عقل و شعور انسانیت ایستاده و به عبارتی خدا به این بشر چیزی اعطا کرده که بقیه مخلوقاتش را از آن بی بهره ساخته و محروم! پس اعتراض به خود مقدس پندار یا گرفتن مچ او یا آشکار کردن اشتباه او بسیار خطرناک است
چون آن شخص انتقاد پذیر نیست، چون اصلاً نمی تواند تصور کند و احتمال بدهد که ممکن است مرتکب اشتباه هم بشود، زیرا که ارتکاب اشتباه و سر زدن خطا در تناقض با قداست و معصومیت اوست. او کامل و بهترین است و تمام کارهای او درست؛ این بقیه هستند که نمی فهمند و درک نمی کنند یا به او و جایگاهش حسادت می ورزند و به پاکی و لطف خدادادی که نصیب او شده رشک می برند.
لذا هرگز زیر بار پذیرفتن خطا و اشتباه نمی رود چه برسد به این که بخواهد اعتراف کند که خطا کرده است. چون اعتراف به خطا یعنی اعتراف به عدم معصومیت که از نظر ایشان لازمه ی قدرت و مدیریت و سرپرستی است و حال که آشکار شده معصوم نیست کل آن برج و بارو که در خیال خود ساخته دود می شود و به هوا می رود و زین سبب لو می رود که لایق جایگاه نیست!
ای کاش بپذیریم که مسئولیت داشتن الزاماً ارتباط مستقیمی با لیاقت یا تأیید الهی ندارد، بلکه باری است که باید به دوش یک نفر کشیده شود. کشیدن این بار فخر و مباهات ندارد و این دلیل برتری ما بر دیگران که مرئوس و زیردست ما شدند نیست. این فقط بازی زمانه است که چند صباحی قدرتی فانی را در اختیار ما قرار می دهد تا ذات ما را بسنجد و بر خودمان و همگان آشکار کند که آیا پوچ و توخالی هستیم یا از درون پُر و خردمند.
مکن تیکه بر ملک دنیا و پُشت
که بسیار چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
بعضی از مسئولین و مدیران غربی وقتی خطایی می کنند نه تنها اعتراف می کنند بلکه مقام خود را وا می نهند تا شخصی لایق تر عهده دار مسئولیت شود. پیامبر مسلمانان 40 سال تمرین و ممارست و خودسازی کرد تا به آن مقام نائل آمد و خود را مصون از خطا هم نمی دانست و بسیار هم فروتن بود، با این حال وضعیت امروز چنین است، حال تصور کنید اگر ایشان به مانند مسیح در گهواره سخن می گفت امروز اوضاع ما چگونه بود!؟
کار پاکان قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نبشتن شیر، شیر
آهای اینک زمستان 1403 آغاز شده است. امیدوارم زمستان سختی نباشد، اگر بود بهار خوشی در انتظار همه ی ایرانیان و مردم جهان باشد؛ شب یلدا و جشن دیگان بر همگی مبارک ... این روزها در اکثر جاها درباره این شب صحبت می کردند و دلیل نامگذاری و معنای آن را بیان. برای من خیلی جالب است که در آیین باستان ما تعداد بسیار زیادی روز و مناسبت شادی هست و واقعاً در گذشته عادت داشتیم مردمان شادی باشیم و اینکه دقیقاً چه رخ داد که مردمانی عبوس و غمگین و بدبین شدیم از دایره اطلاعات من خارج است،
آرزو می کنم همه به فهمی دست پیدا کنیم که لذت شادی واقعی را تجربه کنیم؛ می گویند حس شادی، حس خاصی است که به نوع جهان بینی و ادراک ما از اطراف و زاویه دیدمان نسبت به پدیده ها وابسته است و یک مهارت به حساب می آید چون نیاز به تمرین دارد تا ملکه بشود. فکر کنم اکثر ما بین حالات شادی و غم نوسان می کنیم و بدبختانه انگار مدت بیشتری را هم همنشین غم و اندوه و فکر و خیال ناراحت کننده هستیم. چقدر چیزهای مهمی هست که هیچ وقت در خانواده و مدرسه به آنها پرداخته نشده؛ شما اگر تشکیل خانواده دادید و یا در شُرُف تحقق این مسئولیت عظیم هستید لطفاً به تربیت یک نسل سالم و فهیم همت بگمارید، برای این کار باید از خودمان شروع کنیم، یقیناً 
یک کانالی در تلگرام هست به اسم SharifGPT در حوزه هوش مصنوعی کار می کند؛ کانال جالبی است واقعاً. امشب یک سری به کانال زدم بحث داغ داشتند درباره مشاغل حساس و احتمال نابودی آنها با هوش مصنوعی. ادمین سوال کرده بود آیا به نظر شما ادامه مطلب ...
در حال صرف شام در معیت خانواده بودیم و کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کردیم که رسیدیم به شبکه 3 سیما. گویا یک برنامه ای مناظره مانند هست به اسم "به علاوه یک" که یک مجری، یک کارشناس، چند نفر جوان در دو گروه موافق و مخالف (احتمالاً اصلاح طلب و اصولگرا) و ادامه مطلب ...
نخست وزیر رژیم حاکم بر اسرائیل
جناب نتانیاهو
با اینکه علاقه ای به دنبال کردن اخبار ندارم اما فعل و انفعالات خاورمیانه به قدری بزرگ شده است که رسانه گریزهایی همچون من هم اجباراً در جریان حوادث قرار می گیریم؛ به طور اتفاقی کلیپ شما را در یکی از شبکه های اجتماعی مشاهده کردم
ادامه مطلب ...فاطی!
گزاره فرض : برای هر ایرانی یک عمه یا خاله هست که نامش فاطی است
شما اگر ندارید، پس می شوید نقیض این فرض ما. بله ما هم یک خاله فاطی داریم که فردا
ادامه مطلب ...