آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!
آقای رعد

آقای رعد

حالا که همه نویسنده شدن منم بازی!

بحث قشنگ

از پُستی که پیرامون حق الناس منتشر کردم و نظر شخصی خودم را ارائه کردم، برکات زیادی دارد نصیبم می شود و این مایه ی خوشحالی و مسرت من شده است. ضمن اینکه از حضور همگی دوستان تشکر و قدردانی می کنم، کامنت یکی از اهالی وبلاگستان (قدیمی های اینجا بجای بلاگ اسکای از این لفظ استفاده می کنند، ما هم همرنگ جماعت شدیم ) که اهل مطالعه و فهمیده، رُک و صادق هم هستند باعث شد که بحث گرم و دلنشینی در ادامه ی آن موضوع شکل بگیرد. من هم فرصت را مغتنم شمرده و چند نکته که به نظرم رسیده را مطرح می کنم:

1. چقدر صحبت کردن با آدم ها و شنیدن و خواندن نظرات شان آموزنده و لذت بخش است.

2. از یک زمانی به بعد دیگر هدفم از بحث کردن، غلبه کردن یا فائق آمدن بر دیگری نیست، قبلاً اینطور نبودم؛ این باعث افتخارم است که سعی نمی کنم نظرم را تحمیل کنم یا حرفم را بر کرسی بنشانم، یا با لفاظی و مغلطه طرف مقابل را گیج کنم. کلاً این روش وقتی اتخاذ می شود که انسان دنبال رو کم کردن یا خودنمایی باشد نه به دنبال یادگیری. من می پذیرم که حتی اگر در یک زمینه ای مطالعات زیاد یا عمیقی هم داشته باشم باز هم مطلب برای یادگیری هست و آن ممکن است توسط هر کسی بیان بشود. بنابراین هدفم از بحث کردن، جدال یا منازعه نیست، بلکه راهی برای پیشرفت است. به عبارتی مباحثه را عرصه ی مبارزه نمی بینم لذا طرفِ مباحثه را هم رقیب، دشمن یا چیزی در این سطح به حساب نمی آورم الا یک انسان خیّر که اگر زرنگ باشم چیزی از او فراخواهم گرفت.

3. جمعه، یعنی دیروز وقت داشتم که یک کتاب کوتاه بخوانم که اتفاقاً بی ربط به موضوع هم نیست. کتاب فرزانگی در عصر تفرقه اثر الیف شافاک. در عین مختصر بودن کتاب شیرین و خواندنی بود. شیوه طرح موضوع و استدلال کردن و نشان دادن نمونه های عینی از عواقب آن در سطح جامعه از نقاط قوت کتاب است؛ همچنین ترجمه هم بسیار روان بود. در چند بخش از کتاب به اهمیت پرداختن به نظرات مخالف می پردازد. این که ما دائماً کتاب هایی را می خوانیم که با عقیده ما همسو باشند، برنامه های تلویزیونی یا رادیویی را دنبال می کنیم که همفکر ما هستند و خلاصه تمام ورودی های ذهنمان از جریان هم جهت خودمان تغذیه می شود، انگار در یک تالار آینه هستیم که مدام تصویر خودمان را بازتاب می کند! (تعبیر خیلی قشنگی است، نه؟) پس این نظر مخالف است که باعث می شود چیز جدیدی یاد بگیریم و به نقاط ضعف مان اشراف پیدا کنیم.

حالا شما هم اگر وقت و حوصله دارید، خصوصاً حوصله برای اینکه در انتخاب کلماتتان دقت کافی بکار ببرید تا در کمترین زمان ممکن درست ترین منظور خودتان را منتقل کنید، کامنت های پست قبلی (از قدیم به جدید مرتب شده اند) را نگاهی بیندازید و سعی کنید من را راهنمایی کنید تا آگاهی و دانشم افزایش پیدا کند، خدا خیرتان بدهد.

بحثی پیرامون حق الناس!

جرقه نوشتن این پست از دراز گویی شخص خودم در شرح ما وقع ویروس واگیر دار تخته کردن درِ وبلاگ، که در پُست قبلی به آن اشاره کردم، زده شده. در همین ابتدای امر لازم می دانم خاطر نشان کنم مطالب این پُست دیدگاه شخصی بنده درباره بخشی از مسئله ی بزرگ حق الناس است و لزوماً صحیح نیست؛ لذا پیشاپیش بابت این که حوصله به خرج می دهید و این دیدگاه شخصی را مطالعه می کنید و به دنبال آن ضعف های آن را به بنده یاد آوری می کنید، سپاس گزارم.

حق الناس یعنی، حق مردم، چیزی که مردم باید داشته باشند ولی به دلایلی چه عمدی و چه سهوی از آنان دریغ شده است. یک دانایی می گفت که حتی یک بوق نا به جا هم حق الناس است. چون بوقی زدی که طرف مستحق آن نبوده، یعنی کاری نکرده که شما بخواهی با بوق مجازاتش کنی. اصولاً مثال کمک می کند تا درک مطلب تسهیل بشود پس از شرایطی فرضی استمداد می طلبیم: فرض کنید ما داخل یک ماشین نشسته ایم، ماشین جلویی با سرعت مناسب و حفظ فاصله ی مناسب از ماشین بعدی در حال حرکت است. ما بی حوصله ایم و در ذهنمان تصور می کنیم اگر سپر به سپر حرکت کنیم زودتر می رسیم. در این حین بوق هم می زنیم که: هی لگن ت رو تکون بده لاک پشت ... با این بوق ممکن است یک بچه ی کوچکی از خواب بپره و مادرش که کلی کار ریخته سرش باید مجدداً وقت و انرژی برای آروم کردن نوزادش بگذارد، یا پیرمرد و پیرزنی حین عبور کردن از عرض جاده بترسند، یا خود راننده جلویی که به خاطر ترافیک و هزار مشکل دیگر درمانده و خسته است خودخوری کند و در دلش کلی هم به ما فحش بدهد. ما الان چه چیزی را از دیگران سلب کردیم؟ آن هم فقط با یک بوق! انرژی یک مادر، امنیت یک کهنسال، اعصاب یک آدم ... خوب فکر کنید، تا حالا نشده که به خاطر مسائل جزئی و کوچک دلخور و آزرده بشوید که کاملاً قابل پیشگیری بوده؟

البته که این مثال فقط یک مثال فرضی است، شاید بر من خُرده بگیرید که برو آقا این خیلی آرمان گرایانه است، روزی صدتا از این ها اتفاق میفتد، اگر بخواهیم به این چیزها فکر کنیم که اصلاً نمی توانیم زندگی کنیم. خب بله، ولی بالاخره کِی و چه کسی قرار این چرخه ی معیوب را اصلاح کند. من اطلاعات روانشناسی زیادی ندارم، ولی چیزی وجود دارد به نام ذهن آگاهی، فرآیندی که با تمرین و تکرار آگاهانه باعث می شود در لحظه زندگی کنیم و قبل از هر واکنشی، پاسخ خودمان را بررسی کنیم.

در مورد اتفاق اخیر، یکی از دوستان که دایره ارتباط وسیعی هم داشته، خیلی زیبا و دلی و رُک هم می نویسد، برای مدتی هر چند کوتاه بست و رفت. بی خبر. کلی از دوستان مجازی دل نگران شدند. بخشی از روز خودشان را با ناراحتی و سردرگمی گذراندند که مبادا فلان، مبادا بهمان ... مسئله جالب فضای مجازی این است که درست است بسیاری از ما با نام مستعار می نویسیم و ارتباطمان به جای واقعی و حضوری بودن مجازی است، (البته با خواندن مطالب بعضی از دوستان متوجه شدم که چند نفری در دنیای واقعی هم، همدیگر را ملاقات می کنند) اما احساساتمان قطعاً واقعی است. در فلسفه ی رواقی اعتقاد بر این است که ما نباید آرامش و خوشبختی خود را به عوامل بیرونی (که تحت کنترل ما نیست) گره بزنیم، چون در این صورت برگی در باد بوده و کنترلی بر خود نداریم. گویا وابستگی عاطفی چیز خوبی نیست. ولی از پست های چند روزه ی دوستان مشخص است که ناگهان بستن و رفتن اثرات خوبی ندارد.

4) وضعیت مشابه

وقتی پست های دوستان را می خوانم، متوجه می شوم یک سری احساسات و تفکرات مشابهی بین ما وجود دارد. از یک طرف خوشحال می شوم که فقط من نیستم که به این نتایج رسیدم، بقیه ای هم هستند که اینطور فکر می کنند. این باعث می شود یک مقدار از عمق فاجعه کاسته بشود، اما کافی نیست. من فکر میکنم یک شیوه غلط بر جامعه ما سایه افکنده و حالا حالاها هم سایه ش بالای سر ما هست. دیگر این شیوه ی غلط جزئی از فرهنگ ما شده. و این یعنی که در هر خانه و کاشانه ای نفوذ کرده. تبدیل به عادت شده، یک عادت غلط. و همه می دانیم که از بین بردن یک عادت معمولی سخت است، چه برسد به اینکه آن عادت بد و مخرب هم باشد!

نظر من به عنوان یک عضو معمولی از جامعه این است که آموزش ما، که سازنده ی فرد فرد ماست، یعنی دختر و پسر، زن و شوهر، مادر و پدر، رئیس و مرئوس و ... مشکل دارد. تا اینجا احتمالاً همه موافق هستیم که سیستم مشکل دارد، ولی به احتمال زیاد سر نوع مشکل سیستم آموزشی مان به توافق نمی رسیم! من فکر می کنم یکی از مهم ترین مشکلات سیستم آموزشی ما نداشتن کنترل کیفیت است. بابا اگر یک روشی درست است باید در اکثر موارد به یک نتیجه ی درست هم ختم بشود دیگر! فرض که من تنبل بودم، بازیگوش بودم، بی استعداد بودم، در مدرسه و دانشگاه گوش به حرف ندادم و مثلاً الان تباه شدم. هر کارخانه ای هر چقدر هم خوب باشد همه محصولاتش سالم نیست، بیشتر محصولاتش سالم است. ولی آیا فقط من یک نفر هستم؟

نه همچون منی بسیار است ...